English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (29 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
vapour U بخور دادن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
incense U بخور دادن به
incensed U بخور دادن به
incenses U بخور دادن به
incensing U بخور دادن به
pastille U خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastilles U خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
incensation U عمل بخور دادن با تبخیر
pastil U خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
pastile U خمیری که برای بخور دادن بکاررود بخور
Other Matches
fumes U بخور
fumed U بخور
fumigation U بخور
fume U بخور
fuming U بخور
convenient <adj.> U به درد بخور
purposeful <adj.> U به درد بخور
appropriate [for an occasion] <adj.> U به درد بخور
thurible U بخور سوز
thurification U بخور سوزی
advantageous <adj.> U به درد بخور
functional <adj.> U به درد بخور
practicable <adj.> U به درد بخور
handy <adj.> U به درد بخور
applicatory <adj.> U به درد بخور
helping <adj.> U به درد بخور
auxiliary <adj.> U به درد بخور
assistant <adj.> U به درد بخور
administrable <adj.> U به درد بخور
adjuvant <adj.> U به درد بخور
suitable <adj.> U به درد بخور
purposive <adj.> U به درد بخور
purpose-built <adj.> U به درد بخور
proper <adj.> U به درد بخور
practical <adj.> U به درد بخور
utilitarian [useful] <adj.> U به درد بخور
handy [useful] <adj.> U به درد بخور
serviceable <adj.> U به درد بخور
aerator U دستگاه بخور
useful <adj.> U به درد بخور
expedient <adj.> U به درد بخور
beneficial <adj.> U به درد بخور
utile [archaic] [useful] <adj.> U به درد بخور
valuable <adj.> U به درد بخور
fumigator U بخور دهنده
helpful <adj.> U به درد بخور
incensing U سوزاندن بخور خوشبو
incense U سوزاندن بخور خوشبو
incensed U سوزاندن بخور خوشبو
incenses U سوزاندن بخور خوشبو
bare subsistence U زندگی بخور و نمیر
To keep body and soul together. U زندگی بخور ونمیری داشتن
live from hand to mouth <idiom> U پول بخور نمیر داشتن
Swear to tell the truth . U قسم بخور که راست بگویی
Eat the damned thing! U زود باش زهرمارکن ( بخور) !
keep the wolf from the door <idiom> U نان بخور و نمیری گیر آوردن
chicken feed <idiom> U یه لقمه بخور ونمیر ،پول بسیارکم
amphetamines U مادهای بفرمول N31H9C که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود
amphetamine U مادهای بفرمول N31H9C که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود
Eat my shorts! [American E] <idiom> U گه بخور! [اصطلاح روزمره] [اصطلاح رکیک]
Eat shit ! <idiom> U گه بخور! [اصطلاح روزمره] [اصطلاح رکیک]
reduce U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces U تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consenting U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent U اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying U گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept U نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something U کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages U عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defined U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining U 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
formation U سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televise U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducting U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifted U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts U انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising U درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding U توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts U هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
outdoing U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development U گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting U حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
adjudging U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments U گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged U با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo U بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to picture U شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
greaten U درشت نشان دادن اهمیت دادن
organisations U سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground U سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowances U جیره دادن فوق العاده دادن
organizations U سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance U جیره دادن فوق العاده دادن
organization U سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge U انتشار دادن بعموم اگهی دادن
advances U ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
square away U سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
indemnify U غرامت دادن به تامین مالی دادن به
dragged U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag U حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamic U اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse U وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically U اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses U وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option U بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
promote U ترفیع دادن ترویج دادن
circulates U انتشار دادن رواج دادن
loans U قرض دادن عاریه دادن
lends U عاریه دادن اجاره دادن
individualising U تمیز دادن تشخیص دادن
embellishing U ارایش دادن زینت دادن
cured U شفا دادن بهبودی دادن
circulated U انتشار دادن رواج دادن
direct U دستور دادن دستورالعمل دادن
organizes U سازمان دادن ارایش دادن
promoted U ترفیع دادن درجه دادن
individualises U تمیز دادن تشخیص دادن
effectuate U انجام دادن صورت دادن
individualised U تمیز دادن تشخیص دادن
garnishing U زینت دادن لعاب دادن
loan U قرض دادن عاریه دادن
cure U شفا دادن بهبودی دادن
incised U چاک دادن شکاف دادن
loaning U قرض دادن عاریه دادن
lend U عاریه دادن اجاره دادن
circulate U انتشار دادن رواج دادن
promoted U ترفیع دادن ترویج دادن
promote U ترفیع دادن درجه دادن
judges U حکم دادن تشخیص دادن
judged U حکم دادن تشخیص دادن
judge U حکم دادن تشخیص دادن
expands U توسعه دادن بسط دادن
organising U سازمان دادن ارایش دادن
illustrate U شرح دادن نشان دادن
to switch on U اتصال دادن جریان دادن
develop U بسط دادن پرورش دادن
expand U توسعه دادن بسط دادن
illustrating U شرح دادن نشان دادن
incise U چاک دادن شکاف دادن
judging U حکم دادن تشخیص دادن
organises U سازمان دادن ارایش دادن
insulted U فحش دادن دشنام دادن
purging U غرامت دادن جریمه دادن
embellishes U ارایش دادن زینت دادن
embellished U ارایش دادن زینت دادن
pronounce U حکم دادن فتوی دادن
pronounces U حکم دادن فتوی دادن
embellish U ارایش دادن زینت دادن
expanding U توسعه دادن بسط دادن
organize U سازمان دادن ارایش دادن
informs U اطلاع دادن گزارش دادن
develops U بسط دادن پرورش دادن
insult U فحش دادن دشنام دادن
illustrates U شرح دادن نشان دادن
give security for U تامین دادن ضامن دادن
compensate U پاداش دادن عوض دادن
empowered U اختیار دادن وکالت دادن
irritate U خراش دادن سوزش دادن
prefers U ترجیح دادن برتری دادن
empowering U اختیار دادن وکالت دادن
irritated U خراش دادن سوزش دادن
informing U اطلاع دادن گزارش دادن
empowers U اختیار دادن وکالت دادن
cures U شفا دادن بهبودی دادن
to follow up U ادامه دادن قوت دادن
directed U دستور دادن دستورالعمل دادن
organizing U سازمان دادن ارایش دادن
instructing U دستور دادن اموزش دادن
compensated U پاداش دادن عوض دادن
housed U منزل دادن پناه دادن
instruct U دستور دادن اموزش دادن
plating U اب دادن روکش فلز دادن
to set forth U شرح دادن بیرون دادن
preferring U ترجیح دادن برتری دادن
order U سفارش دادن دستور دادن
inform U اطلاع دادن گزارش دادن
decern U تشخیص دادن تمیز دادن
instructed U دستور دادن اموزش دادن
promoting U ترفیع دادن ترویج دادن
promoting U ترفیع دادن درجه دادن
empower U اختیار دادن وکالت دادن
compensates U پاداش دادن عوض دادن
pottion U بهره دادن از جهاز دادن به
irritates U خراش دادن سوزش دادن
houses U منزل دادن پناه دادن
instructs U دستور دادن اموزش دادن
relates U گزارش دادن شرح دادن
house U منزل دادن پناه دادن
massages U ماساژ دادن تغییر دادن
assigning U نسبت دادن تخصیص دادن
assigns U نسبت دادن تخصیص دادن
massaged U ماساژ دادن تغییر دادن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com