English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 159 (8 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
seed time U موقع تخمکاری
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
sowing U تخمکاری
In the fullness lf time . U به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
occasioning U موقع
when U در موقع
siting U موقع
occasions U موقع
at the precise moment U در سر موقع
behind time U بی موقع
terming U موقع
termed U موقع
term U موقع
ill-timed U بی موقع
premature U بی موقع
occasioned U موقع
occasion U موقع
at an unearthy hour U بی موقع
unseasonably U بی موقع بی جا
inopportunely U بی موقع
inapposite U بی موقع
seasonably U به موقع
nails U به موقع
unseasonable U بی موقع بی جا
nailed U به موقع
nail U به موقع
periods U موقع
period U موقع
noontime U موقع فهر
on one occasion U دریک موقع
payment in due cource U پرداخت به موقع
till his return U تا موقع برگشتن او
post entry U ثبت پس از موقع
thitherto U تا ان موقع تاقبل از ان
the proper time to do a thing U موقع مناسب
meal time U موقع خوراک
criticalness U اهمیت موقع
on the dot <idiom> U دقیقا سر موقع
e. to the occasion U درخور موقع
fieldcorn U موقع جولان
in due course U در موقع خود
by this U تا این موقع
at a later period U در موقع دیگر
belatedly U دیرتر از موقع
belated U دیرتر از موقع
to be proper for U به موقع بودن
on the button <idiom> U درست سر موقع
situation U محل موقع
tactlessly U موقع نشناس
room U محل موقع
discretional <adj.> U موقع شناس
rooms U محل موقع
tactful U موقع شناس
tactfully U موقع شناس
timed U فرصت موقع
prudent [discreet] <adj.> U موقع شناس
inopportune U بی موقع نامناسب
situations U محل موقع
positioning U موقع یابی
discreet <adj.> U موقع شناس
discrete <adj.> U موقع شناس
times U فرصت موقع
places U مکان موقع
place U مکان موقع
placing U مکان موقع
tactless U موقع نشناس
nails U به موقع پرداختن
nailed U به موقع پرداختن
nicking U موقع بحرانی
nicked U موقع بحرانی
nicks U موقع بحرانی
time U فرصت موقع
nail U به موقع پرداختن
nick U موقع بحرانی
juncture U موقع بحرانی
show up U سر موقع حاضر شدن
what time ate we supposed to take (have ) lunch ? U چه موقع قراراست بخوریم ؟
i was up late last night U دیشب تا ان موقع هنوزنشسته
exigence U ضرورت موقع تنگ
the hour has struck U موقع بحران رسید
premature U قبل از موقع نابهنگام
to profit by the accasion U موقع را مغتنم شمردن
early resupply U تجدید اماد به موقع
seedtime U موقع تخم کاری
put in force U به موقع اجرا گذاشتن
here U در این موقع اکنون
mealtimes U موقع صرف غذا
mealtime U موقع صرف غذا
playtime U موقع شروع نمایش
opportuneness U موقعیت موقع بودن
To have a good sense of timing . To have a sense of occasion j. U موقع شناس بودن
to profit by the accasion U از موقع استفاده کردن
d. situation U موقع یا موقعیت باریک
pro hac vice U برای این موقع
bedtimes U وقت استراحت موقع خوابیدن
prematureness U نابهنگامی زودتر از موقع بودن
pull a punch U در موقع ضربه دست را کشیدن
it is toolate.to go U دیگر موقع رفتن نیست
bedtime U وقت استراحت موقع خوابیدن
backfire U منفجر شدن قبل از موقع
backfired U منفجر شدن قبل از موقع
backfires U منفجر شدن قبل از موقع
The train came in on time . U قطار به موقع رسید ( سروقت )
He arrived in the nick of time . U درست به موقع رسید ( سر بزنگاه )
cut short U پیش از موقع قطع کردن
abrazitic U مادهای که در موقع ذوب نمیجوشد
backfiring U منفجر شدن قبل از موقع
gravitas U موقع سنجی و خوش طبعی در گفتار
tallyho U صدای شکارچی در موقع دیدن روباه
slack water U موقع سکون وارامش اب دریا اب ساکن
predate U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predating U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
cod U وصول وجه در موقع تحویل کالا
predated U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
predates U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
high time U اصل موقع وکمی هم گذشته ازموقع
times U به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
muzzle energy U نیروی یک گلوله در موقع خروج از لوله
dimout U خاموشی چراغ ها در موقع حمله هوایی
nonce word U واژهای که به تقاضای یک موقع ویژه بسازند
timed U به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time U به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
cash with order U پول نقد همراه سفارش پرداخت به موقع
gestured U اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
gesturing U اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
Will you tell me when to get off? U ممکن است به من بگویید چه موقع پیاده شوم؟
He cut himself while shaving. U موقع تراشیدن ( اصلاح کردن ) صورتش را برید
ballast U کیسه شنی که در موقع صعودبالون پایین میاندازند
fleshing U تنگ اشغال گوسفند در موقع پوست کنی
yoke U پشت بند قالب در موقع بتن ریزی
gesture U اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
Is there train running on time? U آیا قطاری که به موقع رفت و برگشت کند دارید؟
shuttered fuze U ماسوره منفجر شده یا عمل کرده قبل از موقع
You should always be careful walking alone at night. U همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
funny bone <idiom> U جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
godchildren U طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
godchild U طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
pile helmet U کلاهکی که سر شمعها را می پوشاند تا در موقع چکش کاری صدمهای وارد نیاید
throw U باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
throwing U باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
The striker's injury puts a question mark over his being fit in time for the tournament. U آسیب مهاجم آمادگی سر موقع او [مرد] را برای مسابقات نامشخص می کند.
throws U باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
counseled U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counsel U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselling U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counsels U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselled U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
blue key U نقطه کمکی ابی برای تنظیم عکس در موقع فاهر کردن فیلم
floating fender U زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
compression U نرم افزار مقیم که داده را موقع نوشتن فشرده میکند و هنگام خواندن به حالت اولیه بر می گرداند
shed stick U چوب هاف [چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
overlap U تداخل رنگ ها [خصوصا در لبه طرح ها و موقع تعویض رنگ در نقشه]
jingo U کلمه که شعبده بازان در موقع شعبده بازی بکار میبرند
current maturity U قیمت دفتری دارایی در موقع فروش یا تبدیل مظنه روز نرخ روز
working sails U بادبان معمولی که با بادبان سبک یا سنگین در موقع تغییرشدت باد فرق دارد
civil reserve air fleet U گروه هواپیماهای احتیاط کشوری گروه هواپیماهای غیرنظامی که در موقع جنگ مورد استفاده قرار می گیرند
sinuous weft U نخ پود زیر [این نخ چون معمولا نازکتر است در موقع پودگذاری بین تارها، حالت موجی یا سینوسی به خود می گیرد لذا به این اسم نیز نامیده می شود.]
root of title U منشاء سمت در CL فروشنده اراضی بایدترتیب ایادی را ضمن 03سال گذشته در موقع معامله روشن و منشاء سمت مالکیت خود را مشخص کند
cross examination U به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
bombing height U ارتفاع رهایی بمب ارتفاع هواپیماتا هدف در موقع رهایی بمب
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com