Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
nuptias non concubitus , sedconsensus ,
U
قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
light is necessary to life
U
روشنایی برای زندگی لازم است
it is impossible to live there
U
نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
d , top concept
U
تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه
habit
U
زندگی کردن
habits
U
زندگی کردن
to live to oneself
U
تنها زندگی کردن
to live in luxury
U
با تجمل زندگی کردن
to live in poverty
[want]
U
در تنگدستی زندگی کردن
freewheel
U
ازاد زندگی کردن
chum
U
باهم زندگی کردن
reliving
U
دوبار زندگی کردن
walk of life
<idiom>
U
طرز زندگی کردن
to vegetate
U
پر از بدبختی زندگی کردن
relives
U
دوبار زندگی کردن
freewheels
U
ازاد زندگی کردن
relived
U
دوبار زندگی کردن
freewheeled
U
ازاد زندگی کردن
chums
U
باهم زندگی کردن
live in a small way
U
با قناعت زندگی کردن
To leade a dogs life .
U
مثل سگ زندگی کردن
lived
U
: زندگی کردن زیستن
live
U
: زندگی کردن زیستن
knock about
U
نامرتب زندگی کردن
relive
U
دوبار زندگی کردن
To do well in life .
U
در زندگی ترقی کردن
cohabited
U
باهم زندگی کردن
cohabiting
U
باهم زندگی کردن
To embitter ones life.
U
زندگی رازهر کردن
cohabits
U
باهم زندگی کردن
cohabit
U
باهم زندگی کردن
shanty
U
در کلبه زندگی کردن
shanties
U
در کلبه زندگی کردن
execution
U
1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
to e. upon acovnt book
U
همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
to muddle on
U
با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
to live extempore
U
کردی خوردی زندگی کردن
vegetate
U
مثل گیاه زندگی کردن
living from hand to mouth
<idiom>
U
دست به دهان زندگی کردن
bach
U
مجرد و عزب زندگی کردن
vegetating
U
مثل گیاه زندگی کردن
live high off the hog
<idiom>
U
خیلی تجملاتی زندگی کردن
to keep the pot boiling
U
زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
a hand to mouth existence
<idiom>
U
دست به دهان زندگی کردن
vegetates
U
مثل گیاه زندگی کردن
vegetated
U
مثل گیاه زندگی کردن
to live out of town
U
در بیرون از شهر زندگی کردن
live in a small way
U
بدون سر و صدا زندگی کردن
to live outside Tehran
U
در حومه تهران زندگی کردن
to live outside Tehran
U
بیرون از تهران زندگی کردن
to live out
[British E]
U
در بیرون از شهر زندگی کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it.
U
ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
binding
U
لازم الاجرا لازم
bindings
U
لازم الاجرا لازم
purges
U
پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
purge
U
پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
purged
U
پاک کردن داده نا لازم یا قدیمی از فایل یا دیسک
eurybathic
U
قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
cohabit
U
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabiting
U
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited
U
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabits
U
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
live out of a suitcase
<idiom>
U
تنها بایک چمدان زندگی کردن
to live in cloves
U
روی تشک پرقو زندگی کردن
half thickness
U
ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
reincarnate
U
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to live like animals
[in a place]
U
مانند حیوان زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
foot pound
مقدار نیروی لازم برای بلند کردن وزنه یک پوندی بارتفاع یک فوت.
to live like animals
[in a place]
U
در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
lead a dog's life
<idiom>
U
زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
kernels
U
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
kernel
U
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه .
second best theory
U
نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
stand-offs
U
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand off
U
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand-off
U
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced.
U
زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
descentheight
U
ارتفاع لازم از سطح زمین برای کم کردن از ارتفاع هواپیما
turnaround time
U
زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است
shop supply
U
وسایل لازم برای تعمیرگاه تدارک کردن تعمیرگاه
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself.
U
زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
necessary
U
لازم
incident
U
لازم
irrevocable
U
لازم
needful
U
لازم
incidents
U
لازم
preequisite
U
لازم
intransitive
U
لازم
incumbent
U
لازم با
obbligato
U
لازم
necessitous
U
لازم
incumbents
U
لازم با
incidental
U
لازم
obligatory
U
لازم
requirement
U
لازم
to live en pension
U
شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
enforceable
U
لازم الاجرا
irrevocable contract
U
عقد لازم
intransitively
U
بطور لازم
integral part
U
جزء لازم
prerequisite
U
شرط لازم
ine horse
U
فاقداسباب لازم
induced drag
U
پسای لازم
interdependent
U
لازم و ملزوم
optimum
U
درجه لازم
unalterable
<adj.>
U
لازم الاجرا
prerequisites
U
شرط لازم
require
U
لازم داشتن
require
U
لازم دانستن
required
U
لازم داشتن
indispensable
<adj.>
U
لازم الاجرا
unalienable
<adj.>
U
لازم الاجرا
inalienable
<adj.>
U
لازم الاجرا
it is unnecessary
U
لازم نیست
absolute
<adj.>
U
لازم الاجرا
revocable
U
غیر لازم
need
U
لازم بودن
it needs not
U
لازم نیست
time frames
U
مدت لازم
inevitable
<adj.>
U
لازم الاجرا
time frame
U
مدت لازم
qualifications
U
شرایط لازم
needed
U
لازم بودن
needing
U
لازم بودن
required
U
لازم دانستن
requires
U
لازم داشتن
postulating
U
لازم دانستن
requisite
U
شرط لازم
correlative
U
لازم و ملزوم
correlative
U
لازم وملزوم
imperative
U
لازم الاجرا
makings
U
شرایط لازم
folderol
U
غیر لازم
to become a necessity
U
لازم شدن
postulated
U
لازم دانستن
sine qua non
U
شرط لازم
binding
U
لازم الاجرا
needn't
U
لازم نیست
to d. the need of
U
لازم ندانستن
necessary conditions
U
شرایط لازم
quantum libet or placet
U
باندازه لازم
requires
U
لازم دانستن
postulates
U
لازم دانستن
postulate
U
لازم دانستن
necessary and sufficient
U
لازم و کافی
assets
U
مواد لازم
not binding
U
غیر لازم
due
U
لازم مقرر
the needful
U
کار لازم
the needful
U
اقدام لازم
bindings
U
لازم الاجرا
imperatives
U
لازم الاجرا
indispensable
U
لازم الاجرا
hectic
U
دارای تب لازم
requisitions
U
شرط لازم
intransitive
U
فعل لازم
hard and fast
U
لازم الاجراء
superserviceable
U
بیش از حد لازم
requirements
U
شرایط لازم
requiring
U
لازم دانستن
requiring
U
لازم داشتن
i thought it necessary to
U
لازم دانستم که
requisitioning
U
شرط لازم
requisition
U
شرط لازم
requisitioned
U
شرط لازم
irrevocable
U
لازم بائن بلاعزل
needlessly
U
بطور غیر لازم
want
U
خواستن لازم داشتن
qualified
U
دارای شرایط لازم
wanted
U
خواستن لازم داشتن
avaiiability
U
شرط یا صفت لازم
ineligible
U
فاقد شرایط لازم
supplies
U
مواد وتجهیزات لازم
sine qua non
U
امر لازم لاینفک
quantum libet or placet
U
بمقداری که لازم است
unqualified
U
فاقد شرایط لازم
it is necessary for him to go
U
لازم است برود
it needs to be done carefully
U
اینکارتوجه لازم دارد
it askes for attention
U
توجه لازم دارد
it is required that
U
لازم یا مقر ر است که
if necessary
U
اگر لازم باشد
hydration water
U
اب لازم برای ابش
ineligibility
U
فقدان شرایط لازم
if need be
U
اگر لازم باشد
bounden duty
U
وفیفه واجب یا لازم
necessary condition
U
شرط لازم
[ریاضی]
correlative with each other
U
لازم و ملزوم یکدیگر
you are required to
U
لازم است شما
hurdle rate of return
U
نرخ بازده لازم
needle point to say
U
لازم نیست بشمابگویم که
To make the necessary arrangements.
U
ترتیبات لازم را دادن
cut the mustard
<idiom>
U
به حد استاندارد لازم رسیدن
you need not fear
U
لازم نیست بترسید
unwanted
U
آنچه لازم نیست
raptatory
U
لازم برای شکار
provisions
U
وسایل لازم توشه ها
raptatorial
U
لازم برای شکار
enforceable document
U
سند لازم الاجرا
possessing the necessary qualifications
U
واجد شرایط لازم
loom time
U
مدت زمان بافت
[از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
habitance
U
زندگی
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com