English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (35 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
police U مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
policed U مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
polices U مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
the police are on his track U مامورین شهربانی اورا دنبال می کنند
scotland yard U اداره مرکزی جدیدی برای شهربانی لندن در کناررود تایمز بنا شده است اداره جنایی که نام اختصاری ان cid میباشد نیز جزء این سازمان است
headquarters U اداره کل شهربانی
the police headquaters U اداره کل شهربانی
polices U اداره شهربانی
police U اداره شهربانی
policed U اداره شهربانی
police headquarters U اداره کل شهربانی
polices U بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
police U بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
policed U بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
to register with the police U نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
police state U اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
police states U اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
scotland yard U نام کوچهای در لندن که اداره مرکزی شهربانی لندن در ان قراردارد
policing district U ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
precinct [American E] U ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
district U ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
police district U ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
yamen U اداره یا مقام رسمی مندرین یا کارمند دارای رتبه اداره دولتی
nark U مامور خفیه پلیس جاسوسی کردن
police U شهربانی
polices U شهربانی
policed U شهربانی
to report to the police U خود را به پلیس معرفی کردن [بخاطر خلافی]
to call 911 [American English] U تلفن اضطراری کردن [به پلیس یا آتش نشانی]
chief of police U رئیس شهربانی
police officer U افسر شهربانی
police officers U افسر شهربانی
podesta U رئیس شهربانی
police court U ضابطین شهربانی
constabulary U نیروی شهربانی
constabularies U نیروی شهربانی
sheriff U ضابط شهربانی داروغه
known to the police U دارای سابقه در شهربانی
sheriffs U ضابط شهربانی داروغه
the police are on his track U شهربانی اوراتعقیب میکند
to report somebody [to the police] for breach of the peace U از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
octroi U مامورین نواقل
commission U هیئت مامورین
officialdom U قاطبه مامورین
commissions U هیئت مامورین
mandarin U مامورین عالیرتبه
commissioning U هیئت مامورین
mandarins U مامورین عالیرتبه
public servants U مامورین دولتی
government officials U مامورین دولتی
fire brigade U مامورین اتش نشانی
fire brigades U مامورین اتش نشانی
financial mission U هئیت مامورین مالی
fifth cloumn U مامورین سازمانهای جاسوسی
cross examination U به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
to register [with a body] U اسم نویسی کردن [خود را معرفی کردن] [در اداره ای] [اصطلاح رسمی]
totalitarianize U تبدیل بحکومت یکه تاز کردن بصورت حکومت مطلقه واستبدادی اداره کردن
helm U اداره کردن
operated U اداره کردن
wield U اداره کردن
officiated U اداره کردن
wielded U اداره کردن
administer اداره کردن
administered U :اداره کردن
mismanages U بد اداره کردن
mismanaged U بد اداره کردن
mismanage U بد اداره کردن
mans U اداره کردن
man U اداره کردن
aminister U اداره کردن
officiate U اداره کردن
administrations U اداره کردن
administration U اداره کردن
wields U اداره کردن
officiates U اداره کردن
wielding U اداره کردن
manage U اداره کردن
operates U اداره کردن
administering U :اداره کردن
maintain U اداره کردن
administers U :اداره کردن
mismanaging U بد اداره کردن
officiating U اداره کردن
gestion U اداره کردن
direct U اداره کردن
conducts U اداره کردن
misgovern U بد اداره کردن
stage-managed U اداره کردن
maladminister U بد اداره کردن
conducting U اداره کردن
runs U اداره کردن
run U اداره کردن
conducted U اداره کردن
stage manage U اداره کردن
stage-manage U اداره کردن
stage-manages U اداره کردن
stage-managing U اداره کردن
conduct U اداره کردن
mishandling U بد اداره کردن
operate U اداره کردن
manages U اداره کردن
managed U اداره کردن
manage U اداره کردن
rule U اداره کردن
mishandle U بد اداره کردن
mishandled U بد اداره کردن
directs U اداره کردن
helms U اداره کردن
managing U اداره کردن
mishandles U بد اداره کردن
directed U اداره کردن
steer U حکومت اداره کردن
manhandling U باخشونت اداره کردن
steers U حکومت اداره کردن
to give somebody the runaround <idiom> U کسی را سر به سر کردن [در اداره ای]
manhandled U باخشونت اداره کردن
steered U حکومت اداره کردن
personnel management U اداره کردن پرسنلی
manageable U قابل اداره کردن
manhandles U باخشونت اداره کردن
manhandle U باخشونت اداره کردن
policy U اداره یاحکومت کردن
policies U اداره یاحکومت کردن
rescous U مقاومت در برابر قانون تمرد نسبت به مامورین دولت
punitive police U نیروی شهربانی که بمحلی می فرستندو حقوق افرادبایدازاین محل داده شود
superintends U ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
directing U اداره کردن روانه کردن وسایل
engineered U اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintending U ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineers U اداره کردن طرح کردن و ساختن
superintend U ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
superintended U ریاست یا نظارت کردن بر اداره کردن
engineer U اداره کردن طرح کردن و ساختن
hunts U اداره کردن تازیها در شکار
maladminister U بطور سوء اداره کردن
hunted U اداره کردن تازیها در شکار
operated U اداره کردن راه انداختن
operate U اداره کردن راه انداختن
hunt U اداره کردن تازیها در شکار
conducting U اداره کردن کشیده شدن
conducted U اداره کردن کشیده شدن
conducts U اداره کردن کشیده شدن
conduct U اداره کردن کشیده شدن
operates U اداره کردن راه انداختن
officiating U بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
handle U اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
officiate U بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiated U بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
to carry oneself U خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
officiates U بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
Its no joke running a factory . U اداره کردن یک کارخانه شوخی نیست
handles U اداره کردن بازی مددکاری بوکسور
parochiality U اداره کردن اموریک بخش یابلوک
to blunder away U بواسطه سوء اداره تلف کردن
natarize U دفتر اسناد رسمی را اداره کردن
regie U اداره کردن مالیات مستقیم توسطخود دولت
sponsor U سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsoring U سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
sponsors U سرپرستی کردن اداره کننده تمرین کفیل خرج
To conduct a meeting in an orderly manner. U جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
to shoot oneself in the foot <idiom> U بد اداره کردن [چیزی مربوط به خود شخص] [اصطلاح]
moderated U اداره کردن تعدیل کردن
direct U اداره کردن هدایت کردن
keep U اداره کردن محافظت کردن
manipulate U اداره کردن دستکاری کردن
directs U اداره کردن هدایت کردن
directed U اداره کردن هدایت کردن
moderates U اداره کردن تعدیل کردن
chairmen U ریاست کردن اداره کردن
keeps U اداره کردن محافظت کردن
moderate U اداره کردن تعدیل کردن
execute U اداره کردن قانونی کردن
executed U اداره کردن قانونی کردن
executes U اداره کردن قانونی کردن
presiding U اداره کردن هدایت کردن
moderating U اداره کردن تعدیل کردن
presides U اداره کردن هدایت کردن
presided U اداره کردن هدایت کردن
executing U اداره کردن قانونی کردن
preside U اداره کردن هدایت کردن
manipulated U اداره کردن دستکاری کردن
manipulates U اداره کردن دستکاری کردن
chairman U ریاست کردن اداره کردن
headquarters U اداره کل اداره مرکزی
corporation U شرکت یا بنگاه دارای شخصیت حقوقی هیات اعضا انجمن شهر یا مامورین منتخب شهرداری
rule of law U قانون تساوی افراد در برابرقانون و قابل رسیدگی بودن اعمال مامورین دولت درمحاکم عمومی
corporations U شرکت یا بنگاه دارای شخصیت حقوقی هیات اعضا انجمن شهر یا مامورین منتخب شهرداری
clearance in ward U گواهی مامورین گمرک نسبت به کالاهایی که مشمول حقوق گمرکی می شوند قبل از تخلیه و بعد از حمل
personnel U کارمندان مجموعه کارمندان یک اداره اداره کارگزینی
police U پلیس
cop U پلیس
constables U پلیس
policed U پلیس
K9 [canine] U سگ پلیس
guard dog U سگ پلیس
police dog U سگ پلیس
cops U پلیس
gendarme U پلیس
constable U پلیس
bobby U پلیس
bobbies U پلیس
polices U پلیس
gendarmes U پلیس
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com