English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
To take away someones living . U کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
bread and point U سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
potatoes and point U سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
He is on easy street . He is in clover. His bread is buttered on both sides . U نانش توی روغن است
His bread is buuttered on both side . <proverb> U نانش از هر دو طرف کره مالى شده است .
drops U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
to play a good knife and fork U ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
swag U تاب خوردن تلوتلو خوردن بنوسان دراوردن
trip U لغزش خوردن سکندری خوردن
tumble U غلت خوردن معلق خوردن
tumbles U غلت خوردن معلق خوردن
trips U لغزش خوردن سکندری خوردن
tripped U لغزش خوردن سکندری خوردن
tumbled U غلت خوردن معلق خوردن
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
dyes U رنگ کردن یا خوردن
dye U رنگ کردن یا خوردن
dig in <idiom> U شروع به خوردن کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down U به زمین انداختن حریف انداختن شکار
grog U دستهای از مردم که برای خوردن عرق گرد هم نشینند عرق خوردن
moved U حرکت کردن تکان خوردن
stumbled U سکندری خوردن سهو کردن
begrudged U غبطه خوردن مضایقه کردن
avows U قسم خوردن وقف کردن
avowing U قسم خوردن وقف کردن
stumble U سکندری خوردن سهو کردن
stumbling U سکندری خوردن سهو کردن
begrudge U غبطه خوردن مضایقه کردن
gutting U غارت کردن حریصانه خوردن
move U حرکت کردن تکان خوردن
gut U غارت کردن حریصانه خوردن
begrudging U غبطه خوردن مضایقه کردن
begrudges U غبطه خوردن مضایقه کردن
guts U غارت کردن حریصانه خوردن
to sustain a shock U ضربت خوردن وپایداری کردن
stumbles U سکندری خوردن سهو کردن
avow U قسم خوردن وقف کردن
moves U حرکت کردن تکان خوردن
upstart U یکه خوردن روشن کردن
to i. on something U به چیزی خوردن یا تصادف کردن
soaks U خیس خوردن رسوخ کردن
upstarts U یکه خوردن روشن کردن
to abstain from meat U ازگوشت خوردن خوداری کردن
soak U خیس خوردن رسوخ کردن
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
scuffing U بامشت حمله کردن مشت خوردن
off the wagon <idiom> U دوباره شروع به خوردن الکل کردن
scuffs U بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuff U بامشت حمله کردن مشت خوردن
scuffed U بامشت حمله کردن مشت خوردن
surging U تکان خوردن لغزش پیدا کردن
to work by candle light U شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to bump [into] U برخورد کردن [بهم خوردن ] [با کسی یا چیزی]
slot U انداختن چفت کردن
putting U تعویض کردن انداختن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
hurtles U پرت کردن انداختن
launching U انداختن پرت کردن
hurtling U پرت کردن انداختن
slots U انداختن چفت کردن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
launches U انداختن پرت کردن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
put U تعویض کردن انداختن
launch U انداختن پرت کردن
hurtle U پرت کردن انداختن
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
hurtled U پرت کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
slotting U انداختن چفت کردن
to put by U دور انداختن رد کردن
tossing U پرت کردن انداختن
toss U پرت کردن انداختن
launched U انداختن پرت کردن
puts U تعویض کردن انداختن
to set off U انداختن برابر کردن
tosses U پرت کردن انداختن
jeopard U بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify U بهراس انداختن به بیم انداختن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
operate U اداره کردن راه انداختن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
kid U دست انداختن مسخره کردن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
operated U اداره کردن راه انداختن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
involve U گیر انداختن وارد کردن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
back U پشتی کردن پشت انداختن
involving U گیر انداختن وارد کردن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
steer roping U کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
failed U عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fails U عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail U عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimicking U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
teaze U اذیت کردن کسی را دست انداختن
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
nail U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nailed U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
to put on airs U باد در خود انداختن خودنمایی کردن
to reject something with a shrug [of the shoulders] U با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
catapults U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To swallow ones pride and request someone (to do something). U نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To fire a shot U تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
To cause confusion . To kick up a fuss (row). U شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
To tease someone. To pull someonelet. U کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
tangle U درهم گیر انداختن گوریده کردن
set up <idiom> U راه انداختن ،برپا کردن چیزی
tangles U درهم گیر انداختن گوریده کردن
tease U اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased U اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimic U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teases U اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimicked U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tumult U اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
to make sport of any one U کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to play off U از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
To becomeinsbordinate . U لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
mimics U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
catapulted U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to freshen rope U جای طنابی راکه بواسطه خوردن بچیزی ساییده میشودعوض کردن
stalling U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
to start U روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
shunts U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunt U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunted U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To kint ones eyebrows . To frown . U گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
stall U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
to drink wine U می خوردن شراب خوردن
switch U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switches U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalizes U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switched U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalize U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody [to the police] for breach of the peace U از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stakes U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down U پایین انداختن انداختن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com