English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (22 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to work hard U سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
burn the midnight oil <idiom> U [زحمت زیاد کشیدن]
surcharge U زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges U زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild U زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
Deduct it from my monthly salary . U زحمت را کم کردن
peg U میخ زدن میخکوب کردن محکم کردن زحمت کشیدن
pegs U میخ زدن میخکوب کردن محکم کردن زحمت کشیدن
strike off U بی زحمت درست کردن
troubling U رنجه کردن زحمت دادن
troubles U رنجه کردن زحمت دادن
to take trouble to do anything U زحمت کردن کاری را بخوددادن
trouble U رنجه کردن زحمت دادن
muck U خراب کردن زحمت کشیدن
load call U وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition U احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep. U زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequents U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting U مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend U زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
increases U زیاد کردن
increased U زیاد کردن
propagated U زیاد کردن
increase U زیاد کردن
overload U زیاد پر کردن
propagating U زیاد کردن
propagates U زیاد کردن
propagate U زیاد کردن
add زیاد کردن
heighten U زیاد کردن
heightened U زیاد کردن
heightening U زیاد کردن
heightens U زیاد کردن
overloads U زیاد پر کردن
grnish U زیاد کردن
overloaded U زیاد پر کردن
overstock U زیاد پر کردن
to run rup U زیاد کردن
intensification U زیاد کردن
to overstrain oneself U تقلای زیاد کردن
strain U کوشش زیاد کردن
over refine U زیاد موشکافی کردن
strains U کوشش زیاد کردن
overheat U زیاد گرم کردن
expanded , capacity U زیاد کردن گنجایش
overloaded U زیاد بار کردن
overload U زیاد بار کردن
to overwork oneself U زیاد کار کردن
overrated U زیاد براورد کردن
overheated U زیاد گرم کردن
overheats U زیاد گرم کردن
overloads U زیاد بار کردن
over excite U زیاد تحریک کردن
add U زیاد کردن برد
to overexert U تقلای زیاد کردن
overcharges U زیاد حساب کردن
elevation of security U زیاد کردن تامین
overrating U زیاد براورد کردن
overrates U زیاد براورد کردن
ransack U زیاد کاوش کردن
ransacked U زیاد کاوش کردن
make much of U استفاده زیاد کردن از
ransacking U زیاد کاوش کردن
overrate U زیاد براورد کردن
ransacks U زیاد کاوش کردن
adding U زیاد کردن برد
propagate U زیاد کردن پروردن
overwork U کار زیاد کردن
overworked U کار زیاد کردن
overworking U کار زیاد کردن
overcharged U زیاد حساب کردن
overcharging U زیاد حساب کردن
overworks U کار زیاد کردن
propagating U زیاد کردن پروردن
propagates U زیاد کردن پروردن
overpress U زیاد پافشاری کردن در
propagated U زیاد کردن پروردن
superheat U گرم کردن زیاد
adds U زیاد کردن برد
overestimating U زیاد براورد کردن
overestimated U زیاد براورد کردن
overestimates U زیاد براورد کردن
raise U پروراندن زیاد کردن
raises U پروراندن زیاد کردن
oversimplifying U زیاد ساده کردن
oversimplify U زیاد ساده کردن
overfreight U زیاد بار کردن
oversimplifies U زیاد ساده کردن
oversimplified U زیاد ساده کردن
oversimplification U زیاد ساده کردن
overestimate U زیاد براورد کردن
overcharge U زیاد حساب کردن
to bolt U با سرعت زیاد حرکت کردن
to lavisheffort U زیاد تلاش یا کوشش کردن
call of more U حق تقاضای زیاد کردن مبیع
overpress U زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
give or take <idiom> U از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
to rummage out U با جستجوی زیاد پیدا کردن
To live a long life . U عمر طولانی (زیاد ) کردن
extort U اخاذی کردن زیاد ستاندن
gap U اختلاف زیاد شکافدار کردن
gaps U اختلاف زیاد شکافدار کردن
extorted U اخاذی کردن زیاد ستاندن
ingurgitate U فرا گرفتن زیاد پر کردن
extorting U اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorts U اخاذی کردن زیاد ستاندن
enlarges U توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashed U تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarging U توسعه دادن زیاد بحث کردن
haunts U زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
overbear U مغلوب کردن زیاد میوه دادن
overset U زینت دادن زیاد بار کردن
to overeach oneself U زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
haunt U زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slashes U تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
task U زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
tasks U زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
enlarge U توسعه دادن زیاد بحث کردن
to overrun oneself U از دویدن زیاد خود را خسته کردن
enlarged U توسعه دادن زیاد بحث کردن
slash U تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
to hold somebody in great respect U کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
overstaying U بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays U بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed U بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to dwell on U زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overstay U بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overwind U بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
to occupy much space U فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
to piss off the wrong people <idiom> U آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
inflating U پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
lionize U مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
overstock U زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
inflates U پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflate U پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
pick and choose U در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
overrating U بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimate U از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrate U بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
religionize U دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
decimates U از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating U از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
multiple U حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
decimated U از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrated U بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrates U بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
discommodity U زحمت
suffers U زحمت
inconveniences U زحمت
effortlessly U بی زحمت
inconvenienced U زحمت
long-suffering U زحمت کش
troublous U پر زحمت
assiduous <adj.> U زحمت کش
drudges U زحمت کش
drudge U زحمت کش
long suffering U زحمت کش
paining U زحمت
suffering U زحمت
sufferings U زحمت
effortless U بی زحمت
heavily U به زحمت
fagger U زحمت کش
arduous U پر زحمت
diligent <adj.> U زحمت کش
hardworking <adj.> U زحمت کش
industrious <adj.> U زحمت کش
sedulous <adj.> U زحمت کش
studious <adj.> U زحمت کش
hard working U زحمت کش
inconvenience U زحمت
pains U زحمت
inconveniencing U زحمت
durdge U زحمت کش
painstaking U زحمت کش
laborious U زحمت کش
tugging U زحمت
discomfort U زحمت
suffring U زحمت
discomfiture U زحمت
painstakingly U زحمت کش
operose U زحمت کش
todo U زحمت
tugs U زحمت
suffer U زحمت
kiaugh U زحمت
pain U زحمت
eath U بی زحمت
laboursome U زحمت کش
discomforts U زحمت
suffered U زحمت
to take pains U زحمت یا
tug U زحمت
tugged U زحمت
botheration U زحمت
it smells of the lamp U با زحمت فراوان
troubling U مزاحمت زحمت
plods U زحمت کشیدن
problem-free <adj.> U بدون زحمت
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com