Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (16 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
prompter
U
وادار کننده
prompters
U
وادار کننده
persuasive
U
وادار کننده
impeller
U
وادار کننده
impellor
U
وادار کننده
suasive
U
وادار کننده
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
impellent
U
محرک وادار کننده
Other Matches
mullion=middle post
U
وادار
muntin
U
وادار
trumeau
U
وادار
impel
U
وادار کردن
induces
U
وادار کردن
inducible
U
وادار کردنی
induced
U
وادار کردن
persuadable
U
وادار کردنی
induce
U
وادار کردن
impelled
U
وادار کردن
impelling
U
وادار کردن
transom
U
وادار افقی
endue
U
وادار کردن
enforcing
U
وادار کردن
enforces
U
وادار کردن
enforced
U
وادار کردن
enforce
U
وادار کردن
compels
U
وادار کردن
compelling
U
وادار کردن
forcing
U
وادار کردن
compelled
U
وادار کردن
compel
U
وادار کردن
persuading
U
وادار کردن
persuades
U
وادار کردن
persuade
U
وادار کردن
forces
U
وادار کردن
force
U
وادار کردن
impels
U
وادار کردن
persuasible
U
وادار کردنی
inducing
U
وادار کردن
he was made to go
U
وادار به رفتن شد
enforced
U
وادار کردن مجبورکردن
penance
U
وادار به توبه کردن
coercing
U
بزور وادار کردن
coerces
U
بزور وادار کردن
i made him go
U
او را وادار کردم برود
pacified
U
به صلح وادار کردن
pacifying
U
به صلح وادار کردن
enforcing
U
وادار کردن مجبورکردن
to make repeat
U
وادار به تکرار کردن
to persuade in to an act
U
وادار بکاری کردن
pacify
U
به صلح وادار کردن
pacifies
U
به صلح وادار کردن
middle lintel in window
U
وادار میانی پنجره
enforces
U
وادار کردن مجبورکردن
coerced
U
بزور وادار کردن
enforce
U
وادار کردن مجبورکردن
incitation
U
وادار سازی اغوا
bring on
U
وادار به عمل کردن
hustling
U
بزور وادار کردن
hustles
U
بزور وادار کردن
hustled
U
بزور وادار کردن
coerce
U
بزور وادار کردن
intimidates
U
با تهدید وادار کردن
entrap into
U
با اغفال وادار کردن به .....
pacification
U
به صلح وادار کردن
hustle
U
بزور وادار کردن
intimidate
U
با تهدید وادار کردن
neutralized
U
وادار به بیطرفی شده
makes
U
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
he acted from impluse
U
اورابکردن ان کار وادار کرد
make
U
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
to persuade somebody of something
U
کسی را وادار به چیزی کردن
having
U
مجبور بودن وادار کردن
obliged
U
وادار کردن مرهون ساختن
have
U
مجبور بودن وادار کردن
oblige
U
وادار کردن مرهون ساختن
obliges
U
وادار کردن مرهون ساختن
to lead on
U
وادار به اقدامات بیشتری کردن
to put any one through a book
U
کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
imprest
U
وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
change of engagement
U
وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
The party was latched on to him. He was saddled with the party.
U
میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
to compel the attendance of a witness
U
وادار به حاضر شدن شاهدی
[قانون]
trick someone into doing somethings
U
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
corrector
U
جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
they howled the speaker down
U
سخنگوراباجیغ وداد وادار به پایین امدن کردند
suborn
U
به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
collecting
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collect
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
change of leg
U
وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collects
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
leads
U
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extend
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
lead
U
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extends
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
hobbling
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
following my lead
U
یک جور بازی که هر بازیکن را وادار میکنند هرکاری که استاد کرد او نیز بکند
hobbles
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
overpersuade
U
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
constrain
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to instigate something
U
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
constraining
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
altitude/height hold
U
متوقف کننده سقف پروازهواپیما محدود کننده خودکارارتفاع پرواز هواپیما
inhibitor
U
کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
marshaller
U
هدایت کننده به محل تجمع جمع اوری کننده یکان
propounder
U
ابراز کننده یا مطرح کننده وصیت نامه در دادگاه امورحسبی
quick disconnect coupling
U
کوپلینگی برای لولههای ی سیالات دارای دریچههای مسدود کننده و اجزاء اب بندی- کننده
primer
U
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
primers
U
وسیله به کار اندازنده مشتعل کننده گرم کننده
sensor
U
گیرنده یادریافت کننده خاطرات حسی ضبط کننده
homogeneous computer network
U
یچ کننده و توزیع کننده که همه کانالهای داده آن از پروتکل و نرخ ارسال یکسان استفاده می کنند
detonators
U
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
interceptor
U
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
distractive
U
گیج کننده برگرداننده یا اشغال کننده فکر
detonator
U
منفجر کننده مشتعل کننده چاشنی منفجرکننده
vasomotor
U
اعصاب تنگ کننده وگشاد کننده رگها
interceptors
U
هواپیمای رهگیری کننده استراق سمع کننده
steam fitter
U
نصب کننده وتعمیر کننده لولههای بخار
makgi boowi
U
نقاط حمله کننده و دفاع کننده تکواندو
del credere
U
وصول کننده مطالبات تضمین کننده طلبها
changer
U
دواتصال کننده که اتصال کننده مادگی را به نری
search jammer
U
تولید کننده پارازیت در انتن رادار وسیله جلوگیری کننده از تجسس رادار وسیله جلوگیری کننده از مراقبت
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
inciting
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
incited
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
incites
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement
U
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
suppressive
U
خنثی کننده اتش سرکوب کننده
expostulator
U
سرزنش کننده نصیحت کننده باسرزنش
claqueur
U
تشویق کننده
[یا هو کننده]
استخدام شده
sprining charge
U
خرج چال کننده یا گود کننده
prepossessing
U
مجذوب کننده جلب توجه کننده
padding
U
پنهان کننده یااستتار کننده پیامها
move
U
وادار کردن تحریک کردن
moves
U
وادار کردن تحریک کردن
moved
U
وادار کردن تحریک کردن
astigmatizer
U
وسیله استیگمات کننده وسیله تقویت کننده مسافت یاب برای دیدن نور کم در شب
stop order
U
دستور عدم پرداخت از طرف صادر کننده سند مالی به مرجع پرداخت کننده
striking force
U
نیروی تک کننده یا کمین کننده
suberter
U
سرنگون کننده تضعیف کننده
oppressive
U
خورد کننده ناراحت کننده
hangers
U
اویزان کننده معلق کننده
designative
U
اشاره کننده تعیین کننده
trimmer
U
دستکاری کننده صاف کننده
diverting
U
سرگرم کننده منحرف کننده
divider
U
جدا کننده تقسیم کننده
preventive
U
حفافت کننده جلوگیری کننده
vibrator
U
ارتعاش کننده نوسان کننده
presenters
U
ارائه کننده معرفی کننده
vibrators
U
ارتعاش کننده نوسان کننده
coordinator
U
هم اهنگ کننده هماهنگ کننده
transmitters
U
منتقل کننده مخابره کننده
transmitter
U
منتقل کننده مخابره کننده
hanger
U
اویزان کننده معلق کننده
discriminant
U
تفکیک کننده جدا کننده
presenter
U
ارائه کننده معرفی کننده
toaster
U
سرخ کننده برشته کننده
sniffy
U
افهار تنفر کننده فن فن کننده
contractive
U
جمع کننده چوروک کننده
toasters
U
سرخ کننده برشته کننده
provisioner
U
تدارک کننده تهیه کننده
intermediary
U
وساطت کننده مداخله کننده
corrupter
U
فاسد کننده منحرف کننده
intermediaries
U
وساطت کننده مداخله کننده
presentor
U
ارائه کننده معرفی کننده
accaimer
U
هلهله کننده تحسین کننده
desolator
U
ویران کننده متروک کننده
desolater
U
ویران کننده متروک کننده
the producer and the consumer
U
تولید کننده و مصرف کننده
insulator
U
جدا کننده عایق کننده
insulators
U
جدا کننده عایق کننده
spell binder
U
مسحور کننده مجذوب کننده
prosecutors
U
پیگرد کننده تعقیب کننده
prosecutor
U
پیگرد کننده تعقیب کننده
modulator demodulator
U
تلفیق کننده- تفکیک کننده
corruptor
U
فاسد کننده منحرف کننده
supplicant
U
درخواست کننده تضرع کننده
thwarter
U
خنثی کننده مسدود کننده
acknowledger
U
تصدیق کننده قبول کننده
lifter
U
مرتفع کننده برطرف کننده
modifier
U
اصلاح کننده تعدیل کننده
venerator
U
تکریم کننده ستایش کننده
gesticulant
U
اشاره کننده وحرکت کننده
whetstone
U
تیز کننده تند کننده
supplicants
U
درخواست کننده تضرع کننده
modifiers
U
اصلاح کننده تعدیل کننده
thickener
U
غلیظ کننده پرپشت کننده
practicer
U
تمرین کننده مشق کننده
homager
U
تجلیل کننده کرنش کننده
thickeners
U
غلیظ کننده پرپشت کننده
cogitator
U
اندیشه کننده مطالعه کننده
favourer
U
یاری کننده مساعدت کننده
skeletonizer
U
تهیه کننده استخوان بندی یا کالبد چیزی تهیه کننده رئوس مطالب
fuel cooled oil cooler
U
خنک کننده روغن که در ان ازسوخت بعنوان ماده خنک کننده استفاده میشود
dragger
U
شرکت کننده در مسابقه اتومبیلرانی سرعت شرکت کننده درمسابقه سرعت موتورسیکلت رانی شرکت کننده در مسابقه قایقرانی سرعت
procuring activity
U
یکان تهیه کننده و تحویل دهنده اماد قسمت اماد کننده
plasticizer
U
ماده سخت کننده و کشدار کننده خرج انفجار یا خرج تلاش
parity bit
U
عدد یا علامت طراز کننده متعادل کننده عدد تعادل
agent authentication
U
معرفی قسمت مخابره کننده اعلام معرف مخابره کننده
component
U
اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com