Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 221 (14 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
accomplish
U
به انجام رساندن
bring inbeing
U
به انجام رساندن
carry out
U
به انجام رساندن
execute
U
به انجام رساندن
fulfill
[American]
U
به انجام رساندن
make a reality
U
به انجام رساندن
put into practice
U
به انجام رساندن
put into effect
U
به انجام رساندن
bring into being
U
به انجام رساندن
actualise
[British]
U
به انجام رساندن
actualize
U
به انجام رساندن
carry ineffect
U
به انجام رساندن
implement
U
به انجام رساندن
put ineffect
U
به انجام رساندن
put inpractice
U
به انجام رساندن
carry into effect
U
به انجام رساندن
make something happen
U
به انجام رساندن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
play into someone's hands
<idiom>
U
(به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
whip up
<idiom>
U
به راحتی وسریع به انجام رساندن
no sweat
<idiom>
U
بیتعارف ،به آسانی به انجام رساندن
to work it
<idiom>
U
چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
Other Matches
fails
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse
U
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water
[Idiom]
U
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
automates
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automate
U
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
failures
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
U
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
robots
U
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robot
U
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
gurantee
U
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
scratch one's back
<idiom>
U
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible
U
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
retention money
U
مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
understands
U
رساندن
understand
U
رساندن
supplying
U
رساندن
bringing
U
رساندن به
supply
U
رساندن
implying
U
رساندن
supplied
U
رساندن
implies
U
رساندن
imply
U
رساندن
convey
U
رساندن
conveyed
U
رساندن
conveying
U
رساندن
conveys
U
رساندن
bring
U
رساندن به
brings
U
رساندن به
queries
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
query
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
querying
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queried
U
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
to bring to an end
U
به پایان رساندن
to put a period to
U
بپایان رساندن
to d. to and end
U
بپایان رساندن
catering
U
اذوقه رساندن
knock-up
U
بپایان رساندن
caters
U
اذوقه رساندن
implies
U
مطلبی را رساندن
to go to with
U
بپایان رساندن
imply
U
مطلبی را رساندن
to bring a bout
U
بوقوع رساندن
implying
U
مطلبی را رساندن
to bring to a termination
U
بپایان رساندن
conclude
U
بپایان رساندن
concludes
U
بپایان رساندن
harms
U
اسیب رساندن
profit
U
فایده رساندن
profited
U
فایده رساندن
to deliver a message
U
پیغامی را رساندن
profits
U
فایده رساندن
to carry through
U
بپایان رساندن
hone
U
به کمال رساندن
benefiting
U
:فایده رساندن
harming
U
اسیب رساندن
harmed
U
اسیب رساندن
to bring to an issve
U
به نتیجه رساندن
to bring to pass
U
بوقوع رساندن
to bring to the proof
U
به تجربه رساندن
benefit
U
:فایده رساندن
benefited
U
:فایده رساندن
knock up
U
بپایان رساندن
knock-ups
U
بپایان رساندن
harm
U
اسیب رساندن
to carry to excess
U
بحدافراط رساندن
consummated
U
بپایان رساندن
consummates
U
بپایان رساندن
consummating
U
بپایان رساندن
forward
U
فرستادن رساندن
mar
U
اسیب رساندن
intimating
U
مطلبی را رساندن
intimates
U
مطلبی را رساندن
intimated
U
مطلبی را رساندن
intimate
U
مطلبی را رساندن
marred
U
اسیب رساندن
hurt
U
ازار رساندن
hurting
U
ازار رساندن
murders
U
به قتل رساندن
consummate
U
بپایان رساندن
martyr
U
به شهادت رساندن
martyrs
U
به شهادت رساندن
run out (of something)
<idiom>
U
به پایان رساندن
kill
U
بقتل رساندن
kill
U
به قتل رساندن
forwarded
U
فرستادن رساندن
kills
U
بقتل رساندن
kills
U
به قتل رساندن
follow through
<idiom>
U
به پایان رساندن
do away with
<idiom>
U
به پایان رساندن
murdering
U
به قتل رساندن
murdered
U
به قتل رساندن
terminate
U
بپایان رساندن
terminated
U
بپایان رساندن
terminates
U
بپایان رساندن
minimised
U
به حداقل رساندن
minimises
U
به حداقل رساندن
minimising
U
به حداقل رساندن
minimize
U
به حداقل رساندن
minimized
U
به حداقل رساندن
minimizes
U
به حداقل رساندن
minimizing
U
به حداقل رساندن
to have signed
U
به امضا رساندن
to have approved
U
به تصویب رساندن
to get done with
U
بپایان رساندن
cater
U
اذوقه رساندن
signal
U
با اشاره رساندن
signaled
U
با اشاره رساندن
signalled
U
با اشاره رساندن
murder
U
به قتل رساندن
hurts
U
ازار رساندن
to top off
U
بپایان رساندن
to see through
U
به پایان رساندن
to see out
U
به پایان رساندن
to put to proof
U
به تجربه رساندن
to push through
U
بپایان رساندن
catered
U
اذوقه رساندن
slay
U
به قتل رساندن
supplied
U
رساندن دادن به
finalised
U
بپایان رساندن
finalises
U
بپایان رساندن
finalising
U
بپایان رساندن
finalize
U
بپایان رساندن
finalized
U
بپایان رساندن
finalizes
U
بپایان رساندن
finalizing
U
بپایان رساندن
put to death
U
به قتل رساندن
put through
U
به نتیجه رساندن
supply
U
رساندن دادن به
supplying
U
رساندن دادن به
slaying
U
به قتل رساندن
slays
U
به قتل رساندن
overdid
U
بحدافراط رساندن
overdo
U
بحدافراط رساندن
completing
U
بانجام رساندن
overdoes
U
بحدافراط رساندن
overdoing
U
بحدافراط رساندن
completes
U
بانجام رساندن
completed
U
بانجام رساندن
complete
U
بانجام رساندن
play out
U
بپایان رساندن
get over
U
به پایان رساندن
to get oven
U
به پایان رساندن
get done with
U
به پایان رساندن
follow out
U
بانجام رساندن
exponentiation
U
به توان رساندن
exponentiation
U
بتوان رساندن
endamage
U
اسیب رساندن
conveyable
U
قابل رساندن
cause to sustain a loss
U
زیان رساندن به
bring to pass
U
به وقوع رساندن
get through
U
به پایان رساندن
outwork
U
بانجام رساندن
maximization
U
بحداکثر رساندن
imbody
U
جا دادن رساندن
hand down
U
بتواتر رساندن
grig
U
ازار رساندن
matures
U
بحدبلوغ رساندن
mature
U
بحدبلوغ رساندن
bring on
U
بظهور رساندن
assassinate
U
به قتل رساندن
utilizes
U
بمصرف رساندن
assassinates
U
بقتل رساندن
utilizing
U
بمصرف رساندن
assassinate
U
بقتل رساندن
assassinated
U
به قتل رساندن
assassinated
U
بقتل رساندن
ratified
U
بتصویب رساندن
ratifies
U
بتصویب رساندن
ratify
U
بتصویب رساندن
to go through with
U
به پایان رساندن
molests
U
ازار رساندن
ratifying
U
بتصویب رساندن
molesting
U
ازار رساندن
molested
U
ازار رساندن
molest
U
ازار رساندن
utilize
U
بمصرف رساندن
utilising
U
بمصرف رساندن
vindicating
U
به ثبوت رساندن
utilised
U
بمصرف رساندن
vindicates
U
به ثبوت رساندن
assassinating
U
بقتل رساندن
assassinating
U
به قتل رساندن
marring
U
اسیب رساندن
vindicate
U
به ثبوت رساندن
utilises
U
بمصرف رساندن
assassinates
U
به قتل رساندن
vindicated
U
به ثبوت رساندن
ended
U
طرف بپایان رساندن
give
U
رساندن تخصیص دادن
hurting
U
خسارت رساندن اسیب
run in debt
U
قرض بهم رساندن
To bring a matter to successful issue .
U
کاری را به نتیجه رساندن
ends
U
طرف بپایان رساندن
put over
U
بازحمت بانجام رساندن
gives
U
رساندن تخصیص دادن
to work off
U
بفروش رساندن اب کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com