Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
vibrative
U
باعث ارتعاش
vibratory
U
باعث ارتعاش
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
tirl
U
ارتعاش صدای ارتعاش نخ یاکش
shivered
U
ارتعاش
shiver
U
ارتعاش
trembles
U
ارتعاش
trembled
U
ارتعاش
reverberation
U
ارتعاش
planegency
U
ارتعاش
tremble
U
ارتعاش
pallesthesia
U
حس ارتعاش
vibration sense
U
حس ارتعاش
shivering
U
ارتعاش
vibrancy
U
ارتعاش
vibration
U
ارتعاش
plangency
U
ارتعاش
shaking
U
ارتعاش
shakes
U
ارتعاش
vibratility
U
ارتعاش
quivering
U
ارتعاش
quivered
U
ارتعاش
reverberations
U
ارتعاش
quiver
U
ارتعاش
tremolo
U
ارتعاش
libration
U
ارتعاش
vibrational
U
ارتعاش
quivers
U
ارتعاش
shake
U
ارتعاش
damped vibration
U
ارتعاش میرا
vibrators
U
دستگاه ارتعاش
quaver
U
ارتعاش داشتن
vibrator
U
ارتعاش کننده
vibrators
U
وسیله ارتعاش
vibrators
U
ارتعاش کننده
vibrated
U
ارتعاش داشتن
vibrating
U
ارتعاش داشتن
harmonic vibration
U
ارتعاش هماهنگ
quavers
U
ارتعاش داشتن
quavering
U
ارتعاش داشتن
quavered
U
ارتعاش داشتن
vibrate
U
ارتعاش داشتن
amplitude of vibration
U
دامنه ارتعاش
bending vibration
U
ارتعاش خمشی
vibrates
U
ارتعاش داشتن
breathing vibration
U
ارتعاش تنفسی
vibrator
U
دستگاه ارتعاش
damping
U
استهلاک ارتعاش
vibrator
U
وسیله ارتعاش
molecular vibration
U
ارتعاش مولکولی
neural reverbration
U
ارتعاش عصبی
oscillator
U
ارتعاش سنج
sound vibration
U
ارتعاش صوتی
vibratility
U
: قابلیت ارتعاش
twisting vibration
U
ارتعاش رقاصکی
torsional vibration
U
ارتعاش پیچشی
period of vibratio
U
دوره ارتعاش
symmetry vibration
U
ارتعاش متقارن
stretching vibration
U
ارتعاش کششی
phonoscope
U
ارتعاش نما
resonantly
U
با پیچش و ارتعاش
resonator
U
اسباب ارتعاش
vibrational mode
U
شیوه ارتعاش
mode of vibration
U
شیوه ارتعاش
wagging vibration
U
ارتعاش جنبانهای
dingle
U
لرزیدن ارتعاش
electron vibrations
U
ارتعاش الکترونها
energy of vibration
U
انرژی ارتعاش
vibrational frequency
U
بسامد ارتعاش
vibroscope
U
ارتعاش بین
frequency of vibration
U
تکرار ارتعاش
fundamental vibration
U
ارتعاش اصلی
vibration amplitude
U
دامنه ارتعاش
lattice vibration
U
ارتعاش شبکه
seismicity
U
حالت ارتعاش
vibration absorption
U
میرایی نوسان یا ارتعاش
scissoring vibration
U
ارتعاش قیچی وار
fundamental period vibration
U
دوره اصلی ارتعاش
free harmonic vibration
U
ارتعاش هارمونیک ازاد
insulation against vibration
U
حفافت در برابر ارتعاش
damping charactristics
U
مشخصات خفه شدن ارتعاش
shudders
U
مشمئز شدن ارتعاش Shrine
shuddering
U
مشمئز شدن ارتعاش Shrine
vibratile
U
قابل لرزش و ارتعاش جنبنده
shuddered
U
مشمئز شدن ارتعاش Shrine
shudder
U
مشمئز شدن ارتعاش Shrine
quavers
U
لرزش و تحریر صدا در اواز ارتعاش
quaver
U
لرزش و تحریر صدا در اواز ارتعاش
quavering
U
لرزش و تحریر صدا در اواز ارتعاش
quavered
U
لرزش و تحریر صدا در اواز ارتعاش
causes
U
باعث
cause
U
باعث
causing
U
باعث
author
U
باعث
incentive
U
باعث
incentives
U
باعث
take its toll
<idiom>
U
باعث ویرانی
it will give rise to a quarrel
U
باعث دعواخواهد شد
touch off
<idiom>
U
باعث انفجارشدن
makes
U
باعث شدن
to give birth to
U
باعث شدن
to give rise to
U
باعث شدن
set off
<idiom>
U
باعث انفجارشدن
motive
U
محرک باعث
productive of annoyance
U
باعث زحمت
make
U
باعث شدن
author
U
باعث شدن
motives
U
محرک باعث
give rise to
U
باعث شدن
give rise to
<idiom>
U
باعث کاری شدن
knock oneself out
<idiom>
U
باعث تلاش فراوان
put through the wringer
<idiom>
U
باعث استرسزیاد شدن
step on one's toes
<idiom>
U
باعث رنجش شدن
occasions
U
تصادف باعث شدن
occasioning
U
تصادف باعث شدن
occasion
U
تصادف باعث شدن
occasioned
U
تصادف باعث شدن
My pleasure.
U
باعث افتخار من است.
drinking was his ruin
U
باعث خرابی اوشد
to cavse to see
U
باعث دیدن شدن
turn one's stomach
<idiom>
U
باعث حال به هم خوردگی
It is to our credit.
U
باعث روسفیدی ماست
With pleasure.
U
باعث افتخار من است.
it occasioned his death
U
باعث مرگ اوشد
get (someone) down
<idiom>
U
باعث ناراحتی شدن
do out of
<idiom>
U
باعث از دست دادن
it provokes laughter
U
باعث خنده است
bumblebee
U
تولید کننده ارتعاش صوتی نوسان ساز صوتی
bumblebees
U
تولید کننده ارتعاش صوتی نوسان ساز صوتی
hemagglutinate
U
باعث انعقاد خون شدن
occasions
U
سبب موقعیت باعث شدن
make out
<idiom>
U
باعث اعتماد،اثبات شخص
shut up
U
باعث وقفه در تکلم شدن
give pause to
<idiom>
U
باعث توقف وفکر شدن
give to understand
<idiom>
U
باعث فهم کسی شدن
knock the living daylights out of someone
<idiom>
U
باعث غش کردن کسی شدن
put on the map
<idiom>
U
باعث معروف شدن مکانی
allergen
U
مادهای که باعث حساسیت میشود
step up
<idiom>
U
باعث سریع شدن چیزی
get through to
<idiom>
U
باعث فهمیدن کسی شود
throw back
U
باعث تاخیر شدن رجعت
stir up a hornet's nest
<idiom>
U
باعث عصبانیت مردم شدن
occasioning
U
سبب موقعیت باعث شدن
swirl
U
گشتن باعث چرخش شدن
swirled
U
گشتن باعث چرخش شدن
make
U
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
swirling
U
گشتن باعث چرخش شدن
casus belli
U
عمل خصمانه باعث جنگ
have
U
باعث انجام کاری شدن
having
U
باعث انجام کاری شدن
makes
U
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
swirls
U
گشتن باعث چرخش شدن
occasion
U
سبب موقعیت باعث شدن
occasioned
U
سبب موقعیت باعث شدن
business
U
که باعث میشود یک تجارت کار باشد
keep (someone) up
<idiom>
U
باعث بیخوابی شدن ،بیدار نگهداشتن
crack the whip
<idiom>
U
باعث سخت کارکردن شخصی شدن
bring the house down
<idiom>
U
باعث خنده زیاد دربین تماشاچیان
q fever
U
تب کیو که باعث ذات الریه میشود
businesses
U
که باعث میشود یک تجارت کار باشد
have the last laugh
<idiom>
U
باعث احمق بنظر رسیدن شخص
bias
U
وضع نامنظم گوی که باعث چرخیدن ان میشود
definition
U
کارایی و دستوراتی که باعث ایجاد یک عمل می شوند
air one's dirty laundry (linen) in public
<idiom>
U
مسئلهای که فاش شدنش باعث ناراحتی شود
to show somebody up
[by behaving badly]
U
باعث خجالت کسی شدن
[با رفتار بد خود]
drives
U
باعث کار کردن یک نوار یا دیسک شدن
hemolyze
U
باعث تجزیه گویچه سرخ خون شدن
definitions
U
کارایی و دستوراتی که باعث ایجاد یک عمل می شوند
transfer payment
U
پرداخت پولی که هیچ کارتولیدی را باعث نشود
avalanche
U
عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
type ahead
U
ویژگی ای که باعث از بین رفتن کلمه میشود
avalanches
U
عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
drive
U
باعث کار کردن یک نوار یا دیسک شدن
biases
U
وضع نامنظم گوی که باعث چرخیدن ان میشود
pep talk
<idiom>
U
صحبتی که باعث ایجاد انگیزه درفرد شود
glitch
U
هر چیزی که باعث قط ع ناگهانی کامپیوتر یا وسیله شود
glitches
U
هر چیزی که باعث قط ع ناگهانی کامپیوتر یا وسیله شود
backspace
U
کلیدی که باعث برگشت یک واحد به عقب یا چپ نشانه گر میشود
levelled
U
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
levels
U
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
fatal error
U
خطایی در برنامه یا وسیله که باعث آسیب سیستم میشود
Absence makes the heart grow fonder.
<proverb>
U
جدایى و دورى , باعث افزایش علاقه و دوستى مى شود.
series
U
4 تماس پی در پی با زمین که باعث گرفتن امتیاز 01 یاردپیشروی میشود
bounced
U
جلوگیری از تماس با کلید که باعث چندین برخورد میشود
bounce
U
جلوگیری از تماس با کلید که باعث چندین برخورد میشود
level
U
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
fused
U
رسم جریان بالا که باعث آب شدن فیوز میشود
bounces
U
جلوگیری از تماس با کلید که باعث چندین برخورد میشود
wrong-foot
باعث بر هم خوردن تعادل حریف در یک بازی ورزشی شدن.
template
U
دستوری که باعث تنظیم توابع یا دستورات دیگر میشود
templates
U
دستوری که باعث تنظیم توابع یا دستورات دیگر میشود
hang up
<idiom>
U
جایی دردریافتی تلفن که باعث قطع تماس میشود
fuse
U
رسم جریان بالا که باعث آب شدن فیوز میشود
leveled
U
کمیت بیتها که باعث سیگنال دیجیتالی ارسالی شوند
delta clock
U
مین میکند و باعث میشود کامپیوتر یا مدار از نو آغاز به کارکنند
over voltage protection
U
وسیلهای که باعث میشود منبع تغذیه حد مط لوب را داشته باشد
dry contact
U
اتصال الکتریکی غلط که باعث خطای تمام نشدنی میشود
hits
U
دوره کوتاه اختلال در خط ارتباطی که باعث خرابی داده میشود
hitting
U
دوره کوتاه اختلال در خط ارتباطی که باعث خرابی داده میشود
in off
U
به کیسه انداختن گوی بیلیاردکه باعث کاستن امتیاز میشود
hit
U
دوره کوتاه اختلال در خط ارتباطی که باعث خرابی داده میشود
leg before
U
ضربه خوردن به پا پیش ازمیله که باعث سوختن توپزن میشود
action
U
که باعث میشود نشانه گر به میله عمل در بالای صفحه برود
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com