English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
deliberate breaching U پاک کردن با فرصت میدان مین
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
deliberate breaching U نفوذ با فرصت در میدان مین
exploits U از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
exploiting U از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
exploit U از فرصت استفاده کردن استفاده از موفقیت کردن بهره کشی کردن اغتنام فرصت کردن
to take time by the forelock U فرصت راغنیمت شمردن فرصت
make time U فرصت کردن
seizes U اشغال هدف از فرصت استفاده کردن دستگیر کردن
seize U اشغال هدف از فرصت استفاده کردن دستگیر کردن
seized U اشغال هدف از فرصت استفاده کردن دستگیر کردن
gain opportunity U اغتنام فرصت کردن
To take advantage of an opportunity. U از فرصت استفاده کردن
to play one's card well U از فرصت خود استفاده کامل کردن
compound wound generator U ژنراتوری که هم دارای میدان موازی و هم میدان سری میباشد
steal U از فرصت استفاده کردن توپزن برای کسب امتیاز
steals U از فرصت استفاده کردن توپزن برای کسب امتیاز
grenade court U میدان تیر یا میدان اموزش پرتاب نارنجک
high intensity magnetic field U میدان مغناطیسی شدت میدان بزرگ
wind U سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
winds U سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
lenz' law U جریان القاء شده در یک مدار که نسبت به یک میدان مغناطیسی دارای حرکت نسبی است میدانی در جهت مخالف میدان اصلی بوجودمی اورد
battlefield recovery U اخراجات میدان رزم اخراجات میدان نبرد جمع اوری وسایل از کار افتاده رزمی
outfight U از میدان در کردن
sort field U میدان جور کردن
To vacate the field . U میدان را خالی کردن
exfiltration U خارج کردن از میدان
closure minefield U میدان مین سد کننده حرکت میدان مین ممانعتی دریایی
degauss U پاک کردن میدان مغناطیسی
sweat out U بازحمت حریف را از میدان بدر کردن
course U میدان تیر میدان
coursed U میدان تیر میدان
courses U میدان تیر میدان
space U فرصت
opportunities U فرصت
breather U فرصت
breathers U فرصت
time U فرصت
deliberate attack U تک با فرصت
opportunity U فرصت
spaces U فرصت
timed U فرصت
chare U فرصت
times U فرصت
occasioned U فرصت
occasioning U فرصت
occasion U فرصت
seasons U فرصت
seasoned U فرصت
season U فرصت
occasions U فرصت
deliberation U فرصت
deliberated U با فرصت
deliberate U با فرصت
char U فرصت
charring U فرصت
at one's leisure U سر فرصت
chars U فرصت
deliberates U با فرصت
oportunity U فرصت
deliberating U با فرصت
deliberations U فرصت
occasioned U فرصت مناسب
get a break <idiom> U فرصت داشتن
chance U فرصت بل گرفتن
head starts U فرصت برتری
occasion U فرصت مناسب
chance U فرصت مجال
tidewaiter U درانتظار فرصت
times U فرصت مجال
occasioning U فرصت مناسب
chanced U فرصت مجال
opportunity cost U هزینه فرصت
chancing U فرصت مجال
chancing U فرصت بل گرفتن
time U فرصت مجال
tidewaiter U مترصد فرصت
time U فرصت موقع
timed U فرصت مجال
occasions U فرصت مناسب
chances U فرصت مجال
last-ditch U آخرین فرصت
chanced U فرصت بل گرفتن
timed U فرصت موقع
chances U فرصت بل گرفتن
betimes U در اولین فرصت
opportunist U فرصت طلب
times U فرصت موقع
breathing gap U فرصت سر خاراندن
to wait one's leisure U پی فرصت گشتن
head start U فرصت برتری
deliberate defense U پدافند با فرصت
foot in the door <idiom> U گشایش یا فرصت
vantage U تفوق فرصت
leisure U فرصت مجال
deliberate breaching U نفوذ با فرصت
at leisure U فرصت دار
market opportunity U فرصت بازار
opportunism U فرصت طلبی
Go while the going is good . U تا فرصت با قی است برو
at your earliest convenience U در اولین فرصت مناسب
deadlines U سررسید اخرین فرصت
deadline U سررسید اخرین فرصت
gain opportunity U فرصت را مغتنم شمردن
miss out on <idiom> U ازدست دادن فرصت
miss the boat <idiom> U ازدست دادن فرصت
deliberate crossing U عبور با فرصت از رودخانه
to miss the buy U فرصت را ازدست دادن
he seized upon the chance U فرصت راغنیمت شمرد
to cathan an opportunity U فرصت راغنیمت شمردن
opportunity to invest U فرصت سرمایه گذاری
i had a quiet read U فرصت پیدا کردم
I'm up to my ears <idiom> U فرصت سر خاراندن ندارم
to seize the opportunity U فرصت را غنیمت شمردن
on the first occasion U در نخستین وهله یا فرصت
lurks U درانتظار فرصت بودن
To seize an opportunity . U فرصت را غنیمت شمردن
lurking U درانتظار فرصت بودن
lurked U درانتظار فرصت بودن
watch one's time U مراقب فرصت بودن
snapat the chance U فرصت را در اغوش بگیر
lurk U درانتظار فرصت بودن
shots U فرصت ضربت توپ بازی
extras U کسب امتیاز در هر فرصت بادویدن
shot U فرصت ضربت توپ بازی
lose ground U فرصت خود را ازدست دادن
It I get the time . If I could spare sometime. If I round to it. U اگر رسیدم( فرصت پیدا شد )
opportunity cost U هزینه فرصت از دست رفته
temporizer U فرصت طلب ومسامحه کار
underdogs U فرصت برد به حریف ندادن
to wait for a favorable opportunity U منتظر یک فرصت مطلوب بودن
bide one's time <idiom> U صبورانه منتظر فرصت بودن
underdog U فرصت برد به حریف ندادن
He is an opportunist. U آدم فرصت طلبی است
extra- U کسب امتیاز در هر فرصت بادویدن
To make ( find , get ) an opportunity . U فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
To seize the opportunity . To take time by the forelock . He is an opportunist. U فرصت را غنیمن ( مغتنم ) شمردن
extra U کسب امتیاز در هر فرصت بادویدن
Do not let this opportunity slip.Do not lose ( pass up ) this opportunity . U این فرصت را از دست ندهید
send in U وارد کردن بازیگر به زمین فرستادن بازیگر به میدان
to give one his revenge U فرصت جبران یا تلافی بحریف دادن
deliberate U عملیات با فرصت پیش بینی شده
This is my last chance . U این برایم آخرین فرصت است
chanced U فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
Before it is too late . while one has the chance . U اگر فرصت با قی است ( از دست نرفته )
slow fire U یک دقیقه فرصت برای تیراندازی به هر نفر
deliberated U عملیات با فرصت پیش بینی شده
hand U تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
deliberating U عملیات با فرصت پیش بینی شده
chance U فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
leisure hours U ساعات فراغت یا بیکاری هنگام فرصت
chancing U فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
handing U تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
deliberates U عملیات با فرصت پیش بینی شده
I dont have time to go to the movies . U فرصت نمی کنم به سینما بروم
chances U فرصت سوزاندن حریف یابل گیری
hasty breaching U نفوذ تعجیلی در میدان مین عبور تعجیلی از میدان مین رخنه تعجیلی
Every crisis should be viewed [seen] as an opportunity. U هر بحرانی باید به عنوان یک فرصت دیده شود.
bench warmer U ذخیرهای که کمتر فرصت بازی پیدا میکند
bench jockey U ذخیرهای که کمتر فرصت بازی پیدا میکند
asleep at the switch <idiom> U متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
Time lost cannot be won again. <idiom> U فرصت غنمیت است نباید از دست داد.
i do it at odd moments U هر وقت فرصت پیدا کنم ان کار را انجام میدهم
I had no opportunity to discuss the matter . U فرصت نشد که موضوع را مورد بحث قرار بدهم
waiting games U صبور و گوش به زنگ بودن برای یافتن فرصت خوب
waiting game U صبور و گوش به زنگ بودن برای یافتن فرصت خوب
occasional U وابسته به فرصت یا موقعیت مربوط به بعضی از مواقع یاگاه و بیگاه
there is no time like the present <idiom> U سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
frontage U میدان
spaces U میدان
aims U میدان
space U میدان
reaching U میدان
reaches U میدان
reached U میدان
reach U میدان
forum U میدان
forums U میدان
plains U میدان
zero field U بی میدان
sq U میدان
open space U میدان
field line U خط میدان
trone U میدان
aimed U میدان
aim U میدان
place U میدان
placing U میدان
piazza U میدان
field U میدان
ROUNDABOUT U میدان
line of force U خط میدان
plaza U میدان
frontages U میدان
scope U میدان
places U میدان
plainer U میدان
plain U میدان
fields U میدان
fielded U میدان
ring U میدان
agora U میدان
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com