English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (31 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
deface U ازشکل انداختن محو کردن
defaced U ازشکل انداختن محو کردن
defaces U ازشکل انداختن محو کردن
defacing U ازشکل انداختن محو کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
mar U ازشکل انداختن
marred U ازشکل انداختن
deform U ازشکل انداختن
deforms U ازشکل انداختن
disfashion U ازشکل انداختن
botches U ازشکل انداختن
botching U ازشکل انداختن
botched U ازشکل انداختن
marring U ازشکل انداختن
deforming U ازشکل انداختن
botch U ازشکل انداختن
distort U ازشکل طبیعی انداختن
distorts U ازشکل طبیعی انداختن
contortion U ازشکل اندازی
contortions U ازشکل اندازی
disfiguration U ازشکل افتادگی
dropping U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped U گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming U بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrance U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out U بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entranced U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing U مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operated U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates U به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down U به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle U تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
spits U سوراخ کردن تف انداختن
slotting U انداختن چفت کردن
launched U انداختن پرت کردن
tosses U پرت کردن انداختن
hurtled U پرت کردن انداختن
slots U انداختن چفت کردن
hurtles U پرت کردن انداختن
launches U انداختن پرت کردن
to set off U انداختن برابر کردن
hurtling U پرت کردن انداختن
slot U انداختن چفت کردن
hurtle U پرت کردن انداختن
tossed U پرت کردن انداختن
to let fly U انداختن تیرخالی کردن
spit U سوراخ کردن تف انداختن
put U تعویض کردن انداختن
tossing U پرت کردن انداختن
to put by U دور انداختن رد کردن
launch U انداختن پرت کردن
putting U تعویض کردن انداختن
lay aside U پس انداز کردن انداختن
puts U تعویض کردن انداختن
toss U پرت کردن انداختن
launching U انداختن پرت کردن
horrified U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify U بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying U بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard U بخطر انداختن بمخاطره انداختن
postponed U بتعویق انداختن موکول کردن
operate U اداره کردن راه انداختن
grooves U خط انداختن شیار دار کردن
groove U خط انداختن شیار دار کردن
desolate U از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpones U بتعویق انداختن موکول کردن
operates U اداره کردن راه انداختن
retards U عقب انداختن اهسته کردن
retarding U عقب انداختن اهسته کردن
operated U اداره کردن راه انداختن
throwin U در دنده انداختن تزریق کردن
embrangle U گیر انداختن گرفتار کردن
postpone U بتعویق انداختن موکول کردن
engages U مجذوب کردن درهم انداختن
engage U مجذوب کردن درهم انداختن
turn on U بجریان انداختن روشن کردن
postponing U بتعویق انداختن موکول کردن
paralyze U از کار انداختن بیحس کردن
prorogate U تعطیل کردن بتعویق انداختن
kid U دست انداختن مسخره کردن
involve U گیر انداختن وارد کردن
prorogue U تعطیل کردن بتعویق انداختن
to play the fool with any one U کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
put over U بتاخیر انداختن از سرباز کردن
backs U پشتی کردن پشت انداختن
involving U گیر انداختن وارد کردن
involves U گیر انداختن وارد کردن
back U پشتی کردن پشت انداختن
hollers U فریاد کردن سروصداراه انداختن
drop in U اتفاقا دیدن کردن انداختن در
kidded U دست انداختن مسخره کردن
holler U فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered U فریاد کردن سروصداراه انداختن
retard U عقب انداختن اهسته کردن
kidding U دست انداختن مسخره کردن
hollering U فریاد کردن سروصداراه انداختن
steer roping U کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
To tease someone. To pull someonelet. U کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
to reject something with a shrug [of the shoulders] U با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
tangles U درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangle U درهم گیر انداختن گوریده کردن
catapulting U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To becomeinsbordinate . U لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
runs U به کار انداختن روشن کردن موتور
teaze U اذیت کردن کسی را دست انداختن
nailed U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimicking U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimic U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to play off U از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
nails U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimics U مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
run U به کار انداختن روشن کردن موتور
tease U اذیت کردن کسی را دست انداختن
To fire a shot U تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
nail U با میخ الصاق کردن بدام انداختن
teases U اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased U اذیت کردن کسی را دست انداختن
disunite U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something). U نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
set up <idiom> U راه انداختن ،برپا کردن چیزی
catapulted U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
tumult U اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
disuniting U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to put on airs U باد در خود انداختن خودنمایی کردن
disunites U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited U باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
catapult U منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to make sport of any one U کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). U شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
shunt U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunts U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunts U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted U ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To kint ones eyebrows . To frown . U گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunt U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting U دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start U روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
stall U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling U متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
tantalizes U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switch U روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living . U کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalises U وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody [to the police] for breach of the peace U از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stakes U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake U شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down U پایین انداختن انداختن
demonetization U خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize U عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point U در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear U از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
bottom U ته انداختن
fells U انداختن
to put back U پس انداختن
throws U انداختن
throwing U انداختن
throw U انداختن
to pick off U تک تک انداختن
spill U انداختن
leave out U انداختن
floriate U گل انداختن در
spilled U انداختن
spilling U انداختن
spills U انداختن
felling U انداختن
emplace U جا انداختن
thrusts U انداختن
thrusting U انداختن
hitch U انداختن
hitched U انداختن
to fire off a postcard U انداختن
bottoms U ته انداختن
hitches U انداختن
hitching U انداختن
hewed U انداختن
thrust U انداختن
hew U انداختن
deleting U انداختن
deletes U انداختن
deleted U انداختن
delete U انداختن
let fall U انداختن
pilling U تل انداختن
to let fall U انداختن
to let drop U انداختن
launching U به اب انداختن
overthrew U بر انداختن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com