Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
A comparison of theory and practice.
U
مقایسه ای از نظری و عمل.
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
comparison
U
تشبیه
without comparison
U
بی مانند بی نظیر
comparison
U
برابری
comparison
U
تطبیق سنجش
in comparison with
U
در قبال
comparison
U
همسنجی
comparison
U
مقایسه
comparison
U
تطبیق
by comparison
U
وقتی مقایسه می شوند
comparison
U
یکی از این دو از دیگری سریع تر است
comparison
U
روش مقایسه
comparison stimulus
U
محرک مقایسهای
to stand comparison with
U
قابل مقایسه بودن با
comparison test
U
ازمایش مقایسهای
it is a play in comparison
U
این پیش ان هیچ است
comparison operator
U
عملگرمقایسهای
comparison operator
U
عملگر مقایسه
to bear comparison with
U
قابل مقایسه بودن با
That's a poor comparison.
U
این مقایسه ای نا مناسب است.
in comparison to
[compared with]
U
در قبال
[در مقابل]
degress of comparison
U
درجات سه گانه
degress of comparison
U
سنجش
frequency comparison
U
مقایسه فرکانس
logical comparison
U
مقایسه منطقی
The comparison is misleading
[flawed]
.
U
مقایسه گمراه کننده
[ ناقص ]
است.
document comparison utility
U
برنامه کمکی مقایسه مدارک
a comparison of the brain to a computer
U
مقایسه ای از مغز با کامپیوتر
There is just no comparison between canned vegetables and fresh ones.
U
سبزیجات کنسرو شده و سبزیجات تازه اصلا قابل مقایسه نیستند.
Comparison with other countries is extremely interesting.
U
مقایسه با کشورهای دیگر بی اندازه جالب توجه است.
a comparison between European and Japanese schools
U
مقایسه ای بین مدارس اروپایی و ژاپنی
a comparison of men's salaries with those of women
U
مقایسه حقوق مردان با زنان
On comparison, the Mercedes was the more reliable of the two cars.
U
هنگام مقایسه دو خودرو، بنز قابل اطمینان تر بود.
Today's weather is mild by comparison.
U
در مقایسه هوای امروز ملایم است.
By
[In]
comparison with the French, the British eat far less fish.
U
در مقایسه با فرانسوی ها، انگلیسی ها به مراتب کمتر ماهی می خورند.
a comparison of the tax systems in Italy and Spain
U
مقایسه سیستم های مالیاتی در ایتالیا و اسپانیا
He's a good director but he doesn't bear
[stand]
comparison with Hitchcock.
U
او
[مرد ]
کارگردان خوبی است اما او
[مرد]
قابل مقایسه با هیچکاک نیست.
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
U
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
in practice
U
دست اندرکار
in practice
U
در عمل
in practice
U
عملا"
practice
U
مشق
practice
U
عمل
practice
U
کاربندی
practice
U
عرف
practice
U
معمول به عادت
practice
U
جریان کار در دادگاه
practice
U
طرزکار
practice
U
تکنیک
practice
U
رویه پیشه
practice
U
طرز اجرا
practice
U
کار پیشه
practice
U
ورزش تمرین
practice
U
تکرار
practice
U
ممارست تمرین کردن
practice
U
پرداختن
practice
U
برزش برزیدن
practice
U
تمرین
practice
U
رسم
practice
U
شیوه
practice
U
تمرین کردن
practice
U
عادت
practice
U
تجربه
practice
U
عمل کردن
practice
U
ممارست کردن
practice
U
رویه
international practice
U
عرف بین المللی روش جاری بین المللی
mass practice
U
تمرین فشرده
mass practice
U
تمرین بدون استراحت
practice green
U
شروعبهسبزشدن
machining practice
U
تکنیک و روش براده برداری
practice court
U
دادگاه مخصوص رسیدگی به کفالت
general practice
U
وفیفهپزشکعمومیدراتاقعمل
massed practice
U
تمرین بی وقفه
unspaced practice
U
تمرین بی فاصله
workshop practice
U
تمرین کارگاهی
practice ammunition
U
مهمات مخصوص تمرین هدف
to put in practice
U
اجرا کردن
foundry practice
U
تکنیک ریخته گری
to put in practice
U
عملی کردن
practice ammunition
U
مهمات مشقی
service practice
U
تمرین اموزشی
ritual practice
U
عبادت
group practice
U
گروهپزشکی
teaching practice
U
آموزشتمرینی
practice effect
U
اثر تمرین
international practice
U
طریقه معمول به بین المللی
international practice
U
رویه بین المللی
skull practice
U
کلاس تعلیم فنون مسابقه جلسه مشورت درباره مسابقه
service practice
U
مشق پای قبضه جنگ افزار تمرین عملی
put in practice
U
عملی کردن
put in practice
U
اجرا کردن
practice trials
U
کوششهای تمرینی
practice plug
U
وسیله کوچک پلاستیکی یالاستیکی شبیه طعمه ولی بدون قلاب برای تمرین یامسابقه نخ اندازی
practice period
U
دوره تمرین
in profession or practice
U
در حرف یا عمل
skull practice
U
کلاس اموزشی
spring practice
U
دوره تمرینهای بهاری دانشگاه
practice of medicine
U
طبابت
practice of medicine
U
کار پزشکی
practice material
U
مواد تمرینی
iam out of practice
U
چندی است که وارد کار نیستم
negative practice
U
تمرین منفی
codes of practice
U
ایین کار
put into practice
U
عملی کردن
put into practice
U
واقعی کردن
cupola practice
U
روش معمول کوره کوپل
cupola practice
U
روش کوپل
code of practice
U
ایین کار
service practice
U
مشق پای توپ
batting practice
U
تمرین ضربه زدن به توپ
sharp practice
U
گول زنی
sharp practice
U
کلاهبرداری
sharp practice
U
حقه بازی
codes of practice
U
ایین نامه
code of practice
U
ایین نامه
put into practice
U
واقعیت دادن
put into practice
U
صورت گرفتن
practice teaching
U
تمرین معلمی
employment practice
U
شیوه استخدامی
practice fee
U
دستمزد
[مثال ویزیت دکتر]
put into practice
U
اجرا کردن
put into practice
U
انجام دادن
put into practice
U
به انجام رساندن
distributed practice
U
تمرین فاصله دار
practice deceit
[American]
U
فریفتن
practice deceit
[American]
U
مغبون کردن
It wont work out in practice .
U
درعمل درست درنمی آید
practice of early rising
U
مشق یا عادت سحر خیزی
practice makes perfect
U
کارکن تا استاد شوی
practice makes perfect
U
کار نیکو کردن از پر کردن است
open hearth practice
U
طرزکار کوره زیمنس مارتین
unfair trade practice
U
کاربازرگانی نامنصفانه
unfair trade practice
U
اعمال تجاری نادرست
to run into a bad practice
U
گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
sand blasting practice
U
عملیات ماسه پاشی
practice deceit
[American]
U
اغفال کردن
practice deceit
[American]
U
گول زدن
consensus evidenced by practice
U
اجماع فعل
by product coking practice
U
محصولات فرعی کوره کک سازی
practice deceit
[American]
U
فریب دادن
practice makes perfect
<proverb>
U
کار نیکو کردن از پر کردن است
theory
U
علم نظری
theory
U
اصول نظری
second best theory
U
نظریه بهترین دوم
theory of value
U
نظریه ارزش
theory
U
تئوری
theory
U
نگره فرضیه
theory
U
نظریه
value theory
U
نظریه ارزش
theory
U
نگرش
theory
U
اصل کلی
theory
U
تحقیقات نظری
theory
U
فرض علمی
theory
U
مباحث ریاصیاتی محض
theory
U
فرضیه علمی تعلیم
second best theory
U
نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
So much for theory!
<idiom>
U
به اندازه کافی از تئوری صحبت شد.
theory
U
فرضیه
in theory
U
درعلم نظری
in theory
U
د رعالم فرض
social theory
U
نظریه اجتماعی
perturbation theory
U
نظریه اختلال
three component theory
U
نظریه سه مولفهای
theory of numbers
U
نظریه اعداد
theory of preformation
U
فرضیهای که بموجب ان هربخشی ازموجودالی درنطفه موجودبوده بایدبزرگ شود
theory of relativity
U
نظریه نسبیت
theory of fault
U
تئوری تقصیر
theory of epigensis
U
فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه
theory of accumulation
U
نظریه انباشته
tetrachromatic theory
U
نظریه چهاررنگی
switching theory
U
تئوری سوئیچینگ
switch theory
U
نظریه راه گزینی
theory of rent
U
نظریه اجاره
theory of saving
U
نظریه پس انداز
quantum theory
U
مکانیک کوانتومی
[فیزیک]
Order theory
U
ترتیب جزئی
[ریاضی]
Group theory
U
نظریه گروه ها
[ریاضی]
set theory
U
نظریه مجموعه ها
[ریاضی]
viscoelastic theory
U
نظریه ویسکوالاستیک
valence theory
U
نظریه والانسی
theory of saving
U
نظریه مربوط به پس انداز
transformational theory
U
نظریه تطور
trichromatic theory
U
نظریه سه رنگی
trireceptor theory
U
نظریه سه گیرندهای
two factor theory
U
نظریه دو عاملی
underconsumption theory
U
نظریه مصرف ناکافی
underconsumption theory of
U
cycle business
underconsumption theory of
U
نظریه دور تجاری بر مبنای مصرف ناکافی
theory of numbers
U
نظریه اعداد
[ریاضی]
molecular theory
U
نظریه مولکولی
duplicity theory
U
نظریه دو جزیی
leg theory
U
روش تهاجمی محاصره کردن توپزن در سمت محدوده او
learning theory
U
نظریه یادگیری
labor theory of value
U
تئوری ارزش کار
labor theory of value
U
براساس این نظریه قیمتهای نسبی کالاها به مقادیر نسبی کارکه در تولید ان کالاهابکاررفته بستگی دارد بخش عمدهای از اقتصاد مارکس برپایه نظریه ارزش کارقرار دارد
labor theory of value
U
نظریه ارزش کار
kinetic theory
U
نظریه جنبشی
kinetic theory
U
فرضیه حرکت ذرات کوچک اجسام
economic theory
U
نظریه اقتصادی
communication theory
U
نظریه ارتباط
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com