Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (24 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
splice
U
باهم متصل کردن
spliced
U
باهم متصل کردن
splices
U
باهم متصل کردن
splicing
U
باهم متصل کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
diptych
U
دولوحی که باهم بوسیله لولایی متصل شده و برای نوشتن بکار می رفته و تاه میشده
to set by the ears
U
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads
U
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
synchronises
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes
U
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
interchanging
U
باهم عوض کردن
confuses
U
باهم اشتباه کردن
cohabiting
U
باهم زندگی کردن
intercommon
U
باهم شرکت کردن
confuse
U
باهم اشتباه کردن
interwed
U
باهم پیوند کردن
interchanges
U
باهم عوض کردن
cohabited
U
باهم زندگی کردن
cohabits
U
باهم زندگی کردن
to keep company
U
باهم امیزش کردن
chums
U
باهم زندگی کردن
cohabit
U
باهم زندگی کردن
interchange
U
باهم عوض کردن
to set at variance
U
با هم بد کردن باهم مخالف ت
sum
U
باهم جمع کردن
symmetrize
U
باهم قرینه کردن
sums
U
باهم جمع کردن
chum
U
باهم زندگی کردن
interchanged
U
باهم عوض کردن
to spar at each other
U
باهم مشت بازی کردن
to cotton together
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton with each other
U
باهم ساختن یارفاقت کردن
disunited
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
U
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation
U
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
attaching
U
1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attaches
U
1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attach
U
1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
join
U
متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
joined
U
متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
joins
U
متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
joined
U
متصل کردن
join
U
متصل کردن
colligate
U
متصل کردن
applies
U
متصل کردن
apply
U
متصل کردن
applying
U
متصل کردن
tie down
U
متصل کردن
joins
U
متصل کردن
adjoined
U
متصل کردن
adjoin
U
متصل کردن
connects
U
متصل کردن
pans
U
متصل کردن
pan-
U
متصل کردن
pan
U
متصل کردن
joggling
U
متصل کردن
joggles
U
متصل کردن
connect
U
متصل کردن
link
U
متصل کردن
adjoins
U
متصل کردن
joggle
U
متصل کردن
joggled
U
متصل کردن
connect
U
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
connects
U
اتصال دادن متصل کردن مربوط کردن
pinning
U
متصل کردن به گیرافتادن
catenate
U
پیوستن متصل کردن
pinned
U
متصل کردن به گیرافتادن
pin
U
متصل کردن به گیرافتادن
enjoined
U
بهم متصل کردن
enjoin
U
بهم متصل کردن
enjoins
U
بهم متصل کردن
tie in
<idiom>
U
به چیزدیگری متصل کردن
enjoining
U
بهم متصل کردن
bond
U
متصل کردن چسباندن اتصال
pace lap
U
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
compacting
U
فشرده کردن بهم متصل کردن
compacts
U
فشرده کردن بهم متصل کردن
compacted
U
فشرده کردن بهم متصل کردن
compact
U
فشرده کردن بهم متصل کردن
to plug
U
متصل کردن
[الکترونیک یا مهندسی برق]
connection of loom pieces
U
متصل کردن قطعات دار
[قالی]
dowel
U
بامیخ پرچ بهم متصل کردن
seams
U
درز دادن بوسیله درزگیری بهم متصل کردن
bow line
U
نوعی گره برای متصل کردن هواپیما به زمین
seam
U
درز دادن بوسیله درزگیری بهم متصل کردن
AUI connector
U
اتصال D برای متصل کردن کابلهای انترنت به آداپتور شبکه
PID
U
متصل یاد شده به سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه به کاربران
dump
U
رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
personal
U
متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
harnessed
U
یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
harnessing
U
یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
harness
U
یراق کردن یراق اسب متصل به ارابه
linkages
U
مجموعه اتصال اتصال متصل کردن
linkage
U
مجموعه اتصال اتصال متصل کردن
weld
U
متصل کردن جوش دادن جوش
welded
U
متصل کردن جوش دادن جوش
welds
U
متصل کردن جوش دادن جوش
vis a vis
U
باهم
vis-a-vis
U
باهم
together
U
باهم
conjointly
U
باهم
one with a
U
باهم
concerted
U
باهم
simoltaneously
U
باهم
simultaneously
U
باهم
concurrently
U
باهم
simoltaneous
U
باهم
inchorus
U
باهم
at once
U
باهم
jointly
U
باهم
tutti
U
باهم
contemporaneously
U
بطورمعاصر باهم
kissing kind
U
باهم دوست
collaborated
U
باهم کارکردن
coadunate
U
باهم روییده
collaborates
U
باهم کارکردن
interweave
U
باهم امیختن
collaborating
U
باهم کارکردن
to grow together
U
باهم پیوستن
interweaves
U
باهم امیختن
cohabitation
U
زندگی باهم
concomitancy
U
باهم بودن
collocation
U
باهم گذاری
all at once
U
همه باهم
interwove
U
باهم امیختن
to be together
U
باهم بودن
to work together
U
باهم کارکردن
to act jointly
U
باهم کارکردن
collaborate
U
باهم کارکردن
interweaving
U
باهم امیختن
We went together .
U
باهم رفتیم
one anda
U
همه باهم
coincided
U
باهم رویدادن
cooperate
U
باهم کارکردن
coincides
U
باهم رویدادن
coinciding
U
باهم رویدادن
cowork
U
باهم کارکردن
simultaneous with each other
U
باهم رخ دهنده
to keep company
U
باهم بودن
coincide
U
باهم رویدادن
to huddle together
U
باهم غنودن
to whip in
U
باهم نگاهداشتن
coexist
U
باهم زیستن
at loggerheads
<idiom>
U
باهم جنگیدن
combine
U
باهم پیوستن
coexisted
U
باهم زیستن
combines
U
باهم پیوستن
coexists
U
باهم زیستن
combining
U
باهم پیوستن
coexisting
U
باهم زیستن
chain
U
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
chains
U
متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
to bill and coo
U
باهم غنج زدن
to hang together
U
باهم مربوط بودن
to hang together
U
باهم پیوسته یامتحدبودن
coact
U
باهم نمایش دادن
to keep friends
U
باهم دوست ماندن
promiscuous bathing
U
ابتنی زن و مرد باهم
cross fertilize
U
باهم پیوند زدن
they had words
U
باهم نزاع کردند
to grow together
U
باهم یکی شدن
We bear no relationship to each other .
U
باهم نسبتی نداریم
grade
U
جورکردن باهم امیختن
correlation
U
بستگی دوچیز باهم
grades
U
جورکردن باهم امیختن
comparing
U
برابرکردن باهم سنجیدن
to be together with somebody
U
با کسی باهم بودن
to grow into one
U
باهم یکی شدن
com
U
پیشوند بمعانی با و باهم
compares
U
برابرکردن باهم سنجیدن
trigon
U
اجتماع سه ستاره باهم
coextend
U
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
coexistent
U
باهم زیست کننده
coapt
U
باهم متناسب شدن
coapt
U
باهم جور امدن
compare
U
برابرکردن باهم سنجیدن
impacted
U
باهم جوش خورده
impacted
U
باهم جمع شده
compared
U
برابرکردن باهم سنجیدن
to be good pax
U
باهم دوست بودن
Co
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
co-
U
پیشوندیست بمعنی با و باهم
The husband and wife dont get on together.
U
زن وشوهر باهم نمی سازند
simultaneous
U
باهم واقع شونده همزمان
conned
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
we are kin
U
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
con
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
to go to gether
U
بهم خوردن باهم جوربودن
they were made one
U
یعنی باهم عروسی کردند
conning
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
cons
U
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
out of tune
<idiom>
U
باهم خوب وسازش نداشتن
They are hardly comparable .
U
منا سبتی باهم ندارند
confluent
U
باهم جاری شونده متلاقی
adding
U
جمع زدن باهم پیوستن
pools
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
col
U
پیشوند بمعانی باو باهم
adds
U
جمع زدن باهم پیوستن
We entered the room together .
U
باهم وارد اطاق شدیم
pooled
U
شریک شدن باهم اتحادکردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com