English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (42 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to make a fool of any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره قراردادن
to fool with any one U کسیرادست انداختن سربسرکسی گذاشتن
dropping U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down U به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
putting U تعویض کردن انداختن
puts U تعویض کردن انداختن
hurtles U پرت کردن انداختن
launches U انداختن پرت کردن
launching U انداختن پرت کردن
slot U انداختن چفت کردن
slots U انداختن چفت کردن
hurtling U پرت کردن انداختن
hurtled U پرت کردن انداختن
slotting U انداختن چفت کردن
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
hurtle U پرت کردن انداختن
launch U انداختن پرت کردن
tossing U پرت کردن انداختن
tosses U پرت کردن انداختن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
toss U پرت کردن انداختن
put U تعویض کردن انداختن
launched U انداختن پرت کردن
to put by U دور انداختن رد کردن
to set off U انداختن برابر کردن
horrifies U بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard U بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying U بهراس انداختن به بیم انداختن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
involves U گیر انداختن وارد کردن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
involve U گیر انداختن وارد کردن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
involving U گیر انداختن وارد کردن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
operate U اداره کردن راه انداختن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
operated U اداره کردن راه انداختن
kid U دست انداختن مسخره کردن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
back U پشتی کردن پشت انداختن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
operates U اداره کردن راه انداختن
steer roping U کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
tangle U درهم گیر انداختن گوریده کردن
to reject something with a shrug [of the shoulders] U با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
mimics U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapults U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to play off U از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
tangles U درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicking U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimic U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To swallow ones pride and request someone (to do something). U نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulted U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nailed U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tease U اذیت کردن کسی را دست انداختن
tumult U اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
teaze U اذیت کردن کسی را دست انداختن
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
to put on airs U باد در خود انداختن خودنمایی کردن
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
to make sport of any one U کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
To becomeinsbordinate . U لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nail U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
teased U اذیت کردن کسی را دست انداختن
teases U اذیت کردن کسی را دست انداختن
set up <idiom> U راه انداختن ،برپا کردن چیزی
To fire a shot U تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
To tease someone. To pull someonelet. U کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). U شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
shunt U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunts U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunts U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stall U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunt U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown . U گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
to start U روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
stalling U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
switch U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living . U کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalize U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
to report somebody [to the police] for breach of the peace U از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stakes U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down U پایین انداختن انداختن
demonetization U خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize U عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point U در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear U از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
omit U انداختن
deracination U بر انداختن
omitted U انداختن
string U زه انداختن به
relegating U انداختن
brush finish U خط انداختن
to hew down U انداختن
omits U انداختن
to put back U پس انداختن
relegated U انداختن
to skips over U انداختن
relegates U انداختن
to pick off U تک تک انداختن
felling U انداختن
felled U انداختن
to fire off a postcard U انداختن
jaculate U انداختن
fell U انداختن
hurl U انداختن
hurls U انداختن
floriate U گل انداختن در
relegate U انداختن
bottom U ته انداختن
omitting U انداختن
to play a searchlight U انداختن
fells U انداختن
run home U جا انداختن
hurled U انداختن
blobs U لک انداختن
throwing U انداختن
throws U انداختن
flinging U انداختن
launched U به اب انداختن
flings U انداختن
pilling U تل انداختن
to lay by the heels U بر انداختن
spill U انداختن
let fall U انداختن
spilled U انداختن
spilling U انداختن
spills U انداختن
bottoms U ته انداختن
ruts U خط انداختن
overthrow U بر انداختن
rut U خط انداختن
retroject U پس انداختن
throw U انداختن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com