English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 214 (13 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
require U لازم داشتن
required U لازم داشتن
requires U لازم داشتن
requiring U لازم داشتن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
want U خواستن لازم داشتن
wanted U خواستن لازم داشتن
need U نیازمندی احتیاج لازم داشتن
needed U نیازمندی احتیاج لازم داشتن
needing U نیازمندی احتیاج لازم داشتن
require U نیاز داشتن لازم بودن
required U نیاز داشتن لازم بودن
requires U نیاز داشتن لازم بودن
requiring U نیاز داشتن لازم بودن
ineligibly U بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب
Other Matches
d , top concept U تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
execution U 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
bindings U لازم الاجرا لازم
binding U لازم الاجرا لازم
second best theory U نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
long U میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- U میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer U میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed U میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
money to burn <idiom> U بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
longs U میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest U میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
to keep up U از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down U زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
differ U اختلاف داشتن تفاوت داشتن
mean U مقصود داشتن هدف داشتن
hope U انتظار داشتن ارزو داشتن
meanest U مقصود داشتن هدف داشتن
differed U اختلاف داشتن تفاوت داشتن
meaner U مقصود داشتن هدف داشتن
hoping U انتظار داشتن ارزو داشتن
hopes U انتظار داشتن ارزو داشتن
hoped U انتظار داشتن ارزو داشتن
abhorred U بیم داشتن از ترس داشتن از
proffers U تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffering U تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffered U تقدیم داشتن عرضه داشتن
proffer U تقدیم داشتن عرضه داشتن
reside U اقامت داشتن مسکن داشتن
resided U اقامت داشتن مسکن داشتن
resides U اقامت داشتن مسکن داشتن
to have by heart U ازحفظ داشتن درسینه داشتن
differing U اختلاف داشتن تفاوت داشتن
abhorring U بیم داشتن از ترس داشتن از
differs U اختلاف داشتن تفاوت داشتن
cost U قیمت داشتن ارزش داشتن
abhors U بیم داشتن از ترس داشتن از
upkeep U بهنگام نگه داشتن . نگه داشتن وسایل در حالت فعال
irrevocable U لازم
intransitive U لازم
incident U لازم
incidental U لازم
incumbent U لازم با
requirement U لازم
incumbents U لازم با
incidents U لازم
obbligato U لازم
needful U لازم
preequisite U لازم
obligatory U لازم
necessitous U لازم
necessary U لازم
necessary conditions U شرایط لازم
it needs not U لازم نیست
it is unnecessary U لازم نیست
necessary and sufficient U لازم و کافی
i thought it necessary to U لازم دانستم که
due U لازم مقرر
not binding U غیر لازم
superserviceable U بیش از حد لازم
revocable U غیر لازم
time frames U مدت لازم
bindings U لازم الاجرا
postulate U لازم دانستن
postulated U لازم دانستن
hectic U دارای تب لازم
postulates U لازم دانستن
postulating U لازم دانستن
binding U لازم الاجرا
irrevocable contract U عقد لازم
intransitively U بطور لازم
quantum libet or placet U باندازه لازم
needn't U لازم نیست
to d. the need of U لازم ندانستن
to become a necessity U لازم شدن
hard and fast U لازم الاجراء
need U لازم بودن
enforceable U لازم الاجرا
needed U لازم بودن
integral part U جزء لازم
requirements U شرایط لازم
indispensable U لازم الاجرا
correlative U لازم وملزوم
correlative U لازم و ملزوم
needing U لازم بودن
qualifications U شرایط لازم
induced drag U پسای لازم
ine horse U فاقداسباب لازم
the needful U کار لازم
intransitive U فعل لازم
required U لازم دانستن
imperatives U لازم الاجرا
requisite U شرط لازم
requires U لازم دانستن
interdependent U لازم و ملزوم
inalienable <adj.> U لازم الاجرا
requisitions U شرط لازم
makings U شرایط لازم
prerequisites U شرط لازم
the needful U اقدام لازم
absolute <adj.> U لازم الاجرا
unalterable <adj.> U لازم الاجرا
prerequisite U شرط لازم
require U لازم دانستن
imperative U لازم الاجرا
requisitioned U شرط لازم
optimum U درجه لازم
folderol U غیر لازم
indispensable <adj.> U لازم الاجرا
time frame U مدت لازم
assets U مواد لازم
inevitable <adj.> U لازم الاجرا
requiring U لازم دانستن
sine qua non U شرط لازم
unalienable <adj.> U لازم الاجرا
requisition U شرط لازم
requisitioning U شرط لازم
quantum libet or placet U بمقداری که لازم است
it is necessary for him to go U لازم است برود
it askes for attention U توجه لازم دارد
irrevocable U لازم بائن بلاعزل
raptatorial U لازم برای شکار
qualified U دارای شرایط لازم
sine qua non U امر لازم لاینفک
necessary condition U شرط لازم [ریاضی]
bounden duty U وفیفه واجب یا لازم
you need not fear U لازم نیست بترسید
unwanted U آنچه لازم نیست
unqualified U فاقد شرایط لازم
enforceable document U سند لازم الاجرا
ineligibility U فقدان شرایط لازم
needlessly U بطور غیر لازم
it is required that U لازم یا مقر ر است که
raptatory U لازم برای شکار
it needs to be done carefully U اینکارتوجه لازم دارد
needle point to say U لازم نیست بشمابگویم که
provisions U وسایل لازم توشه ها
ineligible U فاقد شرایط لازم
you are required to U لازم است شما
To make the necessary arrangements. U ترتیبات لازم را دادن
hurdle rate of return U نرخ بازده لازم
correlative with each other U لازم و ملزوم یکدیگر
possessing the necessary qualifications U واجد شرایط لازم
supplies U مواد وتجهیزات لازم
hydration water U اب لازم برای ابش
if need be U اگر لازم باشد
cut the mustard <idiom> U به حد استاندارد لازم رسیدن
avaiiability U شرط یا صفت لازم
if necessary U اگر لازم باشد
disqualified U فاقد شرایط لازم دانستن
duly U حسب الوفیفه بقدر لازم
quorum U اکثریت لازم برای مذاکرات
Is my presence absolutely necessary? U آیا حضور من لازم است؟
disqualifies U فاقد شرایط لازم دانستن
pocket judgment U سند قطعی لازم الاجرا
It needs to be said that ... U لازم هست که گفته بشه که ...
magic number U امتیاز لازم برای قهرمانی
mantling U مواد لازم برای پوشش
pre condition U شرط لازم الاجرای قبلی
provision U اذوقه تدارکات وسایل لازم
disqualifying U فاقد شرایط لازم دانستن
self execuiting U دارای ماده لازم الاجرا
A human being should have humanity . <proverb> U آدمى را آدمیت لازم است .
disqualify U فاقد شرایط لازم دانستن
draw weight U نیروی لازم برای کشیدن زه
fall due U لازم التادیه شدن دین
I'll need a plot of land . U یک قطعه زمین لازم دارم
do the necessary U اقدام لازم بعمل اورید
inseparable preposition U حرف اضافه لازم یا جدانشدنی
wanted clerks U دبیر یا نویسنده لازم است
climate for growth U شرایط لازم برای رشد
products U ول مواد لازم برای تولید یک محصول
product U ول مواد لازم برای تولید یک محصول
check out time U زمان لازم برای ازمایش یک وسیله
operate U کل زمان لازم برای انجام یک کار
legislation U مجلس مقننه قانون لازم الاجرا
undercool U خیلی کمتر از میزان لازم سردکردن
barrier material U مواد لازم برای ساختن موانع
light is necessary to life U روشنایی برای زندگی لازم است
access time U زمان لازم برای پاسخگویی کامپیوتر
Reforms are needed in various directions. U تغییراتی ؟ رجهات گوناگون لازم است
check out time U زمان لازم برای تخلیه محل
precaution U درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
precautions U درنظرگرفتن احتیاط و جنبههای تامینی لازم
decision tree U اقدامات لازم جهت تصمیم گیری
undermanned U دارای نفرات کمتر از میزان لازم
operates U کل زمان لازم برای انجام یک کار
operated U کل زمان لازم برای انجام یک کار
i paid his d. wages U مزد او را انچه لازم بود دادم
lead a dog's life <idiom> U زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
long for U اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
to have something in reserve U چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
nuptias non concubitus , sedconsensus , U قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
adding U زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
radar mile U زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف
proceed time U زمان لازم برای معرفی به پایگاه جدید
adds U زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
engineered performance U زمان لازم برای اتمام یک واحد از کار
housekeeping U امور لازم برای نگهداری سیستم کامپیوتری
developments U زمان لازم برای توسعه محصول جدید
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com