Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
He feels he must have the last word.
U
او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
powers
U
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
power
U
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
powered
U
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
powering
U
اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
be your own worst enemy
<idiom>
U
از ماست که بر ماست
[کسی که به دست خودش برای خودش دردسر می تراشد.]
he pays his own money
U
نه اینکه از پول خودش یا پول خودش رامیدهد
indispensably
U
حتما
certainly
U
حتما
of necessity
U
حتما
inevitable
U
حتما
well
<adv.>
U
حتما
quite
[completely, perfectly]
<adv.>
U
حتما
definitely
<adv.>
U
حتما
by all means
<adv.>
U
حتما
absolutely
<adv.>
U
حتما
sure-fire
U
حتما موفق
he is safe to be there
U
حتما انجاخواهدبود
presently
U
حتما انا
without fail
U
حتما البته بی تخلف
You must be out of your mind (senses).
U
حتما" دیوانه شدی
sure thing
<idiom>
U
حتما اتفاق افتادن
you must have know this
U
حتما` این مطلب را شمامیدانستید
He must have a hand in it.
U
حتما" دراینکار دست دارد
It's Lombard Street to a China orange.
<idiom>
U
بطور قطع
[حتما]
اتفاق می افتد.
Make sure you give it back.
U
حتما
[آن چیز را]
به من برگردانید.
[چیزی که به کسی قرض داده می شود.]
departments
U
کرسی
cathedra
U
کرسی
department
U
کرسی
cassiopeia
U
خداوند کرسی
bench
U
بر کرسی نشستن
benches
U
بر کرسی نشستن
sleeper wall
U
دیوار کرسی
leporis
U
کرسی الجوزاء
seater
U
کرسی نشین
lepus
U
کرسی الجوزاء
curule chair
U
کرسی عاج
podiums
U
پایه کرسی
podium
U
پایه کرسی
rostra
U
کرسی خطابه
bar stool
U
کرسی میکده
anvil
U
اهنین کرسی
anvils
U
اهنین کرسی
rostrum
U
کرسی خطابه
rostrums
U
کرسی خطابه
pulpits
U
کرسی خطابه
pulpit
U
کرسی خطابه
double coincidence of wants
U
زیرا هرطرف مبادله باید کالائی را به بازار عرضه کند که طرف دیگر مبادله به ان نیاز دارد ونیز شرایط مبادله باید موردتوافق طرفین مبادله باشد
lepus
U
عرش کرسی الجبار
chairing
U
کرسی استادی در دانشگاه
chaired
U
کرسی استادی در دانشگاه
chair
U
کرسی استادی در دانشگاه
stool
U
کرسی
[سه یا چهار پایه]
music stool
U
کرسی پیانو زنان
leporis
U
عرش کرسی الجبار
chairs
U
کرسی استادی در دانشگاه
bars
U
کرسی خطابه وکلا
woolsack
U
کرسی یا صندلی دادگاه
bar
U
کرسی خطابه وکلا
gestatoraial chair
U
کرسی حامل پاپ
rostral
U
وابسته به منبر یا کرسی خطابه
unseating
U
محروم کردن نماینده از کرسی
bench
U
کرسی قضاوت جای ویژه
unseat
U
محروم کردن نماینده از کرسی
unseated
U
محروم کردن نماینده از کرسی
benches
U
کرسی قضاوت جای ویژه
to have the final
[last]
word
<idiom>
U
حرف خود را به کرسی نشاندن
unseats
U
محروم کردن نماینده از کرسی
tribune
U
سکوب سخنرانی کرسی یامیز خطابه
stool
U
کرسی صندلی مستراح فرنگی مدفوع
he lost the seat
U
مقام یا کرسی وکالت راازدست داد
To carry ones point. To have ones way.
U
حرف خود را به کرسی نشاندن ( پیش بردن )
herself
U
خودش
himself
U
خودش
itself
U
خودش
in his own hand writing
U
بخط خودش
in his own name
U
بخاطر خودش
herself
U
خود ان زن خودش را
to his own profit
U
بفایده خودش
in his own similitude
U
بصورت خودش
it tells its own tale
U
از خودش پیداست
in his own similitude
U
مانند خودش
in his own name
U
به اسم خودش
number one
<idiom>
U
برای دل خودش
on/upon one's head
<idiom>
U
برای خودش
He shot himself.
U
او به خودش شلیک کرد.
She considers herself to be the mastermind. She thimks she knows it all.
U
خودش را عقل کل می داند
He has got too big for his boots . He tends to swagger . It has gone to his head .
U
خودش را گه کرده است
his hat cover his fanily
U
خودش است و کلاهش
he pays his own money
U
پولش را خودش میدهد
his own car
[car of his own]
U
خودروی خودش
[مرد]
Hear it in his own words.
U
از زبان خودش بشنوید
It is her all right.
U
خود خودش است
He is behind it . He is at the bottom of it.
U
زیر سر خودش است
vicarious saccifice
U
خودش به جای دیگران
There he is in the flesh. there he is as large as life.
U
خودش حی وحاضر است
She pressed the child to her side.
U
بچه را به خودش چسباند
ducking stool
U
کرسی ای که زنان بدکاررابدان بسته ودراب پرت کرده غوطه میدادند
all his g.are swans
U
غازهای خودش همه غوهستند
He lowered himself in the esteem of his friends.
U
خودش را از چشم دوستانش انداخت
The letter is in his own handwriting .
U
نامه بخط خودش است
She only thinks of her self . she is self – centered.
U
فقط بفکر خودش است
She looks after number one . she does herself well .
نمیگذارد برای خودش بد بگذرد.
It is the work of her enemies .
U
کار دست خودش داد
He fouled his reputation .
U
گند زد به آبرو ؟ حیثیت خودش
She is the center of attraction .
U
آن زن همه را بسوی خودش می کشد
He fabcies himself as a writer (author).
U
به خیال خودش نویسنده است
It is a gain .
U
اینهم خودش غنیمت است
One must uphold ones dignity.
U
احترام هر کسی دست خودش است
it pulls its weight
U
نسبت به سنگینی خودش خوب می کشد
autoinoculation
U
تلقیح کسی با مایه بدن خودش
She was reading the book to herself.
U
کتاب را آهسته ( پیش خودش) می خواند
He was quite a fellow in his day.
U
زمانی برای خودش آدمی بود
She fabricates them. she makes them up .
U
اینها را از خودش می سازد ( درمی آورد)
Being an actor has a certain amount of kudos attached to it.
U
بازیگر بودن خودش تا اندازه ای جلال دربردارد .
He's back to his usual self.
U
او
[مرد ]
دوباره برگشت به رفتار قدیمی خودش.
He went underground to avoid arrest.
U
او
[مرد]
خودش را غایم کرد تا دستگیرش نکنند.
breezing
U
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breezes
U
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breezed
U
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
breeze
U
تمرین دادن اسب با سرعت دلخواه خودش
prime
U
عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
primed
U
عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
primes
U
عددی که فقط قابل قسمت به خودش و یک باشد
get what's coming to one
<idiom>
U
هرکسی نوع رفتار را خودش رقم میزند
hansardize
U
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
He did away with himself .
U
کلک خودش را کند ( خود کشی کرد )
fricandeau
U
گوشت گوساله سرخ کرده درروغن خودش
He forced his way thru the crowd .
U
بزور خودش رااز میان جمعیت رد کرد
autogamous
U
مربوط به لقاح یا باروری گل بوسیله گرده خودش
He is afraid of his own shadow.
ازسایه خودش می ترسد .
[خیلی ترسو است.]
self feeder
U
ماشینی که موادلازمه ازطرف خودش بدان میرسد
multiplication
U
عملیات ریاضی که یک عدد را یک واحد به خودش اضافه میکند
antigens
U
مادهای که در بدن ایجادعکس العمل علیه خودش میکند
antigen
U
مادهای که در بدن ایجادعکس العمل علیه خودش میکند
automatics
U
آنچه خودش و بدون نیاز اپراتور کار میکند
automatic
U
آنچه خودش و بدون نیاز اپراتور کار میکند
She gave me her phone number , but I'll be blessed if I can remember it !
U
شماره تلفن خودش را به من داد ولی مگریادم می آید !
twicer
U
حروف چینی که خودش هم چاپ کننده است دو مرده
A prophet is not without honour, save in his own c.
<proverb>
U
یک پیامبر را همه جا ارج مى نهند جز در سرزمین و خانه خودش.
give someone enough rope and they will hang themself
<idiom>
U
به کسی طناب بدی تا راحت خودش دار بزند
braking length
U
طول پارگی نخ
[طولی از نخ که در اثر وزن خودش پاره شود]
I dare you to say it to his face.
U
خیلی راست می گویی ( اگه مردی ) جلوی خودش بگه
to bring somebody into line
U
زور کردن کسی که خودش را
[به دیگران]
وفق بدهد یا هم معیار بشود
answer
U
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
Carrie is her own worst enemy, she's always falling out with people.
U
کری همیشه با همه بحث و جدل می کند و برای خودش دردسر می تراشد.
striking off the roll
U
اسم یک solicitor را به تقاضای خودش یا بعلت ارتکاب خطا از لیست وکلاحذف کردن
privacy
U
حق یک شخص برای کسترش دادن یا محدود کردن دستیابی به داده مربوط به خودش
answered
U
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answering
U
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answers
U
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
fractal
<adv.>
<noun>
O
شکل هندسی که در خودش تکرار میشود هر قدر که آنرا بزرگ کنید یک حالت دارد
self compiling compiler
U
کامپایلری که به زبان اصلی خودش نوشته شده و قابلیت کامپایل کردن خود را نیز دارد
qui facit per alium facit perse
U
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
He has grown into a man .
U
برای خودش مردی شده ( بزرگ شده )
insitu
U
واقع در جای طبیعی خودش در جای خود
to have to
U
باید
in due f.
U
باید
must
U
باید
shall
U
باید
should
U
باید
there is a rule that...
U
که باید.....
maun
U
باید
outh
U
باید
ought
U
باید
the f. of a table
U
باید
i must go
U
باید بروم
It must be granted that …
U
باید تصدیق کر د که …
i ougth to go
U
باید رفت
one must go
U
باید رفت
it is to be noted that
U
باید دانست که
i ought to go
U
باید بروم
as it deserves
U
چنانکه باید
We have to go as well.
U
ما هم باید برویم .
how shall we proceed
U
چه باید کرد
you must know
U
باید بدانید
i ougth to go
U
باید بروم
it is necessary for him to go
U
باید برود
it is necessary to go
U
باید رفت
ought
U
باید وشاید
you might have come
U
باید امده باشید
prettily
U
بخوبی چنانکه باید
he must have gone
U
باید رفته باشد
You should have told me earlier.
U
باید زودتر به من می گفتی
chicane
U
مانعی که باید دور زد
you must go
U
شما باید بروید
enow
U
بسنده انقدرکه باید
I must leave at once.
باید فورا بروم.
One must suffer in silence.
U
باید سوخت وساخت
comme il faut
U
چنانکه باید وشاید
Water must be stopped at its source .
<proverb>
U
آب را از سر بند باید بست .
Let us see how it turns out.
U
باید دید چه از آب در می آید
he needs must go
U
ناچار باید برود
it is to be noted that
U
باید توجه کردکه
shall i go?
U
ایا باید بروم
What can't be cured must be endured.
<idiom>
U
باید سوخت و ساخت.
the needful
U
انچه باید کرد
it is to be noted that
U
باید ملتفت بود که
meetly
U
چنانکه باید و شاید
to d. what to say
U
اندیشیدن که چه باید گفت
to do a thing the right way
U
کاری راچنانکه باید
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com