Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (32 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
divert
U
متوجه کردن معطوف داشتن
diverted
U
متوجه کردن معطوف داشتن
diverts
U
متوجه کردن معطوف داشتن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
lend
U
معطوف داشتن
lends
U
معطوف داشتن
directed
U
: مستقیم معطوف داشتن
direct
U
: مستقیم معطوف داشتن
directs
U
: مستقیم معطوف داشتن
upstages
U
توجهتماشاچیان را منحصرا به خود معطوف کردن
upstaged
U
توجهتماشاچیان را منحصرا به خود معطوف کردن
upstaging
U
توجهتماشاچیان را منحصرا به خود معطوف کردن
to waken
U
متوجه کردن
lends
U
متوجه کردن
lend
U
متوجه کردن
point
U
به سمت متوجه کردن
to point to something
U
به چیزی متوجه کردن
retroactive
U
معطوف به گذشته
point
U
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
animadvert
U
اعتراض کردن متوجه شدن
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice .
U
کسی را متوجه چیزی کردن
retroflexion
U
خشم معطوف به خود
to pull any one's sleeve
U
کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one by the sleeve
U
کسیرا متوجه سخن خود کردن
hansardize
U
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
longer
U
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed
U
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest
U
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long-
U
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long
U
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs
U
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
to p off an awkward situation
U
حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
advertent
U
متوجه
attentive
U
متوجه
on ones guard
U
متوجه
overhanging
U
متوجه
tenty
U
متوجه
heedful
U
متوجه
regardful
U
متوجه
directed
U
متوجه ساختن
see through
U
متوجه شدن
heliotropic
U
متوجه پرتوافتاب
direct
U
متوجه ساختن
see-through
U
متوجه شدن
wistful
U
متوجه ارزومند
finical
U
متوجه جزئیات
point
U
متوجه ساختن
directs
U
متوجه ساختن
presentient
U
قبلا متوجه
Be carful .
U
متوجه باش
lend
U
متوجه شدن
particular redemption
U
متوجه فقره
lends
U
متوجه شدن
tendentious
U
متمایل متوجه
theocentric
U
متوجه بخدا
to not be
[any]
the wiser
<idiom>
U
باز هم متوجه نشدن
earthbound
U
متوجه بسوی زمین
It dawned on me.
U
بعدش من متوجه شدم.
self centered
U
متوجه نفس خود
I am beginning to realize ( understand ) .
U
کم کم دارم متوجه می شوم
He is attentive to his work .
U
متوجه کارش است
reentrant
U
متوجه بسمت داخل
It has come to my notice that…
U
اخیرا"متوجه شده ام که ...
Oh, I see!
U
آه، الان متوجه شدم!
he aimed it at me
U
سخنش متوجه من بود
Now I understand!
U
حالا متوجه شدم!
acroscopic
U
متوجه به بالا صعودی
see the light
<idiom>
U
متوجه اشتباه شدن
I see now . I got it now . I understand now.
U
حالافهمیدم ( متوجه شدم )
I am sorry, I don't understand.
متاسفم، من متوجه نمیشوم.
otherworldly
U
متوجه دنیای دیگر
Be carful of your health .
U
متوجه ( مواظب ) سلامتت باش
great dangers overhang us
U
خطرهای بزرگی متوجه ما است
She is not mindful of her social position ( status ) .
U
متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
I am concentrating on my studies .
U
افکارم متوجه مطالعاتم است
falloff
U
متوجه بودن منحرف شدن
great dangers impend over us
U
خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
It was only when she rang up
[called]
that I realized it.
U
تازه وقتی که او
[زن]
زنگ زد من متوجه شدم.
Upon reflection , I realized that …
U
دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ...
It finally sunk in !
<idiom>
U
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
At last the penny dropped!
<idiom>
U
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
to strike at any one
U
ضربت خود را متوجه کسی ساختن
to set one's affection
فکر یا میل خود را متوجه ساختن
money to burn
<idiom>
U
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
asleep at the switch
<idiom>
U
متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
boomeranging
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomerangs
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranged
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomerang
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
intensive bombardment
U
بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد
to keep up
U
از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down
U
زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
introverts
U
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
introvert
U
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
How do I notice when the meat is off?
U
چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟
extroverts
U
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
extrovert
U
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
blind side
U
سمتی که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس
feel out
<idiom>
U
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
microwave hop
U
یک کانال رادیویی ریزموج میان انتن بشقابی که متوجه یکدیگر هستند
vacillating
U
دل دل کردن تردید داشتن
vacillates
U
دل دل کردن تردید داشتن
vacillated
U
دل دل کردن تردید داشتن
vacillate
U
دل دل کردن تردید داشتن
sail
U
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sailed
U
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sailings
U
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
evince
U
معلوم کردن ابراز داشتن
persuade
U
بران داشتن ترغیب کردن
imported
U
دخل داشتن به تاثیر کردن در
persuades
U
بران داشتن ترغیب کردن
impounded
U
ضبط کردن نگه داشتن
trut
U
اطمینان داشتن توکل کردن
shoots
U
درد کردن سوزش داشتن
informing
U
مستحضر داشتن اگاه کردن
importing
U
دخل داشتن به تاثیر کردن در
snifter
U
خرخر کردن زکام داشتن
award
U
مقرر داشتن اعطا کردن
impound
U
ضبط کردن نگه داشتن
informs
U
مستحضر داشتن اگاه کردن
inhibit
U
باز داشتن و نهی کردن
withheld
U
مضایقه داشتن خودداری کردن
awards
U
مقرر داشتن اعطا کردن
inhibits
U
باز داشتن و نهی کردن
awarded
U
مقرر داشتن اعطا کردن
persuading
U
بران داشتن ترغیب کردن
To wish (long) for something.
U
آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
treated
U
بحث کردن سروکار داشتن با
treats
U
بحث کردن سروکار داشتن با
withhold
U
مضایقه داشتن خودداری کردن
import
U
دخل داشتن به تاثیر کردن در
impounds
U
ضبط کردن نگه داشتن
impounding
U
ضبط کردن نگه داشتن
withholds
U
مضایقه داشتن خودداری کردن
treat
U
بحث کردن سروکار داشتن با
shoot
U
درد کردن سوزش داشتن
evinced
U
معلوم کردن ابراز داشتن
inform
U
مستحضر داشتن اگاه کردن
evinces
U
معلوم کردن ابراز داشتن
head
U
ریاست داشتن بر رهبری کردن
partook
U
بهره داشتن طرفداری کردن
awarding
U
مقرر داشتن اعطا کردن
embosom
U
بغل کردن عزیز داشتن
withholding
U
مضایقه داشتن خودداری کردن
rages
U
غضب کردن شدت داشتن
entertain
U
سرگرم کردن گرامی داشتن
aspiring
U
ارزو کردن اشتیاق داشتن
entertained
U
سرگرم کردن گرامی داشتن
entertains
U
سرگرم کردن گرامی داشتن
to keep off
U
دورنگاه داشتن دفع کردن
retain
U
ابقاء کردن نگاه داشتن
retaining
U
ابقاء کردن نگاه داشتن
retains
U
ابقاء کردن نگاه داشتن
hold forth
U
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
rage
U
غضب کردن شدت داشتن
kithe
U
اعلام داشتن اعتراف کردن
aspires
U
ارزو کردن اشتیاق داشتن
raged
U
غضب کردن شدت داشتن
aspired
U
ارزو کردن اشتیاق داشتن
celebrates
U
نگاه داشتن تقدیس کردن
celebrate
U
نگاه داشتن تقدیس کردن
celebrating
U
نگاه داشتن تقدیس کردن
to feel fear
U
احساس ترس کردن
[داشتن]
evincing
U
معلوم کردن ابراز داشتن
retained
U
ابقاء کردن نگاه داشتن
aspire
U
ارزو کردن اشتیاق داشتن
stereotypy
U
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
stereotyping
U
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
simulating
U
شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
plays
U
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
file
U
در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
simulate
U
شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
aim
U
قصد داشتن هدف گیری کردن
stereotypes
U
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
in touch
<idiom>
U
بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
simulates
U
شباهت داشتن به شبیه سازی کردن
turn (someone) off
<idiom>
U
ناراحت کردن،انزجار ، نفرت داشتن
aims
U
قصد داشتن هدف گیری کردن
avouch
U
مقرر داشتن تصدیق و تایید کردن
aimed
U
قصد داشتن هدف گیری کردن
playing
U
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
stereotype
U
یک نواخت کردن رفتار قالبی داشتن
filed
U
در بایگانی نگاه داشتن ضبط کردن
played
U
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
play
U
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
to shut in
U
تو نگاه داشتن از خروج جلوگیری کردن
envisaging
U
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisages
U
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisaged
U
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisage
U
انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
to respect persons
U
ملاحظه کردن وواهمه داشتن ازمردم
tingle
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingled
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
withold
U
دریغ داشتن مضایقه کردن بازداشتن
tingles
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
tingling
U
سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
hoping
U
انتظار داشتن ارزو داشتن
resides
U
اقامت داشتن مسکن داشتن
hopes
U
انتظار داشتن ارزو داشتن
differs
U
اختلاف داشتن تفاوت داشتن
proffer
U
تقدیم داشتن عرضه داشتن
resided
U
اقامت داشتن مسکن داشتن
proffers
U
تقدیم داشتن عرضه داشتن
abhors
U
بیم داشتن از ترس داشتن از
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com