Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
reentrant
U
متوجه بسمت داخل
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
ratline
U
عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
in the quality of
U
بسمت
downwind
U
بسمت باد
upwind
U
بسمت باد
intercommand
U
داخل قسمت داخل یکان
on drive
U
ضربه بسمت توپزن
leeward
U
بسمت مخالف باد
nuclide
U
کلیه مواد داخل هسته اتم اجزای شیمیایی داخل هسته
leg hit
U
ضربه بسمت محدوده توپزن
bear up
U
برگشتن قایق بسمت باد
beat
U
حرکت قایق بسمت باد
beats
U
حرکت قایق بسمت باد
he was ordained priest
U
اورا بسمت کشیش گماشتند
cross court
U
بسمت مخالف زمین در قطر
bear off
U
برگشتن قایق بسمت مخالف باد
backswing
U
تاب اولیه راکت تنیس بسمت عقب
thinners
U
بسمت سیار ودور از میله شماره 1 بولینگ
thinned
U
بسمت سیار ودور از میله شماره 1 بولینگ
crossfire
U
پرتاب توپ که با زاویه بسمت پایگاه می اید
thinnest
U
بسمت سیار ودور از میله شماره 1 بولینگ
thin
U
بسمت سیار ودور از میله شماره 1 بولینگ
thins
U
بسمت سیار ودور از میله شماره 1 بولینگ
headstay
U
سیمی که دکل را بسمت جلوقایق نگاه میدارد
crossings
U
پرتاب توپ که با زاویه بسمت پایگاه می اید
head up
U
بردن قسمت جلوی قایق بسمت باد
hard starboard
U
ناو رابا چرخش سریع بسمت پاشنه بگردانید
hard starboard
U
سمت ناو را بسمت مغناطیسی اعلام شده تغییر دهید
island bases
U
پایگاههای داخل منطقه پدافندی هوایی پایگاهی داخل منطقه حیاتی پایگاههای جزیرهای دریایی
lawn bowling
U
بازی بین 2 نفر یاتیمهای 2 تا 4 نفره بصورت غلطاندن گویها بسمت جک
fore
U
فریاد هشدار به نفر جلو زمین در مورد گوی که بسمت اومیرود
mortise dead lock
U
قفل داخل کار قفل داخل درب
sagging
U
تاب برداشتن کشتی هوایی دراثر وجود نیروهای بسمت بالادر دو انتها و یا عدم نیروی برا در مرکز
advertent
U
متوجه
regardful
U
متوجه
on ones guard
U
متوجه
tenty
U
متوجه
attentive
U
متوجه
overhanging
U
متوجه
heedful
U
متوجه
point
U
متوجه ساختن
Be carful .
U
متوجه باش
particular redemption
U
متوجه فقره
see-through
U
متوجه شدن
see through
U
متوجه شدن
lends
U
متوجه شدن
lends
U
متوجه کردن
lend
U
متوجه شدن
lend
U
متوجه کردن
theocentric
U
متوجه بخدا
heliotropic
U
متوجه پرتوافتاب
wistful
U
متوجه ارزومند
direct
U
متوجه ساختن
to waken
U
متوجه کردن
directed
U
متوجه ساختن
directs
U
متوجه ساختن
tendentious
U
متمایل متوجه
presentient
U
قبلا متوجه
finical
U
متوجه جزئیات
left slide
U
حرکت موج سوار روی موج بسمت چپ روبرو ساحل
otherworldly
U
متوجه دنیای دیگر
It dawned on me.
U
بعدش من متوجه شدم.
Now I understand!
U
حالا متوجه شدم!
Oh, I see!
U
آه، الان متوجه شدم!
acroscopic
U
متوجه به بالا صعودی
to point to something
U
به چیزی متوجه کردن
He is attentive to his work .
U
متوجه کارش است
I am beginning to realize ( understand ) .
U
کم کم دارم متوجه می شوم
self centered
U
متوجه نفس خود
It has come to my notice that…
U
اخیرا"متوجه شده ام که ...
to not be
[any]
the wiser
<idiom>
U
باز هم متوجه نشدن
he aimed it at me
U
سخنش متوجه من بود
see the light
<idiom>
U
متوجه اشتباه شدن
point
U
به سمت متوجه کردن
I am sorry, I don't understand.
متاسفم، من متوجه نمیشوم.
earthbound
U
متوجه بسوی زمین
I see now . I got it now . I understand now.
U
حالافهمیدم ( متوجه شدم )
falloff
U
متوجه بودن منحرف شدن
I am concentrating on my studies .
U
افکارم متوجه مطالعاتم است
She is not mindful of her social position ( status ) .
U
متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
animadvert
U
اعتراض کردن متوجه شدن
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice .
U
کسی را متوجه چیزی کردن
Be carful of your health .
U
متوجه ( مواظب ) سلامتت باش
great dangers overhang us
U
خطرهای بزرگی متوجه ما است
divert
U
متوجه کردن معطوف داشتن
diverted
U
متوجه کردن معطوف داشتن
great dangers impend over us
U
خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
diverts
U
متوجه کردن معطوف داشتن
to strike at any one
U
ضربت خود را متوجه کسی ساختن
Upon reflection , I realized that …
U
دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ...
to set one's affection
فکر یا میل خود را متوجه ساختن
to pull any one's sleeve
U
کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one by the sleeve
U
کسیرا متوجه سخن خود کردن
It was only when she rang up
[called]
that I realized it.
U
تازه وقتی که او
[زن]
زنگ زد من متوجه شدم.
It finally sunk in !
<idiom>
U
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
At last the penny dropped!
<idiom>
U
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
inside
U
ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
insides
U
ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
boomerang
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
asleep at the switch
<idiom>
U
متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
intensive bombardment
U
بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد
boomerangs
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
hansardize
U
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
boomeranging
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranged
U
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
introverts
U
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
introvert
U
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
blind side
U
سمتی که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس
How do I notice when the meat is off?
U
چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟
extrovert
U
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
extroverts
U
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
feel out
<idiom>
U
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
microwave hop
U
یک کانال رادیویی ریزموج میان انتن بشقابی که متوجه یکدیگر هستند
to p off an awkward situation
U
حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
sailed
U
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sailings
U
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sail
U
سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
common nuisance
U
منظور عملی است که باعث اضرار جامعه به طور کلی شود و تاثیر ان متوجه فرد خاص نباشد
inside
<adv.>
<prep.>
U
در داخل
interior
U
داخل
interiors
U
داخل
within
<prep.>
U
در داخل
anie
U
داخل
interiorly
U
از داخل
intra
U
داخل
aboard
U
داخل
inside
U
داخل
lineball
U
داخل
withindoors
U
در داخل
within
U
در داخل
insides
U
داخل
intradivision
U
در داخل لشگر
interurban
U
داخل شهری
introgresseive
U
داخل شونده
intratheater
U
در داخل صحنه
intraspecific
U
داخل گونهای
intraspecies
U
داخل گونهای
intrant
U
داخل شونده
intromit
U
داخل کردن
interservice
U
داخل قسمت
interneuron
U
داخل عصبی
in and out
U
داخل وخارج
implosion
U
انفجار از داخل
implode
U
از داخل ترکیدن
immit
U
داخل کردن
imbark
U
داخل کردن
to cut in line
U
داخل صف زدن
engaged in war
U
داخل جنگ
to push to the front
[of line]
U
داخل صف زدن
to queue-jump
[British E]
U
داخل صف زدن
to line-jump
U
داخل صف زدن
heave in
U
کشیدن به داخل
he went aboard the ship
او داخل کشتی شد
he is not in it
U
داخل نیست
intercontinental
U
داخل قاره
inboard
U
داخل کشتی
interneural
U
داخل عصبی
internal attack
U
تک داخلی یا تک از داخل
intermolecular
U
در داخل ذرات
interchart
U
در داخل نقشه
intercellular
U
داخل سلولی
interior wiring
U
سیمکشی داخل
inside wiring
U
سیمکشی داخل
inhaul
U
به داخل کشنده
inhaul
U
به داخل کشیدن
ingressive
U
داخل شونده
ingoing
U
داخل شونده
inbound
U
داخل مرز
inboard
U
به سمت داخل
cross hair
U
خط داخل دوربین
inboard
U
به طرف داخل
grind internally
U
داخل را ساییدن
enter
U
داخل کردن
uchi uke
U
دفاع از داخل
to work in
U
داخل کردن
to play at
U
داخل شدن در
ingratiated
U
داخل کردن
to go into
U
داخل شدن در
to go in
U
داخل شدن
to get into
U
داخل شدن در
enters
U
داخل کردن
to cut in
U
داخل شدن
to step in
U
داخل شدن
inward
U
داخل رونده
entered
U
داخل شدن
enter
U
داخل شدن
on line
U
داخل رده
entered
U
داخل کردن
work in
U
داخل کردن
withindoors
U
افراد داخل
enters
U
داخل شدن
incorporates
U
داخل کردن
incorporating
U
داخل کردن
impenetrable
U
داخل نشدنی
ingratiating
U
داخل کردن
on berth
U
در داخل بندر
intern
U
داخل شدن در
interning
U
داخل شدن در
interns
U
داخل شدن در
anieoro
U
به طرف داخل
incorporate
U
داخل کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com