English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to come to one's senses U شروع به فکر عاقلانه کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
start off U شروع کردن شروع شدن
wisely U عاقلانه
well advised U عاقلانه
rational U عاقلانه
ill judged U غیر عاقلانه
wise U عاقل عاقلانه
unwise U غیر عاقلانه
wiser U عاقل عاقلانه
wisest U عاقل عاقلانه
injudicious U غیر عاقلانه
feet on the ground <idiom> U عقاید عاقلانه
cannily U بطور عاقلانه
injudiciously U غیر عاقلانه
to lose one's reason U غیر عاقلانه شدن
set up U مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
launched U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching U به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up U مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean <idiom> U شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
streek U شروع کردن
tee off U شروع کردن
embarked U شروع کردن
embarking U شروع کردن
embark U شروع کردن
embarks U شروع کردن
take up <idiom> U شروع کردن
kick off <idiom> U شروع کردن
to strike into U شروع کردن
get one's feet wet <idiom> U شروع کردن
get off on the wrong foot <idiom> U بد شروع کردن
commencing U شروع کردن
commences U شروع کردن
commenced U شروع کردن
commence U شروع کردن
embark upon U شروع کردن
put in hand U شروع کردن
set about <idiom> U شروع کردن
set in U شروع کردن
set to U با اشتیاق شروع کردن
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> U شروع به دعوی کردن
launching U شروع کردن حمله
pipe up U شروع به نی زدن کردن
open fire U شروع به تیراندازی کردن
set-to U با اشتیاق شروع کردن
do up U شروع بکار کردن
to start from the beginning [to start afresh] U از آغاز شروع کردن
to break into a run U شروع کردن به دویدن
launches U شروع کردن حمله
to start U شروع کردن به دویدن
set-tos U با اشتیاق شروع کردن
launched U شروع کردن حمله
blast off U شروع بپرواز کردن
blast-off U شروع بپرواز کردن
to f. a laughing U شروع بخنده کردن
start up <idiom> U بازی را شروع کردن
to open fire U شروع به اتش کردن
get in on the ground floor <idiom> U ازابتدا شروع کردن
come to blows <idiom> U شروع به جنگیدن کردن
To start from scratch . U از هیچ شروع کردن
attempting to steal U شروع کردن به سرقت
tune up U شروع باواز کردن
to start [for] U شروع کردن رفتن [به]
warm up U شروع کردن به کار
dig in <idiom> U شروع به خوردن کردن
to gather way U شروع بحرکت کردن
launch U شروع کردن حمله
turn on <idiom> U روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about U شروع کردن مبادرت کردن بکاری
I don't think it wise to publicly proffer a political opinion. U من فکر نمی کنم عاقلانه باشد بطور علنی عقیده سیاسی شخصی خود را بیان کرد.
attempts U قصد کردن شروع به جرم
attempted U قصد کردن شروع به جرم
begins U اغاز نهادن شروع کردن
back to the drawing board <idiom> U کاری را از اول شروع کردن
attempting U قصد کردن شروع به جرم
go off <idiom> U شروع به زنگ زدن کردن
triggers U شروع کردن حمله یاکار
trigger U شروع کردن حمله یاکار
begin U اغاز نهادن شروع کردن
come to one's senses <idiom> U شروع به فکر صحیح کردن
triggered U شروع کردن حمله یاکار
attempt U قصد کردن شروع به جرم
scratch the surface <idiom> U تازه شروع به کار کردن
attempting to commit rape U شروع کردن به تجاوز جنسی
attempting to commit murder U شروع کردن به قتل عمد
to get to U شروع کردن دست گرفتن
to push off U شروع کردن بیرون رفتن
restart U بازاغازی دوباره شروع کردن
to struck up U بهم زدن شروع بزدن کردن
to start quarrelling <idiom> U شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
pick up <idiom> U ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
take off U جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to be fever began to a bate U تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to tie into something [ American E] U با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to get cracking U شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
off the wagon <idiom> U دوباره شروع به خوردن الکل کردن
wake up U تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
to get down to business U کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
to start a fight with somebody U با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
indents U شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
to turn on the waters U یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
indent U شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting U شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
cancellation U عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
load point U شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
to start an argument with somebody U با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
launching area U منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launching U شروع کردن اقدام کردن
launches U شروع کردن اقدام کردن
push off <idiom> U ترک کردن ،شروع کردن
initiate U اغاز کردن شروع کردن
initiated U اغاز کردن شروع کردن
initiates U اغاز کردن شروع کردن
initiating U اغاز کردن شروع کردن
launch U شروع کردن اقدام کردن
lead off <idiom> U شروع کردن ،باز کردن
launched U شروع کردن اقدام کردن
colds U روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest U روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder U روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold U روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
debut U نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts U نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
group U کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
staging area U فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
groups U کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
initiation U شروع کار شروع
mode U وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up [start-up] U نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
modes U وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
reopening U دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened U دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens U دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen U دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
clicked U دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks U دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click U دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
To start from scratch. U از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
to fall to U شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
kick off U شروع
inchoation U شروع
inception U شروع
openings U شروع
incipience or ency U شروع
opening U شروع
right of begin U حق شروع
kick-off <idiom> U شروع
open fire U شروع
Redo it. Do it over again. U از سر شروع کن
beginning U شروع
onset U شروع
beginnings U شروع
get-go <idiom> U شروع
restart U شروع مجدد
origin U نقطه شروع
restart U شروع دوباره
beginning of message U شروع پیام
germinated U شروع به رشدکردن
commencer U شروع کننده
germinating U شروع به رشدکردن
origins U نقطه شروع
germinates U شروع به رشدکردن
cold start U شروع سرد
zeroes U محل شروع
zero U محل شروع
beginning of negotiations U شروع مذاکره
initial point U نقطه شروع
alphas U اغاز شروع
germinate U شروع به رشدکردن
alpha U اغاز شروع
terminus a que U نقطه شروع
firing line U خط شروع تیراندازی
start key کلید شروع
jump off U شروع بحمله
set out U شروع بکارکردن
burgeoned U شروع برشدکردن
attempted U شروع به جرم
outbreaks U شروع حادثه
start signal U علامت شروع
start of taxt U شروع متن
start of heading U شروع عنوان
attempts U شروع به جرم
splash line U خط شروع غواصی
rise and shine U شروع بیداری
burgeoning U شروع برشدکردن
start bit U بیت شروع
start element U عنصر شروع
burgeon U شروع برشدکردن
kick off U شروع حمله
jump off U شروع حمله
scratch line U خط شروع مسابقه
beginning of message U شروع پیغام
starting platform U سکوی شروع
starting gate U دروازه شروع
attempt U شروع به جرم
starting block U سکوی شروع
outbreak U شروع حادثه
launch an attack U شروع حمله
burgeons U شروع برشدکردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com