Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (26 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
authorises
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorising
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorize
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes
U
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizing
U
اجازه دادن برای انجام کاری
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
authorises
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing
U
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
Other Matches
scratch one's back
<idiom>
U
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
give free rein to
<idiom>
U
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
consented
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
to try hard to do something
U
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to make an effort to do something
U
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
authorisations
U
اجازه یا توانایی انجام کاری
authorization
U
اجازه یا توانایی انجام کاری
electronic cottage
U
مفهوم اجازه دادن به کارگران برای اینکه در خانه بمانند و کارها را توسط بکارگیری ترمینالهای کامپیوتر که به یک دفترمرکزی متصل میباشد انجام دهند
quantum meruit
U
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
like a duck takes the water
[Idiom]
U
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
busy
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busied
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busies
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier
U
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
sit tight
<idiom>
U
صبور برای انجام کاری
potential
<adj.>
U
[توانایی برای انجام کاری]
undertakes
U
توافق برای انجام کاری
undertaken
U
توافق برای انجام کاری
undertake
U
توافق برای انجام کاری
help
U
روش آسانتر برای انجام کاری
helped
U
روش آسانتر برای انجام کاری
helps
U
روش آسانتر برای انجام کاری
decision
U
تصمیم گیری برای انجام کاری
invoking
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
decisions
U
تصمیم گیری برای انجام کاری
to invite somebody to do something
U
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
bars
U
توقف کسی برای انجام کاری
bar
U
توقف کسی برای انجام کاری
turn out
<idiom>
U
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
technique
U
روش با مهارت برای انجام کاری
techniques
U
روش با مهارت برای انجام کاری
invokes
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoke
U
تقاضا از کسی برای انجام کاری
conferencing
U
اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
(have the) cheek to do something
<idiom>
U
با گستاخی کاری را انجام دادن
take the plunge
<idiom>
U
بادروغ کاری را انجام دادن
To do something on the sly (in secret).
U
کاری را پنهان انجام دادن
to do a good job
U
کاری را خوب انجام دادن
the way of doing something
U
به روشی کاری را انجام دادن
To do something hurriedly .
U
کاری را با عجاله انجام دادن
terrorizing
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised
U
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
do something to one's hearts's content
U
کاری را حسابی انجام دادن
do something rash
<idiom>
U
بی فکر کاری را انجام دادن
To do something with ease(easily).
U
کاری را به آسانی انجام دادن
raise Cain
<idiom>
U
کمک ،کاری انجام دادن
slur
U
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
U
باعجله کاری را انجام دادن
To do something on ones own .
U
سر خود کاری را انجام دادن
slurring
U
باعجله کاری را انجام دادن
plodded
U
بازحمت کاری را انجام دادن
slurs
U
باعجله کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
U
کاری را سر صبر انجام دادن
plod
U
بازحمت کاری را انجام دادن
plods
U
بازحمت کاری را انجام دادن
plodding
U
بازحمت کاری را انجام دادن
get one's own way
<idiom>
U
اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
twist one's arm
<idiom>
U
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
overslaugh
U
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
covenantor
U
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
see to (something)
<idiom>
U
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
U
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
head start
<idiom>
U
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
go (someone) one better
<idiom>
U
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
to do a thing with f.
U
کاری رابه اسانی انجام دادن
to do a thing ina corner
U
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
at the elventh hour
U
دقیقه نود کاری انجام دادن
To do something expediently.
U
از روی سیاست کاری را انجام دادن
To meet a deadline .
U
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job .
U
باتمام وجود کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
U
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
freedom
U
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
to pause
U
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
egg (someone) on
<idiom>
U
خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
talk into
<idiom>
U
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
go in for
<idiom>
U
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
beside one's self
<idiom>
U
خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
server
U
کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
make it up to someone
<idiom>
U
انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
freedoms
U
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
by the skin of one's teeth
<idiom>
U
بزور
[با زحمت]
کاری را با موفقیت انجام دادن
to key up any to do s.th.
<idiom>
O
کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
to act in concert
<idiom>
U
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
To do something waveringly.
U
کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
To do something(act)from force of habit
U
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
chord keying
U
عمل انتخاب دو یا چند کلید همزمان برای انجام کاری
for next to nothing
<idiom>
U
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
to sign up for something
U
نام خود را درفهرست نوشتن
[برای انجام کاری اشتراکی]
for peanuts
[and for chicken feed]
<idiom>
U
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
cross to bear/carry
<idiom>
U
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
hand
U
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
to prove oneself
U
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
handing
U
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
elapsed time
U
زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
to ring the changes
U
کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
rush
U
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushed
U
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to roll one's eyes
<idiom>
U
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
rushing
U
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
c
U
استفاده از سیستم کامپیوتری برای اجازه دادن به کاربران برای ارسال و دریافت پیام از سایر کاربران
graceful degradation
U
اجازه دادن به بخشهایی از سیستم برای کار کردن پس از خرابی یک بخش
to empower somebody to do something
U
اختیار دادن به کسی برای کاری
to have done
U
برای کسی
[دیگر]
انجام دادن
processes
U
انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
process
U
انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
naive user
U
شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
fail
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
loose ends
<idiom>
U
بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
permanently
U
انجام دادن به طریقی که برای همیشه باقی بماند
qui facit per alium facit perse
U
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
To do something prefunctorily.
U
برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
flowchart
U
صفحه پلاستیکی با نشانههای بریده شده موقت برای اجازه دادن به نشانه ها تا به آسانی و به سرعت رسم شوند
flow diagram
U
صفحه پلاستیکی با نشانههای بریده شده موقت برای اجازه دادن به نشانه ها تا به آسانی و به سرعت رسم شوند
failures
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
ends
U
کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
ended
U
کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
end
U
کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
maintenance
U
1-قرار دادن ماشین در وضعیت کارایی خوب . 2-کارهایی که برای اجرای سیستم انجام می شوند مثل ترمیم خرابی ها
personal
U
متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
upward compatible
U
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
continue
U
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues
U
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
warm up
U
اجازه داده به یک ماشین برای بیکار ماندن برای مدتی پس از روشن شدن تا به وضعیت عملیات مط لوب برسد
robot
U
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robots
U
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
mission , oriented
U
لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
actions
U
انجام کاری
action
U
انجام کاری
sleeping
U
پیش از انجام کاری
sleeps
U
پیش از انجام کاری
achieve
U
موفقیت در انجام کاری
achieved
U
موفقیت در انجام کاری
sleep
U
پیش از انجام کاری
achieving
U
موفقیت در انجام کاری
about to do something
<idiom>
U
درحال انجام کاری
achieves
U
موفقیت در انجام کاری
authority
U
توانایی انجام کاری
capable
U
توانایی انجام کاری
mode of execution
U
روش انجام کاری
to stop
[doing something]
U
ایستادن
[از انجام کاری]
mind to do a thing
U
اماده انجام کاری
We don't do things by half-measures.
U
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway.
U
کاری را ناقص انجام ندادن
fall over oneself
<idiom>
U
کاملا مشتاق انجام کاری
backlogs
U
کاری که باید انجام شود
to be about to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
backlog
U
کاری که باید انجام شود
to be about to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
take one's time
<idiom>
U
انجام کاری بدون عجله
We don't do things by halves.
U
کاری را ناقص انجام ندادن
cinch
U
کاری که با سهولت انجام شود
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
U
کاری را ناقص انجام ندادن
chip
U
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to propose to do something
U
در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
to propose to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
feel up to (do something)
<idiom>
U
توانایی انجام کاری رانداشتن
chips
U
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to intend to do something
U
در صدد انجام کاری بودن
to stop
[doing something]
U
توقف کردن
[از انجام کاری]
have
U
باعث انجام کاری شدن
having
U
باعث انجام کاری شدن
to aim to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
make one's bed and lie in it
<idiom>
U
مسئول انجام کاری بودن
supererogation
U
انجام کاری بیش از حد وفیفه
to propose to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
capability
U
قادر به انجام کاری بودن
to be looking to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
U
قصد انجام کاری را داشتن
spadework
U
کاری که با بیل انجام میدهند
planning
U
سازماندهی نحوه انجام کاری
dead set against something
<idiom>
U
کاملا مصمم در انجام کاری
wit's end
<idiom>
U
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
take turns
<idiom>
U
انجام کاری با همکاری یکدیگر
loads
U
کاری که باید انجام شود
load
U
کاری که باید انجام شود
to be looking to do something
U
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
U
در نظر انجام کاری را داشتن
chicken out
<idiom>
U
از ترس کاری را انجام ندادن
to mean to do something
U
منظور انجام کاری را داشتن
opens
U
سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
opened
U
سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
open
U
سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
labor of love
<idiom>
U
انجام کار برای خشنودی شخص نه برای پول
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com