English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
It is for your own ears. U پیش خودت بماند ( بکسی چیزی نگه )
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
It is for yours for keeps . U پیش خودت بماند ( مال خودت )
date U افزودن اطلاعات به چیزی یا همیشه به روز بماند
dates U افزودن اطلاعات به چیزی یا همیشه به روز بماند
To spit at someone (something). U بکسی (چیزی ) تف کردن
retaliating U عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliated U عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliate U عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliates U عین چیزی را بکسی برگرداندن
incommunicability U چگونگی چیزی که نتوان بکسی گفت یا با اودرمیان گذارد
incommunicableness U چیزی که نتوان بکسی گفت یابا اودرمیان گذارد
indian giver U کسی که چیزی بکسی میدهد وبعد انرا پس میگیرد
leave it over U عجاله بگذارید بماند
he is to stay U بنا است بماند
he is to stay U قرار است بماند
Leave it I'll tomorrow . Let it wait tI'll tomorrow . U بگذار بماند تا فردا
If I dont forget . U اگر یادم بماند ( نرود)
i do not u.his wanting to say U نمیفهم چرامی خواهد بماند
some one must stay here U یک کسی باید اینجا بماند
under pledge of secrecy U با این قول که راز پوشیده بماند
him to stay U نتوانستم او راوادار کنم بماندحریف اونشدم بماند
Between you , me and the gatepost. Between ourselves . U میان خودمان باشد( محرمانه باقی بماند )
pivot foot U پایی که درهنگام حرکت بایدروی زمین بماند
permanently U انجام دادن به طریقی که برای همیشه باقی بماند
thyself U خودت
flying dutchman U ملوان هلندی که محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند
Don't be ridiculous! U خودت را مسخره نکن!
It's your own fault. U تقصیر خودت است.
Dont be sI'lly . U خودت را لوس نکن
Take care of yourself! U مواظب خودت باش !
Why did you give away your business patern ? U چرا شریک خودت را لو دادی ؟
mind your own business U درفکر کار خودت باش
You yourself said so. U تو خودت این حرف رازدی
Watch your health! U مواظب سلامتی خودت باش!
Don't act like you were clueless! U خودت را به کوچه علی چپ نزن!
I dare you tell her yourself . U اگر مردی خودت به او بگو؟
Roll the blanket round yourself. U پتو رابدور خودت بپیچ
regenerative memory U رسانه ذخیره سازی که باید محتوای آن مرتباگ تنظیم شود تا محتوایش باقی بماند
So dont try to device yourself . U سعی نکن خودت را گول بزنی
Get a move on! U خودت را تکان بده! [اصطلاح روزمره]
It wI'll be a feather in your cap . U هر گلی بزنی بسر خودت زدی
Dont let yourself get into bad habits. U به چیز های بد خودت راعادت نده
I dare you to tell him yourself . U اگر راست میگه خودت به اوبگه
Dont let on that you know. U بروی خودت نیاور که موضوع رامیدانی
Please oblige us by your presence . U با تشریف فرمایی خودت بر مامنت بگذارید
You asked for it. You had it coming. U حقت بود ( خودت تقصیر داشتی )
Pick on someone your own size. U برو با هم قدهای خودت طرف بشو
It is your concern and yours alone. It is entirely up to you. U خودت می دانی وخودت ( خوددانی وخود )
dunnage U کاه وپوشال ومواد سبکی که لای فروف ومال التجاره می گذارند تا از اسیب مصون بماند
You are going to gain weight. if you let yourself go. U اگر جلوی خودت را نگیری چاق می شوی
Dont sidetrack the issue. U خودت را به کوچه علی چپ نزن ( وانمود به ندانستن )
You are roasting yourself in front of the fire . U خودت را جلوی آتش که داری کباب می کنی
Watch yourself up on the roof. U مواظب خودت روی پشت بام باش.
You yourself suggested it , didt you ? U مگر خودت نبودی که این پیشنهاد رادادی ؟
It is yours for keeps . U این برای همیشه پیش خودت باشد
drop by U بکسی سر زدن
snap a person's head off U بکسی پریدن
to spat at U تف بکسی انداختن
to run across or against U بکسی تاخت
snap a person's nose off U بکسی پریدن
to ride one down U سواره بکسی
to give ones heart to a person U دل بکسی دادن
to play a trick on any one U بکسی حیله
to face any one down U بکسی تشرزدن
to play one f. U بکسی ناروزدن
Bye and take care of yourself! [leaving phrase] U خداحافظ و مواظب خودت باش! [عبارت هنگام ترک ]
I'll cook your goose !I'll fix you good and proper ! U آشی برایت بپزم که خودت حظ کنی ( درمقام تهدید )
rob the cradle <idiom> U دوست شدن یا ازدواج با کسی که از خودت جوانتر است
to read one a lesson U بکسی نصیحت کردن
bequeaths U بکسی واگذار کردن
bequeathed U بکسی واگذار کردن
to yearn to U بکسی اشتیاق داشتن
bequeathing U بکسی واگذار کردن
bequeath U بکسی واگذار کردن
Dont you dare tell anyone . U مبادا بکسی بگویی
to take pity on any one U بکسی رحم کردن
to do make or pay obeisance to U بکسی احترام گزاردن
to give heed to any one U بکسی اعتنایاتوجه کردن
to paddle one's own canoe U کار بکسی نداشتن
to believe in a person U بکسی ایمان اوردن
to give one the knee U بکسی تعظیم کردن
serve one a trick U بکسی حیله زدن
to give one the knee U بکسی تواضع کردن
to serve one a trick U بکسی حیله زدن
to give one the straight tip U محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
toincrease any one's salary U اضافه حقوق بکسی دادن
toa the life of a person U سوء قصدنسبت بکسی کردن
pull through U در سختی بکسی کمک کردن
heteroplasty U پیوندبافته کسی بکسی دیگر
derided U بکسی خندیدن استهزاء کردن
to put a slur on any one U لکه بدنامی بکسی چسباندن
deriding U بکسی خندیدن استهزاء کردن
deride U بکسی خندیدن استهزاء کردن
to pelt some one with stones U سنگ بکسی پرت کردن
to run upon any one U بکسی برخورد یا تصادف کردن
derides U بکسی خندیدن استهزاء کردن
to serve notice on a person U رسما بکسی اخطار کردن
to ply any one with drink U باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
to pelt some one with stones U باسنگ بکسی حمله کردن
permanent U آنچه برای مدت طولانی یا برای همیشه باقی بماند
prejudice agaiast a person U غرض نسبت بکسی از روی تعصب
to serve a legal p on any one U ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
To look fondly at someone . U با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to snap one's nose or head off U بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
To give somebody a few days grace . U بکسی چند روز مهلت دادن
to think highliy of any one U نسبت بکسی خوش بین بودن
to have recourse to a person U بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
favoritism U استثناء قائل شدن نسبت بکسی
to do make or pay obeisance to U بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
to bechon to a person to come U اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
to swear tre sonagainstany one U سوگند برای خیانت بکسی خوردن
hung bomb U بمبی که پس از پرتاب خود به خود به هواپیما اویزان بماند
If you try to cheat the bank, you wil be digging your own grave. U اگر سعی کنی بانک را گول بزنی، با دست خودت گورت را کنده ای.
patent U امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to show one out U راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
to run in to a person U دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
patenting U امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patents U امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to palm off a thing on aperson U چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
patented U امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
p in favour of a person U تمایل بی جهت نسبت بکسی طرفداری تعصب امیزازکسی
imposition of hands U هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
to stand in one's light U جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
pious fraud U حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
luck penny U پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money U پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
If so, you've only yourself to blame. U اگر چنین است، پس فقط تقصیر خودت است.
Act your age [and not your shoe size] ! U به سن خودت رفتار بکن ! [مثل بچه ها رفتار نکن !]
regenerated U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerating U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerate U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerates U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
blue flag U پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
to concern something U مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to watch something U مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to lay violent handsonany one U اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
to follow any ones example U سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
to stop somebody or something U کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
enclose U احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses U احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance U 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing U احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to appreciate something U قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
replacing U برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queried U پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace U برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
query U پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries U پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modifying U تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via U حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
pushes U فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modify U تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
push U فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed U فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces U برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
modifies U تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
replaced U برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
querying U پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
to esteem somebody or something [for something] U قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
correction U صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
controls U مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establishes U 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establish U 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishing U 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
covet U میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting U میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to hang over anything U سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
to pass by any thing U از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
control U مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controlling U مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
covets U میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
rates U ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
rate U ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
to regard somebody [something] as something U کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
think nothing of something <idiom> U فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
appreciate U بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates U بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating U بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciated U بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
extensions U طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension U طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
fence [around / between something] U نرده [دور چیزی] [بین چیزی]
fence [around / between something] U حصار [دور چیزی] [بین چیزی]
screw up <idiom> U زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
see about (something) <idiom> U دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something U ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
to wish for something U ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
change U استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changed U استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changes U استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changing U استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to portray somebody [something] U نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
Please allow for at least two weeks' notice [to do something] [for something] [prior to something] . U درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری [کار] اعطاء کنید [تا ما ] [برای چیزی] [قبل از چیزی] .
recognition U 1-توانایی تشخیص چیزی . 2-فرایند تشخیص چیزی- مثل حرف روی متن چاپ شده یا میلههای کد میلهای ..
to blame somebody for something U کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
to lean something against something U چیزی را به چیزی تکیه دادن
requires U نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
required U نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
require U نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
to paint something [with something] U چیزی را [با چیزی] رنگ زدن
resist U مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com