Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (29 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
holler
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers
U
فریاد کردن سروصداراه انداختن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
whooped
U
فریاد کردن
whooping
U
فریاد کردن
whoop
U
فریاد کردن
blat
U
فریاد کردن
whoops
U
فریاد کردن
to by blue muder
U
فریاد کردن
to break forth in to joy
U
از خوشی فریاد کردن
howls
U
فریاد زدن عزاداری کردن
howled
U
فریاد زدن عزاداری کردن
howl
U
فریاد زدن عزاداری کردن
rodomontade
U
گزافه گویی کردن فریاد
jobilate
U
شادی کردن از خوشی فریاد زدن
dropping
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
U
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launched
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
U
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
U
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
primming
U
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entranced
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
U
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operates
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
U
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
U
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
U
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
mewl
U
فریاد
kiai
U
فریاد
frets
U
فریاد
shout
U
فریاد
groans
U
فریاد
outcry
U
فریاد
shouted
U
فریاد
shouting
U
فریاد
shouts
U
فریاد
outcries
U
فریاد
squeals
U
فریاد
calling
U
فریاد
fret
U
فریاد
exclamations
U
فریاد
groaning
U
فریاد
shrieks
U
فریاد
squealed
U
فریاد
groan
U
فریاد
exclamation
U
فریاد
whooped
U
فریاد
vociferation
U
فریاد
redresser
U
فریاد رس
whooping
U
فریاد
squeal
U
فریاد
whoop
U
فریاد
shrieking
U
فریاد
squawks
U
فریاد
shrieked
U
فریاد
rhodomontade
U
فریاد
shriek
U
فریاد
groaned
U
فریاد
squawked
U
فریاد
squawk
U
فریاد
whoops
U
فریاد
to let fly
U
انداختن تیرخالی کردن
slots
U
انداختن چفت کردن
lay aside
U
پس انداز کردن انداختن
slotting
U
انداختن چفت کردن
slot
U
انداختن چفت کردن
putting
U
تعویض کردن انداختن
launching
U
انداختن پرت کردن
spit
U
سوراخ کردن تف انداختن
hurtle
U
پرت کردن انداختن
tossing
U
پرت کردن انداختن
tosses
U
پرت کردن انداختن
hurtled
U
پرت کردن انداختن
tossed
U
پرت کردن انداختن
hurtles
U
پرت کردن انداختن
toss
U
پرت کردن انداختن
put
U
تعویض کردن انداختن
puts
U
تعویض کردن انداختن
to set off
U
انداختن برابر کردن
hurtling
U
پرت کردن انداختن
launched
U
انداختن پرت کردن
launch
U
انداختن پرت کردن
launches
U
انداختن پرت کردن
spits
U
سوراخ کردن تف انداختن
to put by
U
دور انداختن رد کردن
horrifying
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
U
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifies
U
بهراس انداختن به بیم انداختن
greeted
U
داد فریاد
cry
U
فریاد گریه
bawling
U
فریاد زدن
greets
U
داد فریاد
cry
U
فریاد زدن
bawled
U
فریاد زدن
greet
U
داد فریاد
gaff
U
گفتاربیهوده فریاد
screamer
U
فریاد زدن
whoopee
U
فریاد خوشحالی
cries
U
فریاد زدن
bawl
U
فریاد زدن
bawls
U
فریاد زدن
To cry out .
U
فریاد بر آوردن
shouter
U
فریاد زننده
yell
U
فریاد زدن
hollering
U
فریاد خوشحالی
vociferance
U
فریاد و نعره
hollered
U
فریاد خوشحالی
holler
U
فریاد خوشحالی
to cry wolf too often
U
انقدربدروغ فریاد
utter a cry
U
فریاد زدن
cries
U
فریاد گریه
jubilate
U
فریاد شادی
hollers
U
فریاد خوشحالی
war whoop
U
فریاد جنگ
yelling
U
فریاد زدن
yells
U
فریاد زدن
hurray
U
فریاد زدن
war cry
U
فریاد جنگی
yelled
U
فریاد زدن
backs
U
پشتی کردن پشت انداختن
back
U
پشتی کردن پشت انداختن
retarding
U
عقب انداختن اهسته کردن
postponed
U
بتعویق انداختن موکول کردن
retards
U
عقب انداختن اهسته کردن
involving
U
گیر انداختن وارد کردن
involves
U
گیر انداختن وارد کردن
prorogate
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
engages
U
مجذوب کردن درهم انداختن
throwin
U
در دنده انداختن تزریق کردن
postpone
U
بتعویق انداختن موکول کردن
engage
U
مجذوب کردن درهم انداختن
prorogue
U
تعطیل کردن بتعویق انداختن
involve
U
گیر انداختن وارد کردن
put over
U
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
retard
U
عقب انداختن اهسته کردن
desolate
U
از ابادی انداختن مخروبه کردن
operated
U
اداره کردن راه انداختن
drop in
U
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
turn on
U
بجریان انداختن روشن کردن
kidding
U
دست انداختن مسخره کردن
paralyze
U
از کار انداختن بیحس کردن
operate
U
اداره کردن راه انداختن
kidded
U
دست انداختن مسخره کردن
embrangle
U
گیر انداختن گرفتار کردن
groove
U
خط انداختن شیار دار کردن
defacing
U
ازشکل انداختن محو کردن
grooves
U
خط انداختن شیار دار کردن
deface
U
ازشکل انداختن محو کردن
postpones
U
بتعویق انداختن موکول کردن
defaced
U
ازشکل انداختن محو کردن
postponing
U
بتعویق انداختن موکول کردن
operates
U
اداره کردن راه انداختن
defaces
U
ازشکل انداختن محو کردن
to play the fool with any one
U
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
kid
U
دست انداختن مسخره کردن
steer roping
U
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to put on airs
U
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to make sport of any one
U
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
U
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
tumult
U
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
mimicking
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to play off
U
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
run
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
nails
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tangles
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
To fire a shot
U
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
set up
<idiom>
U
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
catapulted
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To tease someone. To pull someonelet.
U
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
To swallow ones pride and request someone (to do something).
U
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To becomeinsbordinate .
U
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
teases
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
U
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
teased
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapulting
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teaze
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapult
U
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
nailed
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimic
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tangle
U
درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicked
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tease
U
اذیت کردن کسی را دست انداختن
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
runs
U
به کار انداختن روشن کردن موتور
nail
U
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimics
U
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
screeches
U
فریاد شبیه جیغ
salvoes
U
فریاد دسته جمعی
screeched
U
فریاد شبیه جیغ
screeching
U
فریاد شبیه جیغ
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com