English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (42 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
communicate ارتباط برقرار کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
talk U صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talked U صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks U صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
conferencing U اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
connectivity U توانایی یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن باسایر وسیله ها و ارسال اطلاعات
telecommuting U ارتباط برقرار کردن راه دور
Other Matches
combined communication board U هیئت برقرار کننده ارتباط درستادهای مرکب
circuits U مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
circuit U مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
central U ترمینالی که ارتباط بین کامپیوتر مرکز و ترمینالهای راه دور را برقرار میکند
X. U استاندارد CCITT که ارتباط بین ترمینال و شبکه تنظیم بسته برقرار میکند
contacted U یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contact U یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacting U یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacts U یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
secure sockets layer U پروتکل ارسالی رمزگذاری شده طراحی شده توسط Netscape که ارتباط امن بین جستجوگر و وب سرور روی اینترنت برقرار میکند
bus network U سیستمی که در ان تمام ایستگاهها یا دستگاههای کامپیوتری توسط بکارگیری یک کانال مشترک توزیعی یایک گذارگاه با هم دیگر ارتباط برقرار می کنند شبکه گذری شبکه خطی
inducts U برقرار کردن
set up U برقرار کردن
inducting U برقرار کردن
inducted U برقرار کردن
induct U برقرار کردن
teleconferencing U ارتباط تعدادی کامپیوتر یا ترمینال با هم برای ایجاد ارتباط بین یک سری کاربر
call to order U به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
reinstall U دوباره برقرار کردن
safety U برقرار کردن تامین
reinstating U دوباره برقرار کردن
reinstated U دوباره برقرار کردن
to make a connection U رابطه ای برقرار کردن
to induct into a seat U در جایی برقرار کردن
reinstates U دوباره برقرار کردن
reintegrate U مجددا برقرار کردن
reinstate U دوباره برقرار کردن
To establish( make) contact. U تماس دایر ( برقرار ) کردن
instate U برقرار کردن منصوب نمودن
To bring about a reconciliation. U آشتی دادن ( برقرار کردن )
establishing U برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establish U برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes U برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishment U محل کار برقرار کردن قرارگاه
establishments U محل کار برقرار کردن قرارگاه
touches U تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
touch U تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
data link U ارتباط مبادله اطلاعات ارتباط کامپیوتری
stabilization U برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
appoints U برقرار کردن منصوب کردن
instituting U برقرار کردن تاسیس کردن
appoint U برقرار کردن منصوب کردن
institutes U برقرار کردن تاسیس کردن
instituted U برقرار کردن تاسیس کردن
institute U برقرار کردن تاسیس کردن
cut out U وسیله ارتباط بااعضای سازمانهای زیرزمینی رابط یا واسطه ارتباط باسازمانهای زیرزمینی
liaises U ارتباط پیدا کردن
liaised U ارتباط پیدا کردن
correlation U ارتباط همبسته کردن
liaising U ارتباط پیدا کردن
liaise U ارتباط پیدا کردن
communicated U مراوده کردن ارتباط برقرارکردن
communicates U مراوده کردن ارتباط برقرارکردن
communicate U مراوده کردن ارتباط برقرارکردن
communicated U مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicates U مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicate U مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
decouple U جدا کردن یا قطع ارتباط بین اجزاء یک سیستم
quamdiu bene se gesserit U تا زمانیکه تخلفی نکند منظور برقرار کردن حق انتفاع است برای کسی به این شرط که تا از شروط عقدتخلف نکند تصرفش ادامه داشته باشد
on U برقرار
confirmed U برقرار
indefeasible U برقرار
established U برقرار
to set in U برقرار شدن
enactor U برقرار کننده
to install oneself in a place U در جایی برقرار شدن
maintain U نگهداشتن برقرار داشتن
maintained U نگهداشتن برقرار داشتن
maintains U نگهداشتن برقرار داشتن
We finally succeed in making a radio contact. U عاقبت توانستیم یک تماس رادیویی برقرار کنیم
initialling U موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initials U موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
female U سوراخی که سوزنی وارد آن میشود تا اتصال برقرار شود
initial U موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialed U موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialing U موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialled U موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
compiling U برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compile U برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiled U برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
compiles U برنامه کامپیوتری که به ارتباط بین عملوند ها برای بار کردن و کامپایل و اجرای زمان برنامه نویسی سطح بالا نیاز ندارد
reveal U نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
plug U اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
plugging U اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
pact U قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
pacts U قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
plugs U اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
revealed U نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
reveals U نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
networking U نرم افزاری که اتصال بین برنامه کاربر و شبکه برقرار میکند
sockets U سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
socket [سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند]
sessions U لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
session U لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
communication U پردازندهای که چندین واسط و مدیریت بین کامپیوتر و کنترل خط وط ارتباطی برقرار میکند.
jump instruction U موقعتی که پردازنده به بخش دیگر برنامه هدایت میشود در صورتی که شرط برقرار باشد
else rule U قانون منط ق برنامه دریک دستور -IF Then برای اعمال IF دیگر اگر شرط -IF Then برقرار نبود
logic U بخشی از کد که توابع نامناسب مثل آسیب سیستم انجام میدهد وقتی شرایط ی برقرار باشند
sheet U وسیلهای که به چاپگر وصل میشود تا امکان وارد شدن ورقههای کاغذ به صورت خودکار برقرار شود
sheets U وسیلهای که به چاپگر وصل میشود تا امکان وارد شدن ورقههای کاغذ به صورت خودکار برقرار شود
relationship U ارتباط
concernment U ارتباط
coherency U ارتباط
liaisons U ارتباط
relation U ارتباط
correspondence U ارتباط
rapport U ارتباط
intercommunication U ارتباط
correspondency U ارتباط
communicating U ارتباط
link U ارتباط
connexions U ارتباط
correspondences U ارتباط
hookup U ارتباط
enchainment U ارتباط
ligature U خط ارتباط
relationships U ارتباط
communication U ارتباط
correlation U ارتباط
connection U ارتباط
liaison U ارتباط
coherence U ارتباط
lease U در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
leases U در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
associations U پیوند ارتباط
selective signalling U ارتباط مخصوص
inaccessible U ارتباط ناپذیر
communication theory U نظریه ارتباط
juxtaposition U ارتباط اجباری
communication network U شبکه ارتباط
communicable U قابل ارتباط
communicability U ارتباط پذیری
communicability U قابلیت ارتباط
association U پیوند ارتباط
connect U ارتباط رخها
one sided communication U ارتباط یکسویه
inverse relationship U ارتباط معکوس
telecommunications U ارتباط از دور
telecommunications U ارتباط تلگرافی
disjointedness U عدم ارتباط
connects U ارتباط رخها
direct relationship U ارتباط مستقیم
put through U ارتباط پیداکردن
disaffiliation U عدم ارتباط
arithmetic relation U ارتباط محاسباتی
mass communication U ارتباط جمعی
association coefficient U ضریب ارتباط
communicated U ارتباط گرفتن
communicate U ارتباط گرفتن
inaccessibility U ارتباط ناپذیری
asynchronous commuinication U ارتباط ناهمزمان
correlation U ارتباط داشتن
communications U ارتباط و مخابرات
communicates U ارتباط گرفتن
relevance U ربط ارتباط
bond U ارتباط چسب
wire communication U ارتباط با سیم
disconnectedly U بدون ارتباط
disconnection U قطع ارتباط
intercom U ارتباط داخلی
attachment plug U دوشاخه ارتباط
intercoms U ارتباط داخلی
synchronous communication U ارتباط همزمان
background communication U ارتباط پس زمینه
trunk line cable U کابل ارتباط
visual communication U ارتباط بصری
log out U قطع ارتباط
tie-in U ارتباط دادن
cryptocommunication U ارتباط رمز
tie-in U وسیله ارتباط
log on U برقراری ارتباط
tie-ins U ارتباط دادن
signal communications U ارتباط و مخابرات
tie-ins U وسیله ارتباط
relevancy U ربط ارتباط
intercommunion U ارتباط مشترک
logout U قطع ارتباط
tie in U وسیله ارتباط
mitwelt U ارتباط با همنوع
log off U قطع ارتباط
log in U برقراری ارتباط
logging in U برقراری ارتباط
wire U ارتباط باسیم
extraneousness U عدم ارتباط
login U قطع ارتباط
tie in U ارتباط دادن
agency of communications U منبع ارتباط
relational U ارتباط شرح
communication U ارتباط و مخابرات
connexion U ارتباط اتصال
subcontrariety U ارتباط قیاسی
telephone communication U ارتباط تلفنی
conversational interaction U ارتباط محاورهای
logging off U قطع ارتباط
extraneity U عدم ارتباط
data communication U ارتباط داده ها
wires U ارتباط باسیم
data communication U ارتباط دادهای
telecommunication U ارتباط دوربرد
intercommunication U ارتباط داخلی
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com