English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (2 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
reebtry U دخول مجدد
reentrance U دخول مجدد
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
reentry phase U مرحله دخول مجدد موشک درجو
Other Matches
charge U ایجاد مجدد بار در یک باتری که امکان شارژ مجدد دارد
charges U ایجاد مجدد بار در یک باتری که امکان شارژ مجدد دارد
re endorsement U پشت نویسی مجدد فهرنویسی مجدد
regenerating U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerated U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerate U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerates U 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
introit U دخول
intromission U دخول
infare U دخول
ingoing U دخول
ingress U دخول
admitance U دخول
intrusion U دخول
intrusions U دخول
introgression U دخول
incoming U دخول
arrivals U دخول
entree U دخول
penetration U دخول
admissions U دخول
admission U دخول
arrival U دخول
entry U دخول
watertight U مانع دخول اب
impervious U مانع دخول
intrusiveness U دخول سرزده
insinuation U دخول غیرمستقیم
key entry U دخول کلیدی
log in U دخول به سیستم
log on U دخول به سیستم
login U دخول به سیستم
obtrusion U دخول ناخوانده
obtrusiveness U دخول ناخوانده
inlets U ورود دخول
inlet U ورود دخول
entering through U مجرای دخول
admittance U ورود دخول
consummation of marriage U دخول در زناشویی
ingress and egress U دخول و خروج
entry plan U طرح دخول به سر پل
entry point U نقطه دخول
accessing U اجازه دخول
accesses U اجازه دخول
accessed U اجازه دخول
entry side U جهت دخول
access U اجازه دخول
water tight U مانع دخول اب
inclusion U دخول شمول
entry condtion U شرط دخول
entry instruction U دستورالعمل دخول
intravasation U دخول ابگونهای در
admitance U اجازهء دخول
accession U دخول پیشرفت
hilum U محل دخول رگ وپی
tight U مانع دخول هوا یا اب
tighter U مانع دخول هوا یا اب
entranced U حق ورود دروازهء دخول
tightest U مانع دخول هوا یا اب
entrancing U حق ورود دروازهء دخول
catch U بل گرفتن دخول پارو در اب
ingress U حق دخول اجازه ورود
enters U اجازه دخول دادن
entrance U حق ورود دروازهء دخول
entered U اجازه دخول دادن
entrances U حق ورود دروازهء دخول
enter U اجازه دخول دادن
inlet U خور راه دخول
let in U اجازه دخول دادن
passports U وسیله دخول کلید
keyboard enirv U دخول صفحه کلیدی
mattriculation U دخول در دانشکده یادانشگاه
to let in U اجازه دخول دادن
passport U وسیله دخول کلید
insinuation U نفوذ دخول تدریجی
intrant U دخول رسمی وقانونی
inlets U خور راه دخول
matriculation U دخول یا نام نویسی در دانشگاه
competition clause U شرط ممانعت از دخول دیگران
initiatory U دخولی وابسته به ایین دخول
manhole U محل دخول استوانهای شکل
intrusion U دخول سرزده و بدون اجازه
manholes U محل دخول استوانهای شکل
intrusions U دخول سرزده و بدون اجازه
introsusception U دخول بخشی از روده در بخش دیگر
tighter U کیپ مانع دخول هوا یا اب یا چیزدیگر
tightest U کیپ مانع دخول هوا یا اب یا چیزدیگر
intussusception U دخول بخشی از روده در بخش دیگر
this ticket admits one U با این بلیط یک تن را اجازه دخول می دهند
tight U کیپ مانع دخول هوا یا اب یا چیزدیگر
schnorkel U لوله دخول وخروج هوا درزیر دریایی
initiatory rites U ایین دخول کسی در انجمنی بادستور ویژه
snorkel U لوله دخول وخروج هوا درزیر دریایی
snorkels U لوله دخول وخروج هوا درزیر دریایی
porte cochere U در بزرگ برای دخول گردونه هابحیاط خانه
lipotropic U موادی که سبب دخول چربی در واکنشهای بدن میگردند
drain joints U فاصله بین تنبوشههای زهکش به منظور دخول اب به تنبوشه ها
debut U نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
conscientious objectors U کسی که بعلل اخلاقی یا عقایدمذهبی از دخول در ارتش خودداری کند
conscientious objector U کسی که بعلل اخلاقی یا عقایدمذهبی از دخول در ارتش خودداری کند
debuts U نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
finishing school U اموزشگاهی که زنان جوان رابرای دخول درجامعه اماده ومهذب میسار
finishing schools U اموزشگاهی که زنان جوان رابرای دخول درجامعه اماده ومهذب میسار
rollover U میانگیری که میتواندکاراکترها و فرمانهای تحریر شده را به هنگام بالابودن سرعت دخول انها نسبت به پردازش کامپیوتر ذخیره کند
square U تیغه پارو از حالت افقی به حالت عمودی برای دخول در اب مربع
squaring U تیغه پارو از حالت افقی به حالت عمودی برای دخول در اب مربع
squared U تیغه پارو از حالت افقی به حالت عمودی برای دخول در اب مربع
squares U تیغه پارو از حالت افقی به حالت عمودی برای دخول در اب مربع
second U مجدد
renewed U مجدد
seconded U مجدد
further on U مجدد
furthermore U مجدد
seconding U مجدد
seconds U مجدد
furthers U مجدد
furthering U مجدد
furthered U مجدد
further U مجدد
reflorescence U مجدد
replenished U پرکردن مجدد
replenishing U پرکردن مجدد
re claim U تقاضای مجدد
replenishes U پرکردن مجدد
reloaded U بارکردن مجدد
replenishes U تدارک مجدد
replenishing U تدارک مجدد
reloaded U پر کردن مجدد
redistribution U توزیع مجدد
resurgence U طغیان مجدد
re attachment U توقیف مجدد
retread process U تعمیر مجدد
retransmission U ارسال مجدد
retransmission U مخابره مجدد
reload U پر کردن مجدد
reload U بارکردن مجدد
re establishment U تاسیس مجدد
replenish U تدارک مجدد
replenish U پرکردن مجدد
reconveyance U اعاده مجدد
remand U بازداشت مجدد
reconviction U محکومیت مجدد
recoupment U کسب مجدد
recrystallization U تبلور مجدد
rededication U اهدا مجدد
rededication U تقدیم مجدد
redirection U راهنمایی مجدد
reloading U بارکردن مجدد
remanded U بازداشت مجدد
reloading U پر کردن مجدد
remanding U بازداشت مجدد
subdivisions U تقسیم مجدد
subdivision U تقسیم مجدد
reactivation U فعالیت مجدد
reallocation U تخصیص مجدد
reapparition U فهور مجدد
recaption U توقیف مجدد
recompile U کامپایل مجدد
remands U بازداشت مجدد
reconversion U گرایش مجدد
resurvey U بررسی مجدد
repaint U رسم مجدد
replenished U تدارک مجدد
repayment U پرداخت مجدد
repayments U پرداخت مجدد
after shrinkage U انقباض مجدد
reversion U ترجمه مجدد
re-ran U نمایش مجدد
rearrangement U ترتیب مجدد
reproductions U تولید مجدد
reproduction U تولید مجدد
comeback U دستیابی مجدد
comebacks U دستیابی مجدد
re-election U انتخاب مجدد
retaking U گرفتن مجدد
retakes U گرفتن مجدد
retaken U گرفتن مجدد
retake U گرفتن مجدد
re-runs U نمایش مجدد
re-running U نمایش مجدد
re-run U نمایش مجدد
crossecheck U مقابله مجدد
reinforcement U وضع مجدد
rearrangements U ترتیب مجدد
recreation U خلق مجدد
reconditioning U تعمیر مجدد
regenerating U تولید مجدد
rehearsal U تکرار مجدد
rehearsals U تکرار مجدد
redraw U رسم مجدد
redrawing U رسم مجدد
redrawn U رسم مجدد
redraws U رسم مجدد
recreations U خلق مجدد
reassurance U اطمینان مجدد
regenerate U تولید مجدد
regenerated U تولید مجدد
regenerates U تولید مجدد
recurrences U رویدادن مجدد
recurrence U رویدادن مجدد
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com