Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
engage
U
مجذوب کردن درهم انداختن
engages
U
مجذوب کردن درهم انداختن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
tangle
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangles
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
witch
U
مجذوب کردن
witches
U
مجذوب کردن
fascinates
U
مجذوب کردن
fascinate
U
مجذوب کردن
win over
U
مجذوب کردن
fascinated
U
مجذوب کردن
to win over to one's side
U
مجذوب خود کردن
attract
U
جذب کردن مجذوب ساختن
spellbind
U
مجذوب کردن مفتون ساختن
attracts
U
جذب کردن مجذوب ساختن
attracting
U
جذب کردن مجذوب ساختن
attracted
U
جذب کردن مجذوب ساختن
mash
U
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashed
U
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashes
U
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashing
U
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
intertwines
U
درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwine
U
درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwining
U
درهم بافتن درهم بافته شدن
pleach
U
درهم پیچیدن درهم گیر افتادن
intertwined
U
درهم بافتن درهم بافته شدن
cluttered
U
درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutter
U
درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutters
U
درهم ریختگی درهم وبرهمی
drops
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
hepped up
U
مجذوب
engross
U
مجذوب
raptured
U
مجذوب
engrossed
U
مجذوب
hash
U
درهم کردن
mixes
U
درهم کردن
mix
U
درهم کردن
consolidation
U
درهم امیختن تحکیم کردن یکجا کردن یکپارچه
absorb
U
مجذوب شدن در
attractor
U
مجذوب کننده
spellbound
U
مفتون مجذوب
attractable
U
مجذوب ساختنی
fascinator
U
مجذوب کننده
absorbs
U
مجذوب شدن در
inweave
U
درهم متقاطع کردن
disorganizes
U
درهم وبرهم کردن
muddling
U
درهم وبرهم کردن
tangles
U
درهم وبرهم کردن
muddles
U
درهم وبرهم کردن
intertwist
U
درهم کشبک کردن
muddled
U
درهم وبرهم کردن
tangle
U
درهم وبرهم کردن
muddle
U
درهم وبرهم کردن
disorganizing
U
درهم وبرهم کردن
disorganises
U
درهم وبرهم کردن
disorganising
U
درهم وبرهم کردن
disorganize
U
درهم وبرهم کردن
to make hay of
U
درهم برهم کردن
discombobulate
U
درهم و برهم کردن
disorganised
U
درهم وبرهم کردن
interested
U
مجذوب غرض الود
rapt
U
برده شده مجذوب
have a crush on
<idiom>
U
مجذوب کسی شدن
fazes
U
درهم ریختن پریشان کردن
huddling
U
مخفی کردن درهم ریختگی
huddles
U
مخفی کردن درهم ریختگی
huddled
U
مخفی کردن درهم ریختگی
huddle
U
مخفی کردن درهم ریختگی
faze
U
درهم ریختن پریشان کردن
fazing
U
درهم ریختن پریشان کردن
fazed
U
درهم ریختن پریشان کردن
snafu
U
اشفته بودن درهم وبرهم کردن
muss
U
درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
grid
U
بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
grids
U
بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
fusion welding
U
اتصال دولبه فلزی به یکدیگرکه با ذوب کردن مستقیم انهاصورت میگیرد و دو فلز درهم نفوذ میکنند
launching
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrance
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrances
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
U
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operate
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
U
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
U
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
tear down
U
پاره پاره ومتلاشی کردن درهم دریدن
put
U
تعویض کردن انداختن
tossing
U
پرت کردن انداختن
puts
U
تعویض کردن انداختن
slotting
U
انداختن چفت کردن
slot
U
انداختن چفت کردن
tosses
U
پرت کردن انداختن
lay aside
U
پس انداز کردن انداختن
to set off
U
انداختن برابر کردن
tossed
U
پرت کردن انداختن
launched
U
انداختن پرت کردن
launch
U
انداختن پرت کردن
slots
U
انداختن چفت کردن
launches
U
انداختن پرت کردن
to let fly
U
انداختن تیرخالی کردن
launching
U
انداختن پرت کردن
to put by
U
دور انداختن رد کردن
toss
U
پرت کردن انداختن
hurtled
U
پرت کردن انداختن
hurtles
U
پرت کردن انداختن
hurtle
U
پرت کردن انداختن
hurtling
U
پرت کردن انداختن
spits
U
سوراخ کردن تف انداختن
spit
U
سوراخ کردن تف انداختن
putting
U
تعویض کردن انداختن
jeopard
U
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifies
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
operated
U
اداره کردن راه انداختن
holler
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
postponed
U
بتعویق انداختن موکول کردن
to play the fool with any one
U
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
postpone
U
بتعویق انداختن موکول کردن
hollers
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
embrangle
U
گیر انداختن گرفتار کردن
involves
U
گیر انداختن وارد کردن
involve
U
گیر انداختن وارد کردن
defaces
U
ازشکل انداختن محو کردن
hollered
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
desolate
U
از ابادی انداختن مخروبه کردن
operate
U
اداره کردن راه انداختن
throwin
U
در دنده انداختن تزریق کردن
defaced
U
ازشکل انداختن محو کردن
postponing
U
بتعویق انداختن موکول کردن
deface
U
ازشکل انداختن محو کردن
backs
U
پشتی کردن پشت انداختن
turn on
U
بجریان انداختن روشن کردن
defacing
U
ازشکل انداختن محو کردن
back
U
پشتی کردن پشت انداختن
postpones
U
بتعویق انداختن موکول کردن
operates
U
اداره کردن راه انداختن
involving
U
گیر انداختن وارد کردن
drop in
U
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
retard
U
عقب انداختن اهسته کردن
retards
U
عقب انداختن اهسته کردن
retarding
U
عقب انداختن اهسته کردن
kidded
U
دست انداختن مسخره کردن
prorogate
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
put over
U
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
kidding
U
دست انداختن مسخره کردن
paralyze
U
از کار انداختن بیحس کردن
prorogue
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
kid
U
دست انداختن مسخره کردن
groove
U
خط انداختن شیار دار کردن
grooves
U
خط انداختن شیار دار کردن
steer roping
U
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
teaze
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to play off
U
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
mimic
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
nail
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
to make sport of any one
U
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
To fire a shot
U
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
mimicked
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapult
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
U
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
catapulted
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
runs
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
set up
<idiom>
U
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
nails
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tumult
U
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
to put on airs
U
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
run
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
To tease someone. To pull someonelet.
U
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
tease
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teases
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapulting
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To becomeinsbordinate .
U
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
U
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
nailed
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimicking
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimics
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To swallow ones pride and request someone (to do something).
U
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
prepossessing
U
مجذوب کننده جلب توجه کننده
taunt
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stalling
U
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
shunted
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stall
U
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
To kint ones eyebrows . To frown .
U
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunts
U
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt
U
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com