English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (34 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
tangle U درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangles U درهم گیر انداختن گوریده کردن
fascinated U مجذوب کردن
witch U مجذوب کردن
fascinate U مجذوب کردن
fascinates U مجذوب کردن
win over U مجذوب کردن
witches U مجذوب کردن
to win over to one's side U مجذوب خود کردن
spellbind U مجذوب کردن مفتون ساختن
attracted U جذب کردن مجذوب ساختن
attract U جذب کردن مجذوب ساختن
attracting U جذب کردن مجذوب ساختن
attracts U جذب کردن مجذوب ساختن
mash U خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashed U خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashes U خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashing U خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
intertwine U درهم بافتن درهم بافته شدن
pleach U درهم پیچیدن درهم گیر افتادن
intertwining U درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwines U درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwined U درهم بافتن درهم بافته شدن
cluttered U درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutters U درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutter U درهم ریختگی درهم وبرهمی
drops U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
hepped up U مجذوب
engross U مجذوب
raptured U مجذوب
engrossed U مجذوب
mix U درهم کردن
mixes U درهم کردن
hash U درهم کردن
consolidation U درهم امیختن تحکیم کردن یکجا کردن یکپارچه
spellbound U مفتون مجذوب
absorbs U مجذوب شدن در
absorb U مجذوب شدن در
fascinator U مجذوب کننده
attractor U مجذوب کننده
attractable U مجذوب ساختنی
disorganised U درهم وبرهم کردن
disorganizing U درهم وبرهم کردن
muddle U درهم وبرهم کردن
disorganises U درهم وبرهم کردن
muddles U درهم وبرهم کردن
disorganizes U درهم وبرهم کردن
disorganize U درهم وبرهم کردن
disorganising U درهم وبرهم کردن
muddled U درهم وبرهم کردن
inweave U درهم متقاطع کردن
intertwist U درهم کشبک کردن
muddling U درهم وبرهم کردن
to make hay of U درهم برهم کردن
tangle U درهم وبرهم کردن
tangles U درهم وبرهم کردن
discombobulate U درهم و برهم کردن
interested U مجذوب غرض الود
rapt U برده شده مجذوب
have a crush on <idiom> U مجذوب کسی شدن
fazed U درهم ریختن پریشان کردن
fazes U درهم ریختن پریشان کردن
faze U درهم ریختن پریشان کردن
fazing U درهم ریختن پریشان کردن
huddle U مخفی کردن درهم ریختگی
huddling U مخفی کردن درهم ریختگی
huddles U مخفی کردن درهم ریختگی
huddled U مخفی کردن درهم ریختگی
muss U درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
snafu U اشفته بودن درهم وبرهم کردن
grid U بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
grids U بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
fusion welding U اتصال دولبه فلزی به یکدیگرکه با ذوب کردن مستقیم انهاصورت میگیرد و دو فلز درهم نفوذ میکنند
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down U به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
tear down U پاره پاره ومتلاشی کردن درهم دریدن
hurtling U پرت کردن انداختن
hurtles U پرت کردن انداختن
toss U پرت کردن انداختن
hurtled U پرت کردن انداختن
slot U انداختن چفت کردن
tosses U پرت کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
hurtle U پرت کردن انداختن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
slots U انداختن چفت کردن
slotting U انداختن چفت کردن
to set off U انداختن برابر کردن
launched U انداختن پرت کردن
tossing U پرت کردن انداختن
launch U انداختن پرت کردن
launches U انداختن پرت کردن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
launching U انداختن پرت کردن
to put by U دور انداختن رد کردن
put U تعویض کردن انداختن
puts U تعویض کردن انداختن
putting U تعویض کردن انداختن
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
horrifies U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified U بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard U بخطر انداختن بمخاطره انداختن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
operated U اداره کردن راه انداختن
involving U گیر انداختن وارد کردن
operate U اداره کردن راه انداختن
kid U دست انداختن مسخره کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
deface U ازشکل انداختن محو کردن
involve U گیر انداختن وارد کردن
kidded U دست انداختن مسخره کردن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
back U پشتی کردن پشت انداختن
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
steer roping U کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
tease U اذیت کردن کسی را دست انداختن
nailed U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nail U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapults U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teased U اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapulting U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulted U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To tease someone. To pull someonelet. U کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
teases U اذیت کردن کسی را دست انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something). U نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). U شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
mimicking U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teaze U اذیت کردن کسی را دست انداختن
to make sport of any one U کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
set up <idiom> U راه انداختن ،برپا کردن چیزی
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tumult U اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
mimic U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to put on airs U باد در خود انداختن خودنمایی کردن
mimicked U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimics U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to play off U از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
To becomeinsbordinate . U لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
To fire a shot U تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
to reject something with a shrug [of the shoulders] U با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
prepossessing U مجذوب کننده جلب توجه کننده
shunts U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To kint ones eyebrows . To frown . U گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
stall U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
to start U روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
shunted U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunting U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com