Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (21 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
mode of execution
U
روش انجام کاری
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
consent
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
slur
U
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
U
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
U
باعجله کاری را انجام دادن
slurs
U
باعجله کاری را انجام دادن
application
U
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
applications
U
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
fail
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
hand
U
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing
U
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
blank
U
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blankest
U
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
capable
U
توانایی انجام کاری
busied
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busies
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busy
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
authority
U
توانایی انجام کاری
freedom
U
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
freedoms
U
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
backlog
U
کاری که باید انجام شود
backlogs
U
کاری که باید انجام شود
bar
U
توقف کسی برای انجام کاری
bars
U
توقف کسی برای انجام کاری
modal
U
1-مربوط به حالتها. 2-در ویندوز پنجرهای که نمایش داده می شوند و به کاربر امکان انجام کاری خارج از آن را نمیدهد
modals
U
1-مربوط به حالتها. 2-در ویندوز پنجرهای که نمایش داده می شوند و به کاربر امکان انجام کاری خارج از آن را نمیدهد
spadework
U
کاری که با بیل انجام میدهند
force
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing
U
مجبور کردن کسی به انجام کاری
operation
U
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
have
U
باعث انجام کاری شدن
having
U
باعث انجام کاری شدن
action
U
انجام کاری
actions
U
انجام کاری
decision
U
تصمیم گیری برای انجام کاری
decisions
U
تصمیم گیری برای انجام کاری
load
U
کاری که باید انجام شود
loads
U
کاری که باید انجام شود
failure
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
cinch
U
کاری که با سهولت انجام شود
impromptu
U
کاری که بی مطالعه و بمقتضای وقت انجام دهند بالبداهه حرف زدن
capability
U
قادر به انجام کاری بودن
facility
U
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
facility
U
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
terrorised
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plod
U
بازحمت کاری را انجام دادن
plodded
U
بازحمت کاری را انجام دادن
plodding
U
بازحمت کاری را انجام دادن
plods
U
بازحمت کاری را انجام دادن
technique
U
روش با مهارت برای انجام کاری
techniques
U
روش با مهارت برای انجام کاری
help
U
روش آسانتر برای انجام کاری
helped
U
روش آسانتر برای انجام کاری
helps
U
روش آسانتر برای انجام کاری
capacities
U
حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacity
U
حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
specification
U
مین شود یا کاری که باید انجام شود
idle
U
مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
idled
U
مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
idles
U
مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
idlest
U
مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
sleep
U
پیش از انجام کاری
sleeping
U
پیش از انجام کاری
sleeps
U
پیش از انجام کاری
achieve
U
موفقیت در انجام کاری
achieved
U
موفقیت در انجام کاری
achieves
U
موفقیت در انجام کاری
achieving
U
موفقیت در انجام کاری
invoke
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoking
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorises
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorises
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorising
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorize
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizing
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
undertake
U
توافق برای انجام کاری
undertaken
U
توافق برای انجام کاری
undertakes
U
توافق برای انجام کاری
Other Matches
like a duck takes the water
[Idiom]
U
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse
U
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
scratch one's back
<idiom>
U
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible
U
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
about to do something
<idiom>
U
درحال انجام کاری
to stop
[doing something]
U
ایستادن
[از انجام کاری]
mind to do a thing
U
اماده انجام کاری
to be about to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
to be about to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
chip
U
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to intend to do something
U
در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
U
در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something
U
در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
take the plunge
<idiom>
U
بادروغ کاری را انجام دادن
We don't do things by half-measures.
U
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway.
U
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
U
کاری را ناقص انجام ندادن
To do something hurriedly .
U
کاری را با عجاله انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
U
کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on ones own .
U
سر خود کاری را انجام دادن
To do something on the sly (in secret).
U
کاری را پنهان انجام دادن
To do something with ease(easily).
U
کاری را به آسانی انجام دادن
supererogation
U
انجام کاری بیش از حد وفیفه
authorisations
U
اجازه یا توانایی انجام کاری
authorization
U
اجازه یا توانایی انجام کاری
We don't do things by halves.
U
کاری را ناقص انجام ندادن
chips
U
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
planning
U
سازماندهی نحوه انجام کاری
raise Cain
<idiom>
U
کمک ،کاری انجام دادن
feel up to (do something)
<idiom>
U
توانایی انجام کاری رانداشتن
fall over oneself
<idiom>
U
کاملا مشتاق انجام کاری
do something rash
<idiom>
U
بی فکر کاری را انجام دادن
potential
<adj.>
U
[توانایی برای انجام کاری]
dead set against something
<idiom>
U
کاملا مصمم در انجام کاری
chicken out
<idiom>
U
از ترس کاری را انجام ندادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
U
با گستاخی کاری را انجام دادن
to mean to do something
U
منظور انجام کاری را داشتن
to stop
[doing something]
U
توقف کردن
[از انجام کاری]
to aim to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
the way of doing something
U
به روشی کاری را انجام دادن
make one's bed and lie in it
<idiom>
U
مسئول انجام کاری بودن
wit's end
<idiom>
U
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
sit tight
<idiom>
U
صبور برای انجام کاری
take turns
<idiom>
U
انجام کاری با همکاری یکدیگر
to do a good job
U
کاری را خوب انجام دادن
take one's time
<idiom>
U
انجام کاری بدون عجله
to intend to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
do something to one's hearts's content
U
کاری را حسابی انجام دادن
To meet a deadline .
U
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
U
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job .
U
باتمام وجود کاری را انجام دادن
To do something expediently.
U
از روی سیاست کاری را انجام دادن
to do a thing ina corner
U
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
at the elventh hour
U
دقیقه نود کاری انجام دادن
alternative
U
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternatives
U
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
brushwork
U
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
to goad somebody doing something
U
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody into something
U
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to do a thing with f.
U
کاری رابه اسانی انجام دادن
see to (something)
<idiom>
U
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
see to it
<idiom>
U
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
shove down one's throat
<idiom>
U
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
to be in a position to do something
U
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
turn out
<idiom>
U
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
null
U
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
get around to
<idiom>
U
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
get away with something
<idiom>
U
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
give free rein to
<idiom>
U
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
go (someone) one better
<idiom>
U
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
head start
<idiom>
U
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
U
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
to invite somebody to do something
U
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
taskwork
U
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
to invite somebody to do something
U
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
to undertake to do something
U
رسما متعهد به انجام کاری شدن
to purpose something
U
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
There is no reason to do something
U
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
by the skin of one's teeth
<idiom>
U
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
to set one's mind on anything
U
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
go off half-cocked
<idiom>
U
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to key up any to do s.th.
<idiom>
O
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
overslaugh
U
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
To do something waveringly.
U
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
no op
U
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
To do something(act)from force of habit
U
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
no operation instruction
U
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
slapdash
U
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
to bite the bullet
<idiom>
U
پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
U
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to be about to do something
<idiom>
U
نزدیک به انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
perfunctoriness
U
چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
covenantor
U
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
U
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to enjoin somebody from doing something
[American E]
U
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
to be about to do something
<idiom>
U
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
to make an effort to do something
U
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
get one's own way
<idiom>
U
اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
to try hard to do something
U
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
twist one's arm
<idiom>
U
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to act in concert
<idiom>
U
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
to have to bite the bullet
<idiom>
U
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
second-guess someone
<idiom>
U
حدس اینکه یکی دیگه چه کاری انجام میداد
get away with murder
<idiom>
U
انجام کاری خیلی بد بدون انتظار تنبیه را داشتن
to opt in
[something]
U
تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
don't give up the day job
<idiom>
U
[در مورد کاری خبره نبودن و ناتوانی انجام آن با مهارت]
to prove oneself
U
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
cross to bear/carry
<idiom>
U
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
talk into
<idiom>
U
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
make it up to someone
<idiom>
U
انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
egg (someone) on
<idiom>
U
خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
beside one's self
<idiom>
U
خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
have a go at
<idiom>
U
سعی درانجام کاری که بقیه قبلا انجام دادهاند
to goad somebody doing something
U
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
to goad somebody into something
U
کسی را به انجام کاری سیخک زدن
[اصطلاح مجازی]
to pause
U
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
server
U
کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
go in for
<idiom>
U
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to opt out
[of something]
U
تصمیم گرفتن که کاری را انجام ندهند یا همکاری نکنند
supersedeas
U
دستور موقت دادگاه در موردخودداری از انجام یا ادامه کاری
multifunction
U
ایستگاه کاری که چندین کار می توانند انجام شوند
to ring the changes
U
کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
synchronizer
U
وسیلهای که با دریافت سیگنال از وسیله دیگر کاری را انجام دهد
rushed
U
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
high time
<idiom>
U
زمان قبل از اینکه کاری بیش ازآن انجام شده
rushing
U
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to sign up for something
U
نام خود را درفهرست نوشتن
[برای انجام کاری اشتراکی]
rush
U
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
for peanuts
[and for chicken feed]
<idiom>
U
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
to roll one's eyes
<idiom>
U
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
for next to nothing
<idiom>
U
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
chord keying
U
عمل انتخاب دو یا چند کلید همزمان برای انجام کاری
He who grasps too much holds nothing fast.
<proverb>
U
کسی که کاری بیش از تواناییش را بپذیرد آن کار را ناقص انجام می دهد.
let go
<idiom>
U
به حال خود گذاشتن ،هیچ کاری درمورد چیزی انجام ندادن
elapsed time
U
زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
play into someone's hands
<idiom>
U
(به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
to bite the bullet
<idiom>
U
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت تا بتوان به مقصد اصلی رسید
back end server
U
کامپیوتر متصل به شبکه که امور مربوط به ایستگاههای کاری مشتری را انجام میدهد
quantum meruit
U
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
go great guns
<idiom>
U
موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
future perfect tense
U
زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
mode
U
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
modes
U
روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
naive user
U
شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
hot
U
کلمهای در متن نمایش داده شده که در صورتی که نمایشگر به آن اشاره کند یا آنرا انتخاب کند کاری انجام میدهد
hotter
U
کلمهای در متن نمایش داده شده که در صورتی که نمایشگر به آن اشاره کند یا آنرا انتخاب کند کاری انجام میدهد
hottest
U
کلمهای در متن نمایش داده شده که در صورتی که نمایشگر به آن اشاره کند یا آنرا انتخاب کند کاری انجام میدهد
To be out to do some thing .
U
کمر همت بستن ( کمر انجام کاری را بستن )
automate
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automates
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
to know the ropes
U
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
U
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
stringing
U
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
U
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
gurantee
U
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
robots
U
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robot
U
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
glid
U
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
retention money
U
مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
querying
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queries
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queried
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
query
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
drilling pattern
U
نمونه مته کاری الگوی مته کاری
continues
U
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue
U
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
mission , oriented
U
لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
plumbery
U
سرب کاری کارخانه سرب کاری
mosaics
U
موزاییک کاری معرق معرق کاری
under employment
U
کم کاری
flower piece
U
گل کاری
effective
U
کاری
inaction
U
بی کاری
hypofunction
U
کم کاری
plasterwork
U
گچ کاری
feckful
U
کاری
impotency
U
کاری
curry powders
U
کاری
curry
U
کاری
parget
U
گچ کاری
curries
U
کاری
malfunctions
U
کژ کاری
malfunctioned
U
کژ کاری
malfunction
U
کژ کاری
plastering
U
گچ کاری
electroplating
U
اب کاری
currie
U
کاری
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com