English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 209 (20 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
stand clear U جایی را ترک کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
gas fittings U اسبابی که برای گرم کردن یاروشن کردن جایی باگازبکا
lomomote U از جایی بجایی حرکت کردن
to induct into a seat U در جایی برقرار کردن
to prospect for gold U جستجوی زردر محلی کردن برای جستجوی زر در جایی پی کردن
to decamp U با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
to skive off early [British English] U با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
to retire from [to] a place U از [به] جایی کناره گیری کردن [یا منزوی شدن]
to stay away from something U اجتناب کردن از چیزی یا جایی
Other Matches
n tuple U N جایی
someplace U یک جایی
someplace U جایی
inopportuneness U بی جایی
minx U زن هر جایی
charnel house U جایی که
wherever U جایی که
inopportunity U بی جایی
gas log U جایی که گازمیسوزد
displacement U جابه جایی
shifted U جابه جایی
scratch where it itches U هر جایی را که میخاردبخارانید
banal U همه جایی
shift U جابه جایی
translocation U جابه جایی
commonplace U همه جایی
immutability U پا بر جایی ثبات
transposition U جابه جایی
from the outside U از خارج [از جایی]
shifts U جابه جایی
displacement of affect U جابه جایی عاطفه
drop by <idiom> U بازدید از کسی با جایی
to install oneself in a place U در جایی برقرار شدن
p.of the ways U جایی که بایدیکی ازچندچیزرابرگزید
to hunker down in a place U در جایی پناه بردن
lie in wait <idiom> U جایی قیم شدن
somewheres U یک جایی دریک محلی
make a beeline for something <idiom> U با عجله به جایی رفتن
I have no place (nowhere) to go. U جایی ندارم بروم
to go about U ازجایی به جایی رفتن
attender U شخص حاضر در جایی
drive displacement U جابه جایی سائق
locomotion U جابه جایی حرکتی
to stay overnight U مدت شب را [جایی] گذراندن
come from <idiom> U بومی جایی بودن
locomotor behavior U رفتار جابه جایی
come back <idiom> U برگشتن به جایی که حالاهستی
Somewhere in the darkness U جایی در میانی تاریکی
transposition of affect U جابه جایی عاطفه
somewhere U یک جایی دریک محلی
synesthesia U جابه جایی حسی
rettery U جایی که بذرک را می خیسانند
synaesthesia U جابه جایی حسی
to the best of ones ability تا جایی که کسی توان آن را دارد
break fresh ground <idiom> U از راهی تازه به جایی رسیدن
get out from under <idiom> U از جایی که شخص دوست نداردفرارکند
tourist trap <idiom> U جایی که جذب توریست میکند
out of one's element <idiom> U جایی که به شخص تعلق ندارد
boarding houses U جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
boarding house U جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
to admit sombody [into a place] U راه دادن کسی [به جایی]
on good turn deserves another U کاسه جایی رودکه بازاردقدح
berth U جایی که قایق به لنگربسته میشود
strict enclosure U انزوای سخت [در آن حالت یا جایی]
to tow a vehicle [to a place] U یدکی کشیدن خودرویی [به جایی]
to stay away from something U دور ماندن از چیزی یا جایی
berths U جایی که قایق به لنگربسته میشود
rotation about ... U دوران دور ... [محوری یا جایی]
i took up where he left U از جایی که او ول کرد من ادامه دادم
i am at my wit's end U دیگر عقلم به جایی نمیرسد
parting of the ways U جایی که باید یکی از چندچیزرابرگزید
berthed U جایی که قایق به لنگربسته میشود
berthing U جایی که قایق به لنگربسته میشود
to turn back U برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
to send home U به خانه [از جایی که آمده اند] برگرداندن
there is time and place for everything <proverb> U هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
to let the ball do the work U توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
to keep the ball moving U توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
where no human foot can tread جایی که پای ادمیزاد بدان نمیرسد.
to head back U برگشتن [از جایی که دراصل آمده اند]
bone-house U [جایی برای نگهداری استخوان مردگان]
Mind your head! U مواظب سرت باش! [که به جایی نخورد]
stamping grounds <idiom> U پاتق ،جایی که شخص بیشتراوقاتش را آنجاست
plate rack U جایی که بشقاب هامی گذارندخشک شود
exchanging U جابه جایی داده بین دو محل
to turn around U برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
to languish U پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
exchanges U جابه جایی داده بین دو محل
to bar somebody from entering the place U مانع کسی وارد جایی شدن
exchange U جابه جایی داده بین دو محل
exchanged U جابه جایی داده بین دو محل
an accessible place U جایی که راه یافتن بدان ممکن است
tie down <idiom> U منع کردنکسی درانجام کاری یارفتن به جایی
One good turn deserves another . U کاسه جایی رود که باز آید قدح
souvenir U یادگاری [وقتی که کسی از جایی با خود می آورد]
breeding grounds U جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
to ride on the bus U سوار اتوبوس شدن [برای رفتن به جایی]
to a in U باجرات وبابیم مخاطره به جایی داخل شدن
bone dry U جایی که نوشیدن مواد الکلی در آن قدغن است
breeding ground U جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
varicosity U جایی که چند سیاهرگ گشاد شده باشند
to languish U ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
carried U حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
to languish U هرز رفتن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish U فاسد شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
pentarch U یکی از پنج تن مردمی که در جایی حکومت کنند
carrying U حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry U حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carries U حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
hang up <idiom> U جایی دردریافتی تلفن که باعث قطع تماس میشود
rug delivery U [جابه جایی و حمل فرش به محل خرید یا فروش]
to take the a U بلندی چیزیرا اندازه گرفتن ارتفاع جایی راپیمودن
housebreaker U دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
The library is the obvious place for the after-dinner hours. U کتابخانه جایی بدیهی برای ساعت پس از شام است.
cat burglar U دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
picklock U دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
intruder U دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
burglar U دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
altar-stair U [بالاترین محل جایی که میز عشای ربانی در آن قرار دارد.]
dump U جابه جایی داده از یک وسیله یافضای ذخیره سازی به چاپگر
flag station U جایی که قطاربادیدن پرچم ویژه نگاه میدارندوایستگاه دائمی نیست
altar-steps U [بالاترین محل جایی که میز عشای ربانی در آن قرار دارد.]
no-show <idiom> U شخصی که جایی را رزرو میکندولی نه آن را کنسل ونه آن را استفاده میکند
funny bone <idiom> U جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
overlap U جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
overlapped U جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
overlaps U جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
regional breakpoint U نقط ه توقف که در هر جایی از برنامه میتواند قرار بگیرد تا رفع اشکال شود
scarf weld U جایی که دو میل اهن را نیم ونیم کرده باهم جوش داده باشند
Creches U [جایی که از بچه ها مراقبت میشود هنگامی که پدر و مادر بیرون یا سر کار رفته اند]
inserting U مجموعه دستوراتی که مستقیما در برنامه اصلی کپی می شوند که دستور فراخوانی نیز فاهر میشود یا جایی که کاربر نیاز دارد
inserts U مجموعه دستوراتی که مستقیما در برنامه اصلی کپی می شوند که دستور فراخوانی نیز فاهر میشود یا جایی که کاربر نیاز دارد
insert U مجموعه دستوراتی که مستقیما در برنامه اصلی کپی می شوند که دستور فراخوانی نیز فاهر میشود یا جایی که کاربر نیاز دارد
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy. U ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
scarf joint U جایی که دو سر تیر رانیم ونیم کرده با هم جفت کرده باشند
to vote plump U رای خود را بیک تن دادن جایی که بتوان برای بیش ازیک تن رای داد
to buzz off U گم شدن [به چاک زدن] [دور شدن] [از جایی یا کسی]
colony U گروهی ا ز مردم یک کشور که جایی دور از کشورشان مستقر شده باشند ولی تابع قوانین و حکومت کشورشان در آنجا باشند
universal U آنچه از همه جا اعمال میشود یا در هر جایی استفاده میشود یا برای چندین کار استفاده میشود
Nomatic rugs U قالی های عشایری و قشقایی [این فرش ها بعلت جا به جایی زیاد عشایر عموما کوچک بافته می شوند و اکثرا بصورت پشم بوده و در آن از ذهنی بافی و یا نقوش محلی استفاده می شود. فرش ها دارای استحکام ضعیف هستند.]
Pazyryk rug U فرش پازیریک [این فرش از قدیمی ترین فرش های بافته شده که در منطقه ای به هم نام در یخچال های طبیعی سیبری می باشد بود. دانشمندان معتقدند محل بافته شدن جایی غیر از سیبری بوده است.]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> U با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew U رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge U اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial U خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture U اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo U ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify U مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster U تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot U جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination U تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting U جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed U براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] U آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
tae U پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns U مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody U کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrate U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up U پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk U بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates U غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serve U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedals U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling U رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
withstood U مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
cross U تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses U تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crossest U تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
checks U بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checked U بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
check U بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
point U اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
withstands U مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
married under a contract unlimited perio U زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
sterilises U گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preaches U وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preached U وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preach U وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
corrects U تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
sterilising U گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
withstand U مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilized U گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes U گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
correcting U تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
sterilizing U گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
support U حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
withstanding U مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com