Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (17 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
to f. oneself
U
بخود دلخوشی دادن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
cheers
U
دلخوشی دادن
cheer
U
دلخوشی دادن
cheered
U
دلخوشی دادن
self importance
U
دادن بخود
to take the sun
U
افتاب بخود دادن
monopolizes
U
بخود انحصار دادن
to stint oneself
U
تنگی بخود دادن
monopolized
U
بخود انحصار دادن
to be moped
U
بخود راه دادن
monopolizing
U
بخود انحصار دادن
lay out oneself
U
بخود زحمت دادن
to summon up courage
U
جرات بخود دادن
screw up one's courage
U
جرات بخود دادن
to permit oneself
U
بخود اجازه دادن
monopolize
U
بخود انحصار دادن
monopolised
U
بخود انحصار دادن
monopolises
U
بخود انحصار دادن
monopolising
U
بخود انحصار دادن
intervert
U
بخود اختصاص دادن برگرداندن
To give way to gloomy thoughts .
U
فکرهای بد بخود راه دادن
To give way to doubt. To waver.
U
بخود تردید راه دادن
to buck up
U
فرزشدن نیرویاجرات بخود دادن
to put on frills
U
سیمای ساختگی بخود دادن بادکردن
appropriation
U
قصدتملک و بخود اختصاص دادن مال مسروقه
to put oa a semblance of anger
U
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
narcissism
U
عشق بخود
spohnge
U
بخود کشیدن
assumed
U
بخود بسته
assumes
U
بخود گرفتن
assume
U
بخود گرفتن
self-help
U
کمک بخود
self help
U
کمک بخود
self relative
U
نسبت بخود
self exaltation
U
بخود بالیدن
substantive
U
متکی بخود
self dramatization
U
بخود بندی
to imbrue in blood
U
بخود اغشتن
to imbrue with blood
U
بخود اغشتن
self dependent
U
متکی بخود
self congratulation
U
تبریک بخود
to remember oneself
U
بخود امدن
to suck in
U
بخود کشیدن
self confident
U
مطمئن بخود
self-pity
U
ترحم بخود
aplomb
U
اطمینان بخود
self respect
U
احترام بخود
self pity
U
ترحم بخود
preens
U
بخود بالیدن
self trust
U
اعتماد بخود
preen
U
بخود بالیدن
spontaneous
U
خود بخود
bethink
U
بخود امدن
assumable
U
بخود گرفتنی
sham
U
بخود بستن
dissemble
U
بخود بستن
feign
U
بخود بستن
pretend
U
بخود بستن
preened
U
بخود بالیدن
self consequence
U
اهمیت بخود
preening
U
بخود بالیدن
he was restored to reason
U
بخود امد
playact
U
بخود بستن
by it self
U
خود بخود
introspect
U
بخود برگشتن
arrogation
U
بخود بستن
self fruitful
U
بخود بخودگرده افشان
self fertility
U
لقاح خود بخود
strike an attitude
U
حالتی بخود گرفتن
to be convulsed with laughter
U
از خنده بخود پیچیدن
appropriator
U
بخود اختصاص دهنده
self divison
U
تقسیم خود بخود
to stand on one's own legs
U
متکی بخود بودن
delusion of reference
U
هذیان بخود بستن
self rewarding
U
پاداش دهنده بخود
muster up your courage
U
جرات بخود بدهید
lion skin
U
دلیری بخود بسته
autoplasty
U
پیوند از خود بخود
diffidently
U
با نداشتن اعتماد بخود
self activity
U
فعالیت خود بخود
self charging
U
خود بخود پر شونده
self subsistence
U
اعاشه خود بخود
abiogenesis
U
تولید خود بخود
assumed
U
بخود گرفته عاریتی
self slayer
U
مبادرت کننده بخود کشی
self rising
U
خود بخود بلند شونده
assume
U
بخود بستن وانمود کردن
self formed
U
خود بخود تشکیل شده
attitudinize
U
حالت خاصی بخود گرفتن
self registering
U
خود بخود ثبت کننده
self regulating
U
خود بخود تنظیم شونده
agonise
U
بخود پیچیدن معذب شدن
arrogate
U
غصب کردن بخود بستن
autolysis
U
هضم یا گوارش خود بخود
self insured
U
خود بخود بیمه شده
self lubricating
U
خود بخود نرم شونده
self moved
U
دارای حرکت خود بخود
pretends
U
بخود بستن دعوی کردن
pretending
U
بخود بستن دعوی کردن
pretend
U
بخود بستن دعوی کردن
self tightening
U
خود بخود تنگ شونده
pretendedly
U
بطور ساختگی یا بخود بسته
feign
U
بخود بستن جعل کردن
feigns
U
بخود بستن جعل کردن
introspect
U
بخود امدن درخود فرورفتن
to overstrain oneself
U
زیاد بخود فشار اوردن
assumes
U
بخود بستن وانمود کردن
to rally one dispersed
U
نیروی تازه بخود دادان
materializing
U
صورت خارجی بخود گرفتن
materializes
U
صورت خارجی بخود گرفتن
materialized
U
صورت خارجی بخود گرفتن
materialize
U
صورت خارجی بخود گرفتن
materialising
U
صورت خارجی بخود گرفتن
materialises
U
صورت خارجی بخود گرفتن
materialised
U
صورت خارجی بخود گرفتن
that is his look
U
این کار وابسته بخود اوست
self support
U
اتکاء بخود تکفل مخارج خود
self pollination
U
گرده افشانی خود بخود گیاه
self unloading
U
خود بخود تخلیه کننده بار
cupboard love
U
عشق بخود بسته یاغرض الود
refocillate
U
تجدید حیات کردن بخود اوردن
self digestion
U
جذب خود بخود مواد غذایی
stylolite
U
ستون سنگی همجنس صخره متصل بخود
autos
U
پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
auto
U
پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و " خودکار".
aut
U
پیوندیست بمعنی " خود" و " وابسته بخود" و" خودکار"
ultromotivy
U
جنبش خود بخود نیروی خودبخودی جنبی
ingratiatory
U
طرف توجه قرار دهنده امیخته بخود شیرینی
flagellant
U
کسیکه برای بخشودگی ازگناهان بخود شلاق میزند موجود یا انگل تاژک دار
reduce
U
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
U
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
U
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
self reacting
U
بطور خودکار متعادل شونده خود بخود تطبیق شونده
pseudomorph
U
جسم معدنی که نمودجسم معدنی دیگر ر را بخود گرفته باشد
reflexively
U
چنانکه بخود فاعل برگرد د چنانکه مفعول ان
self fertility
U
خود باروری حاصلخیزی خود بخود
curses come home to roost
U
دشنام بخود دشنام دهنده برمیگرد د
consents
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
U
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
self correcting
U
خود بخود اصلاح شونده اصلاح کننده نفس خود
idiomorphic
U
دارای شکل مخصوص بخود دارای شکل صحیح خود
ferrying
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
U
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
example is better than precept
U
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something
U
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages
U
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
defines
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
U
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand
U
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts
U
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands
U
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding
U
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift
U
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conduct
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted
U
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation
U
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
televising
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted
U
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised
U
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
adjudges
U
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged
U
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging
U
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
development
U
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
developments
U
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo
U
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
U
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
U
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting
U
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
to picture
U
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
greaten
U
درشت نشان دادن اهمیت دادن
indemnify
U
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowance
U
جیره دادن فوق العاده دادن
square away
U
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organizations
U
سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances
U
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
organisations
U
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground
U
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
promulge
U
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
allowances
U
جیره دادن فوق العاده دادن
organization
U
سازمان دادن ارایش دادن موضع
drags
U
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag
U
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
U
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouse
U
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
U
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically
U
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
U
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option
U
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
pottion
U
بهره دادن از جهاز دادن به
pronounces
U
حکم دادن فتوی دادن
cures
U
شفا دادن بهبودی دادن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com