English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (40 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
mode U روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
modes U روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
naive user U شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
application U کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
applications U کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
server U کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
elapsed time U زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
back end server U کامپیوتر متصل به شبکه که امور مربوط به ایستگاههای کاری مشتری را انجام میدهد
to stop [doing something] U توقف کردن [از انجام کاری]
to goad somebody into something U کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to invite somebody to do something U از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
forces U مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing U مجبور کردن کسی به انجام کاری
force U مجبور کردن کسی به انجام کاری
see to (something) <idiom> U شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to goad somebody doing something U کسی را به انجام کاری تحریک کردن
failed U انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails U انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail U انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse U کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water [Idiom] U کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
processor U استفاده از چندین کامپیوتر کوچک در ایستگاههای کاری مختلف به جای یک کامپیوتر مرکزی
to try hard to do something U تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to enjoin somebody from doing something [American E] U منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
to make an effort to do something U تلاش کردن برای انجام دادن کاری
twist one's arm <idiom> U مجبور کردن شخص برای انجام کاری
failure U انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures U انجام ندادن کاری که باید انجام شود
egg (someone) on <idiom> U خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
go in for <idiom> U شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
handing U کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
to pause U [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
talk into <idiom> U موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
to prove oneself U نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
hand U کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
preprocessor U کامپیوتر کوچک که برخی پردازشهای ابتدایی روی داده خام انجام میدهد پیش از ارسال آن به کامپیوتر اصلی
audit U توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audits U توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
auditing U توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audited U توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
scratch one's back <idiom> U کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
program U نوشتن یا آماده کردن تعدادی دستورالعمل که کامپیوتر برای انجام عمل خاصی هدایت میکند
programs U نوشتن یا آماده کردن تعدادی دستورالعمل که کامپیوتر برای انجام عمل خاصی هدایت میکند
processor U پردازندهای که بین منبع ورودی و کامپیوتر مرکزی است , کار آن پردازش داده دریافتن برای کاهش بار کاری کامپیوتر اصلی است
upward compatible U اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
FEP U پردازنده بین منبع ورودی و کامپیوتر اصلی که کار آن این است که داده دریافتی را پیش پردازش کند تا بار کاری کامپیوتر اصلی را کم کند
embedded code U کامپیوتر مخصوص برای کنترل یک ماشین . کامپیوتر مخصوص در یک سیستم بزرگ برای انجام یک تابع خاص
actions U انجام کاری
action U انجام کاری
achieving U موفقیت در انجام کاری
about to do something <idiom> U درحال انجام کاری
to stop [doing something] U ایستادن [از انجام کاری]
achieves U موفقیت در انجام کاری
achieved U موفقیت در انجام کاری
achieve U موفقیت در انجام کاری
mode of execution U روش انجام کاری
sleeps U پیش از انجام کاری
authority U توانایی انجام کاری
capable U توانایی انجام کاری
sleeping U پیش از انجام کاری
sleep U پیش از انجام کاری
mind to do a thing U اماده انجام کاری
having U باعث انجام کاری شدن
make one's bed and lie in it <idiom> U مسئول انجام کاری بودن
backlog U کاری که باید انجام شود
backlogs U کاری که باید انجام شود
slurs U باعجله کاری را انجام دادن
raise Cain <idiom> U کمک ،کاری انجام دادن
to be looking to do something U در نظر انجام کاری را داشتن
take the plunge <idiom> U بادروغ کاری را انجام دادن
to propose to do something U در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something U در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something U در صدد انجام کاری بودن
feel up to (do something) <idiom> U توانایی انجام کاری رانداشتن
do something rash <idiom> U بی فکر کاری را انجام دادن
sit tight <idiom> U صبور برای انجام کاری
take one's time <idiom> U انجام کاری بدون عجله
the way of doing something U به روشی کاری را انجام دادن
to mean to do something U منظور انجام کاری را داشتن
to propose to do something U قصد انجام کاری را داشتن
authorisations U اجازه یا توانایی انجام کاری
to be looking to do something U قصد انجام کاری را داشتن
take turns <idiom> U انجام کاری با همکاری یکدیگر
slur U باعجله کاری را انجام دادن
fall over oneself <idiom> U کاملا مشتاق انجام کاری
slurring U باعجله کاری را انجام دادن
to intend to do something U قصد انجام کاری را داشتن
slurred U باعجله کاری را انجام دادن
to intend to do something U در نظر انجام کاری را داشتن
authorization U اجازه یا توانایی انجام کاری
potential <adj.> U [توانایی برای انجام کاری]
to aim to do something U قصد انجام کاری را داشتن
have U باعث انجام کاری شدن
wit's end <idiom> U ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
spadework U کاری که با بیل انجام میدهند
To do something with ease(easily). U کاری را به آسانی انجام دادن
terrorizing U با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
To do something on the sly (in secret). U کاری را پنهان انجام دادن
planning U سازماندهی نحوه انجام کاری
To do something on ones own . U سر خود کاری را انجام دادن
to be about to do something U قصد انجام کاری را داشتن
To take ones time over something . to do something with deliberation U کاری را سر صبر انجام دادن
to be about to do something U در صدد انجام کاری بودن
To do something hurriedly . U کاری را با عجاله انجام دادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] U کاری را ناقص انجام ندادن
terrorizes U با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized U با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
load U کاری که باید انجام شود
do something to one's hearts's content U کاری را حسابی انجام دادن
chip U قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
chips U قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
undertaken U توافق برای انجام کاری
undertakes U توافق برای انجام کاری
undertake U توافق برای انجام کاری
cinch U کاری که با سهولت انجام شود
terrorised U با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises U با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
loads U کاری که باید انجام شود
terrorising U با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize U با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
We don't do things halfway. U کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures. U کاری را ناقص انجام ندادن
to propose to do something U در صدد انجام کاری بودن
chicken out <idiom> U از ترس کاری را انجام ندادن
(have the) cheek to do something <idiom> U با گستاخی کاری را انجام دادن
capability U قادر به انجام کاری بودن
plod U بازحمت کاری را انجام دادن
plodded U بازحمت کاری را انجام دادن
plodding U بازحمت کاری را انجام دادن
supererogation U انجام کاری بیش از حد وفیفه
We don't do things by halves. U کاری را ناقص انجام ندادن
dead set against something <idiom> U کاملا مصمم در انجام کاری
plods U بازحمت کاری را انجام دادن
to do a good job U کاری را خوب انجام دادن
computed U انجام محاسبه به ویژه با کامپیوتر
computes U انجام محاسبه به ویژه با کامپیوتر
compute U انجام محاسبه به ویژه با کامپیوتر
invoking U تقاضا از کسی برای انجام کاری
alternatives U دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
technique U روش با مهارت برای انجام کاری
invoke U تقاضا از کسی برای انجام کاری
alternative U دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
invoked U تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes U تقاضا از کسی برای انجام کاری
techniques U روش با مهارت برای انجام کاری
swim against the tide/current <idiom> U کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
to invite somebody to do something U کسی را برای انجام کاری فراخواندن
authorizing U اجازه دادن برای انجام کاری
turn out <idiom> U رفتن برای دیدن یا انجام کاری
authorising U اجازه دادن برای انجام کاری
authorize U اجازه دادن برای انجام کاری
operation U دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
to purpose something U هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
authorises U اجازه دادن برای انجام کاری
at the elventh hour U دقیقه نود کاری انجام دادن
authorizes U اجازه دادن برای انجام کاری
get around to <idiom> U بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
brushwork U هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
decisions U تصمیم گیری برای انجام کاری
to do a thing with f. U کاری رابه اسانی انجام دادن
bar U توقف کسی برای انجام کاری
bars U توقف کسی برای انجام کاری
head start <idiom> U کاری را قبل از بقیه انجام دادن
facility U قادر به انجام کاری به سادگی بودن
taskwork U کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
go (someone) one better <idiom> U کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
help U روش آسانتر برای انجام کاری
give free rein to <idiom> U اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
helped U روش آسانتر برای انجام کاری
get away with something <idiom> U کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
to be in a position to do something U موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
to undertake to do something U رسما متعهد به انجام کاری شدن
helps U روش آسانتر برای انجام کاری
decision U تصمیم گیری برای انجام کاری
see to it <idiom> U مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
To put ones heart and soul into a job . U باتمام وجود کاری را انجام دادن
To do something expediently. U از روی سیاست کاری را انجام دادن
To meet a deadline . U تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
null U دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
shove down one's throat <idiom> U اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
beat someone to the punch (draw) <idiom> U قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
to do a thing ina corner U کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> U نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
authorizes U اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing U اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
There is no reason to do something U دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
no operation instruction U دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
To do something waveringly. U کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
facility U وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
authorises U اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising U اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
blank U دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
perfunctoriness U چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
to be about to do something <idiom> U آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> U آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to key up any to do s.th. <idiom> O کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
no op U دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
blankest U دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
authorize U اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
get one's own way <idiom> U اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com