Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 208 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
add
U
جمع زدن باهم پیوستن
adding
U
جمع زدن باهم پیوستن
adds
U
جمع زدن باهم پیوستن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
combine
U
باهم پیوستن
combines
U
باهم پیوستن
combining
U
باهم پیوستن
to grow together
U
باهم پیوستن
to interlock levers
U
اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
Other Matches
to set by the ears
U
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads
U
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
ally
U
پیوستن
sorts
U
پیوستن
sorted
U
پیوستن
sort
U
پیوستن
attaching
U
پیوستن
attaches
U
پیوستن
attach
U
پیوستن
couple
U
پیوستن
affixed
U
پیوستن
affixes
U
پیوستن
coupled
U
پیوستن
couples
U
پیوستن
join up
U
به هم پیوستن
adjoin
U
پیوستن
affix
U
پیوستن
allying
U
پیوستن
to bring into contact
U
پیوستن
affiliate
پیوستن
annex
U
پیوستن
annexes
U
پیوستن
annexing
U
پیوستن
to make contact
U
پیوستن
to go in with
U
پیوستن با
link-ups
U
پیوستن
link-up
U
پیوستن
link up
U
پیوستن
affixing
U
پیوستن
adjoined
U
پیوستن
adjoins
U
پیوستن
cements
U
پیوستن
cementing
U
پیوستن
cemented
U
پیوستن
join
U
پیوستن
connect
U
پیوستن
meet
U
پیوستن
cement
U
پیوستن
connects
U
پیوستن
enlink
U
پیوستن
coalescence
U
پیوستن
interlocked
U
پیوستن
conjoin
U
پیوستن
joins
U
پیوستن
joined
U
پیوستن
interlock
U
پیوستن
interlocking
U
پیوستن
interlocks
U
پیوستن
anastomois
U
به هم پیوستن
meets
U
پیوستن
link
U
به هم پیوستن
conjointly
U
باهم
concurrently
U
باهم
jointly
U
باهم
simoltaneous
U
باهم
vis-a-vis
U
باهم
simoltaneously
U
باهم
simultaneously
U
باهم
tutti
U
باهم
at once
U
باهم
concerted
U
باهم
one with a
U
باهم
together
U
باهم
inchorus
U
باهم
vis a vis
U
باهم
knit
U
بهم پیوستن
binds
U
بهم پیوستن
knits
U
بهم پیوستن
reconstituted
U
بهم پیوستن
interlock
U
بهم پیوستن
reconstitute
U
بهم پیوستن
to piece together
U
بهم پیوستن
cling
U
چسبیدن پیوستن
clings
U
چسبیدن پیوستن
rejoin
U
دوباره پیوستن به
rejoined
U
دوباره پیوستن به
rejoining
U
دوباره پیوستن به
rejoins
U
دوباره پیوستن به
pan
U
بهم پیوستن
adhere
U
چسبیدن پیوستن
adhered
U
چسبیدن پیوستن
adheres
U
چسبیدن پیوستن
adhering
U
چسبیدن پیوستن
pan-
U
بهم پیوستن
pans
U
بهم پیوستن
to grow into one
U
بهم پیوستن
interlink
U
بهم پیوستن
interlinked
U
بهم پیوستن
interlinking
U
بهم پیوستن
interlinks
U
بهم پیوستن
affiliating
U
پیوستن اشناکردن
affiliates
U
پیوستن اشناکردن
affiliated
U
پیوستن اشناکردن
bind
U
بهم پیوستن
link
U
بهم پیوستن
concatenate
U
بهم پیوستن
to put together
U
بهم پیوستن
admix
U
بهم پیوستن
inone
U
بهم پیوستن
interconnect
U
بهم پیوستن
interconnected
U
بهم پیوستن
interconnecting
U
بهم پیوستن
interconnects
U
بهم پیوستن
to jury-rig something
U
چیزی را به هم پیوستن
glutinate
U
بهم پیوستن
interlocking
U
بهم پیوستن
welds
U
بهم پیوستن
filiate
U
اشناکردن پیوستن
adequateness
U
چسبیدن پیوستن
seam
U
بهم پیوستن
seams
U
بهم پیوستن
weld
U
بهم پیوستن
anastomose
U
بهم پیوستن
welded
U
بهم پیوستن
anastomosis
U
بهم پیوستن
inosculate
U
بهم پیوستن
incorporating
U
بهم پیوستن
patches
U
بهم پیوستن
knots
U
بهم پیوستن
knot
U
بهم پیوستن
interlocks
U
بهم پیوستن
joint
U
بهم پیوستن
reconstituting
U
بهم پیوستن
reconstitutes
U
بهم پیوستن
interlocked
U
بهم پیوستن
patch
U
بهم پیوستن
incorporates
U
بهم پیوستن
incorporate
U
بهم پیوستن
contemporaneously
U
بطورمعاصر باهم
all at once
U
همه باهم
collaborating
U
باهم کارکردن
collaborates
U
باهم کارکردن
concomitancy
U
باهم بودن
collaborated
U
باهم کارکردن
one anda
U
همه باهم
kissing kind
U
باهم دوست
collaborate
U
باهم کارکردن
simultaneous with each other
U
باهم رخ دهنده
cowork
U
باهم کارکردن
coadunate
U
باهم روییده
cooperate
U
باهم کارکردن
collocation
U
باهم گذاری
to whip in
U
باهم نگاهداشتن
interwove
U
باهم امیختن
interweaving
U
باهم امیختن
interweave
U
باهم امیختن
coinciding
U
باهم رویدادن
coincides
U
باهم رویدادن
coincided
U
باهم رویدادن
coincide
U
باهم رویدادن
We went together .
U
باهم رفتیم
coexisting
U
باهم زیستن
coexisted
U
باهم زیستن
coexist
U
باهم زیستن
cohabitation
U
زندگی باهم
at loggerheads
<idiom>
U
باهم جنگیدن
coexists
U
باهم زیستن
to act jointly
U
باهم کارکردن
to huddle together
U
باهم غنودن
to keep company
U
باهم بودن
interweaves
U
باهم امیختن
to work together
U
باهم کارکردن
to be together
U
باهم بودن
welds
U
جوش دادن پیوستن
in store
<idiom>
U
آماده بوقوع پیوستن
compaginate
U
محکم بهم پیوستن
weld
U
جوش دادن پیوستن
cleaves
U
پیوستن تقسیم شدن
cleaved
U
پیوستن تقسیم شدن
cleave
U
پیوستن تقسیم شدن
welded
U
جوش دادن پیوستن
join
U
شرکت کردن در پیوستن
joined
U
شرکت کردن در پیوستن
assisting
U
پیوستن به حمایت کردن از
catenate
U
پیوستن متصل کردن
joins
U
شرکت کردن در پیوستن
assists
U
پیوستن به حمایت کردن از
assisted
U
پیوستن به حمایت کردن از
consociate
U
متحد کردن پیوستن
repiece
U
دوباره بهم پیوستن
assist
U
پیوستن به حمایت کردن از
clobber
U
بهم پیوستن زدن
clobbered
U
بهم پیوستن زدن
reunites
U
دوباره بهم پیوستن
reuniting
U
دوباره بهم پیوستن
annexing
U
پیوستن ضمیمه سازی
annexes
U
پیوستن ضمیمه سازی
annex
U
پیوستن ضمیمه سازی
clobbers
U
بهم پیوستن زدن
associate
U
همدم شدن پیوستن
associated
U
همدم شدن پیوستن
associates
U
همدم شدن پیوستن
associating
U
همدم شدن پیوستن
to go to glory
U
برحمت ایزدی پیوستن
reunited
U
دوباره بهم پیوستن
put to
U
بگروه شکارچی پیوستن
clobbering
U
بهم پیوستن زدن
reunite
U
دوباره بهم پیوستن
to bill and coo
U
باهم غنج زدن
to set at variance
U
با هم بد کردن باهم مخالف ت
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com