Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
determiner
U
تصمیم گیرنده
determiners
U
تصمیم گیرنده
decision maker
U
تصمیم گیرنده
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
determinant
U
تصمیم گیرنده عاجز
determinants
U
تصمیم گیرنده عاجز
decision making unit
U
واحد تصمیم گیرنده
Other Matches
backward
U
کانال از گیرنده به فرستنده برای ارسال گیرنده
backwards
U
کانال از گیرنده به فرستنده برای ارسال گیرنده
requested
U
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
requests
U
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
requesting
U
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
request
U
سیگنال ارسالی توسط فرستنده به گیرنده وپرسش اینکه آیا گیرنده آماده دریافت داده است یا خیر.
signalling
U
1-روش فرستنده برای هشدار به گیرنده برای ارسال یک پیام . 2-ارتباط با فرستنده درباره وضعیت گیرنده
consignee
U
گیرنده کالا برای بارنامه گیرنده اصلی کالا
determination
U
تصمیم
weak-kneed
U
بی تصمیم
weak kneed
U
بی تصمیم
nonplus
U
بی تصمیم
rulings
U
تصمیم
resolutions
U
تصمیم
resolution
U
تصمیم
plucked
U
تصمیم
irresolute
U
بی تصمیم
plucking
U
تصمیم
plucks
U
تصمیم
ruling
U
تصمیم
decision
U
تصمیم
avowing
U
تصمیم
resolve
U
تصمیم
avows
U
تصمیم
resolves
U
تصمیم
pluck
U
تصمیم
decisions
U
تصمیم
will-power
U
تصمیم
avow
U
تصمیم
decision tree
U
درخت تصمیم
decision theory
U
تئوری تصمیم
decision table
U
جدول تصمیم
resolves
U
تصمیم گرفتن
resolve
U
تصمیم گرفتن
decidable
U
تصمیم پذیر
mind
U
تصمیم داشتن
nonplus
U
بی تصمیم بودن
minds
U
تصمیم داشتن
make up one's mind
U
تصمیم گرفتن
logical decision
U
تصمیم منطقی
joint resolution
U
تصمیم مشترک
i made up my mind to
U
تصمیم گرفتم که ...
minding
U
تصمیم داشتن
decides
U
تصمیم گرفتن
decision making
U
تصمیم گیری
decidability
U
تصمیم پذیری
decide
U
تصمیم گرفتن
afore thought
U
سبق تصمیم
decision box
U
جعبه تصمیم
canons
U
: تصویبنامه تصمیم
canon
U
: تصویبنامه تصمیم
decision instruction
U
دستورالعمل تصمیم
decision process
U
فرایند تصمیم
decision structure
U
ساختار تصمیم
decision symbol
U
علامت تصمیم
determine
U
تصمیم گرفتن
determines
U
تصمیم گرفتن
determining
U
تصمیم گرفتن
resolutely
U
از روی تصمیم
freehand
U
ازادی در تصمیم
to come to a decision
U
تصمیم گرفتن
make up one's mind
<idiom>
U
تصمیم گیریکردن
sewed up
<idiom>
U
تصمیم گیری
cut and dried
<idiom>
U
تصمیم قاطع
A one-sided(unilateral)decision.
U
تصمیم یکجانبه
undecidable
U
تصمیم ناپذیر
to take a d.
U
تصمیم گرفتن
to be resolved
U
تصمیم گرفتن
to make a decision
U
تصمیم گرفتن
special verdict
U
تصمیم ویژه
resolved that ......
U
تصمیم گرفته شد که
regnum
U
تصمیم مقتدرانه
resolutions
U
نیت تصمیم
resolution
U
نیت تصمیم
take a decision
U
اتخاذ تصمیم کردن
determine
U
اتخاذ تصمیم کردن
determines
U
اتخاذ تصمیم کردن
make or buy decision
U
تصمیم به ساخت یاخرید
determining
U
اتخاذ تصمیم کردن
ratio decidendi
U
مبنای اصلی تصمیم
to decide
[on]
U
تصمیم گرفتن
[در مورد]
decision variable
U
متغیر تصمیم گیری
general verdict
U
تصمیم به وجه اطلاق
arbitrament
U
قدرت اتخاذ تصمیم
arrive at a conclusion
U
اتخاذ تصمیم کردن
orrive at a conclusion
U
اتخاذ تصمیم کردن
take a dicision
U
اتخاذ تصمیم کردن
malice aforethought
U
سبق تصمیم سوء
verdict
U
تصمیم هیات منصفه
decision making policy
U
سیاست تصمیم گیری
decision tree
U
مسیر تصمیم گیری
without aforethought
U
بدون سبق تصمیم
verdicts
U
تصمیم هیات منصفه
sub judice
U
بدون تصمیم قضایی
decision table
U
جدول تصمیم گیری
decision model
U
الگوی تصمیم گیری
decision support system
U
سیستم پشتیبانی تصمیم
decision theory
U
نظریه تصمیم گیری
preform
U
قبلا تصمیم گرفتن
leave hanging (in the air)
<idiom>
U
بدون تصمیم قبلی
swear off
<idiom>
U
تصمیم به ترک چیزی
decision criteria
U
ضوابط تصمیم گیری
It was a well - timed ( timely ) decision .
U
تصمیم بموقعی بود
self determination
U
تصمیم پیش خود
pass a resolution
U
با رای گیری تصمیم گرفتن
to decide on a motion
U
در مورد تقاضایی تصمیم گرفتن
resolves
U
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
decision lag
U
تاخیر زمانی در تصمیم گیری
premature decision
U
تصمیم نا بهنگام یا شتاب امیز
partial jurisdiction
U
حق تصمیم گیری یا قضاوت محدود
resolve
U
مقرر داشتن تصمیم گرفتن
decidable
U
تصمیم گرفتنی قابل فتوی
willpower
U
تصمیم جدی نیروی اراده
order in council
U
تصمیم هیات مشاورین سلطنتی
get down to brass tacks
<idiom>
U
فورا شروع به تصمیم گیری
Soc
U
ازادی دراخذ تصمیم قضایی
dss
U
سیستم پشتیبان تصمیم گیری
zero hour
<idiom>
U
لحظهای که تصمیم مهمی گرفته میشود
decision tree
U
اقدامات لازم جهت تصمیم گیری
tip the balance
<idiom>
U
تصمیم گرفتن ،نفوذ درتصمیم گیری
take something to heart
<idiom>
U
به صورت جدی تصمیم گیری کردن
She found it hard to make up her mind.
U
برایش سخت بود که تصمیم بگیرد
play it by ear
<idiom>
U
تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
decisions
U
تصمیم گیری برای انجام کاری
It depends on your decison.
U
بستگش به اراده (تصمیم )شما دارد
not touch something with a ten-foot pole
<idiom>
U
تصمیم گیری چیزی به طور کامل
decision
U
تصمیم گیری برای انجام کاری
interrupting
U
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
if
[when]
it comes to the crunch
<idiom>
U
وقتی که اجبارا باید تصمیم گرفت
[اصطلاح]
interrupts
U
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
interrupt
U
تصمیم گیری برای ارجحیت دادن به وقفه ها
payee
U
گیرنده
receptor
U
گیرنده
payees
U
گیرنده
grantee
U
گیرنده
getter
U
گیرنده
prehensory
U
گیرنده
acceptor
U
گیرنده
accipient
U
گیرنده
adopter
U
گیرنده
catcher
U
گیرنده
barrage reception
U
سد گیرنده
assignee
U
گیرنده
consignee
U
گیرنده
receptors
U
گیرنده
prehensile
U
گیرنده
touching
U
گیرنده
prehensorial
U
گیرنده
reciptacle
U
گیرنده
reciever
U
گیرنده
fetching
U
گیرنده
receivers
U
گیرنده
recipient
U
گیرنده
sensor
U
گیرنده
addressee
U
گیرنده
catchy
U
گیرنده
receiver
U
گیرنده
addressees
U
گیرنده
recipients
U
گیرنده
catchiest
U
گیرنده
catchier
U
گیرنده
decision
U
اطلاعات یا پایگاه داده قبلی تصمیم گیری کند
decisions
U
اطلاعات یا پایگاه داده قبلی تصمیم گیری کند
She resolved to give him a wide berth in future.
[She decided to steer clear of him in future.]
U
او
[زن]
تصمیم گرفت در آینده ازاو
[مرد]
دوری کند.
ball is in your court
<idiom>
U
[نوبت تو هست که قدم بعدی را برداری یا تصمیم بگیری]
to opt out
[of something]
U
تصمیم گرفتن که کاری را انجام ندهند یا همکاری نکنند
arranged marriage
U
ازدواجی که در آن پدر و مادر برایانتخابهمسر فرزندشان تصمیم میگیرند
As the debate unfolds citizens will make up their own minds.
U
در طول بحث شهروند ها خودشان تصمیم خواهند گرفت.
to opt in
[something]
U
تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
go in for
<idiom>
U
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
grantee
U
انتقال گیرنده
feoffee
U
گیرنده تیول
fondler
U
اغوش گیرنده
chemoreceptor
U
گیرنده شیمیایی
offtake canal
U
کانال گیرنده
grabber hand
U
دست گیرنده
enteroceptor
U
گیرنده احشایی
distance receptor
U
گیرنده دوربرد
exempted , adressee
U
گیرنده استثنایی
receivers
U
دستگاه گیرنده
receivers
U
گیرنده رادیویی
distilling receiver
U
گیرنده تقطیر
donee
U
گیرنده هبه
donee
U
گیرنده هدیه
donee
U
هبه گیرنده
receivers
U
فرف گیرنده
receiver
U
فرف گیرنده
enteroceptor
U
گیرنده درونی
interoceptor
U
گیرنده احشایی
interoceptor
U
گیرنده درونی
exteroceptor
U
گیرنده برونی
high fidelity receiver
U
گیرنده رابط
inductance
U
گیرنده انرژی
receiving antenna
U
انتن گیرنده
receiving set
U
دستگاه گیرنده
strikingly
U
موثر گیرنده
rejuvenescent
U
جوانی از سر گیرنده
striking
U
موثر گیرنده
sound probe
U
گیرنده صوتی
receiving set
U
گیرنده رادیویی
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com