English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (29 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
assume U بخود بستن وانمود کردن
assumes U بخود بستن وانمود کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
pretends U بخود بستن دعوی کردن
pretending U بخود بستن دعوی کردن
arrogate U غصب کردن بخود بستن
pretend U بخود بستن دعوی کردن
feigns U بخود بستن جعل کردن
feign U بخود بستن جعل کردن
feign U بخود بستن
playact U بخود بستن
arrogation U بخود بستن
sham U بخود بستن
dissemble U بخود بستن
pretend U بخود بستن
delusion of reference U هذیان بخود بستن
pretend U وانمود کردن
pretend U وانمود کردن
simulafe U وانمود کردن
play at U وانمود کردن
shams U وانمود کردن
sham U وانمود کردن
possum U وانمود کردن
pretends U وانمود کردن
to make believe U وانمود کردن
pretending U وانمود کردن
possums U وانمود کردن
let on <idiom> U وانمود کردن
lead on U وانمود کردن
sham U وانمود کردن
play-acted U وانمود کردن
feign U وانمود کردن
play-act U وانمود کردن
feigns U وانمود کردن
play-acting U وانمود کردن
dissemble U وانمود کردن
play-acts U وانمود کردن
feign U وانمود کردن
make believe <idiom> U وانمود کردن
simulate U وانمود کردن
simulating U وانمود کردن
simulates U وانمود کردن
simulates U وانمود سازی کردن
put on U وانمود کردن بکارانداختن
simulating U وانمود سازی کردن
simulate U وانمود سازی کردن
to set up for...... U خود را..........وانمود کردن
simulate U تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulates U تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulating U تقلید نشان دادن وانمود کردن
heroize U خود را پهلوان وانمود کردن قهرمان وپهلوان وانمودکردن
refocillate U تجدید حیات کردن بخود اوردن
represented U نمایندگی کردن وانمود کردن
represent U نمایندگی کردن وانمود کردن
represents U نمایندگی کردن وانمود کردن
attaching U 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attach U 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
attaches U 1-بستن یا متصل کردن 2-وصل کردن یک گره یا ورود به یک سرور در شبکه
dog down U بستن و جذم کردن درب محکم کردن درپوش اشیاء
contract U مخفف کردن مقاطعه کردن قرارداد بستن
bound U خیز محدود کردن مقید کردن بستن
mach hold U بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
bindings U صحافی کردن به هم بستن
astringe U جمع کردن بستن
shut off U قطع کردن بستن
blocks U بستن مسدود کردن
blocked U بستن مسدود کردن
block U بستن مسدود کردن
assess U تعیین کردن بستن
assessing U تعیین کردن بستن
assessed U تعیین کردن بستن
assesses U تعیین کردن بستن
turn off <idiom> U بستن ،خاموش کردن
binding U صحافی کردن به هم بستن
steek U بستن سجاف کردن
feint U وانمود
make-believe U وانمود
dissimulation U وانمود
fakery U وانمود
pretension U وانمود
pretensions U وانمود
pretender U وانمود گر
faking U وانمود
feigning U وانمود
poseurs U وانمود کن
feinting U وانمود
poseur U وانمود کن
make believe U وانمود
affectation U وانمود
affectations U وانمود
posers U وانمود کن
feints U وانمود
pretenses U وانمود
pretences U وانمود
pretenders U وانمود گر
pretence U وانمود
feinted U وانمود
poser U وانمود کن
stipulate U پیمان بستن تصریح کردن
to lay on U بستن مالیات تحمیل کردن
to form a notion U اندیشه کردن خیال بستن
To turn the tap on (off). U شیر آب را باز کردن ( بستن )
decamping U رخت بر بستن کوچ کردن
cincture U احاطه کردن کمرچیزی را بستن
decamped U رخت بر بستن کوچ کردن
decamp U رخت بر بستن کوچ کردن
decamps U رخت بر بستن کوچ کردن
string U مربی خم کردن کمان و بستن زه
stamp U نقش بستن منقوش کردن
stipulating U پیمان بستن تصریح کردن
stamps U نقش بستن منقوش کردن
seal U مهر و موم کردن بستن
wattle U نرده گذاری کردن بستن
seals U مهر و موم کردن بستن
stipulates U پیمان بستن تصریح کردن
to bar apatn U بستن و مسدود کردن راه
seem U وانمود شدن
simulations U وانمود تظاهر
factitious U وانمود کننده
seems U وانمود شدن
simulation U وانمود تظاهر
seemed U وانمود شدن
simular U وانمود کننده
affecter U وانمود کننده
trussed U بهم بستن بادبان را جمع کردن
shunts U موازی کردن بستن بسته شدن
seel U چشم خود را بستن کور کردن
shunted U موازی کردن بستن بسته شدن
shunt U موازی کردن بستن بسته شدن
set U بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
sets U بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
truss U بهم بستن بادبان را جمع کردن
trussing U بهم بستن بادبان را جمع کردن
trusses U بهم بستن بادبان را جمع کردن
setting up U بستن درجه به سلاح تنظیم کردن
levying U مالیات بستن بر جمع اوری کردن
gags U پوزه بند بستن محدود کردن
levied U مالیات بستن بر جمع اوری کردن
laces U بندکفش را بستن یراق دوزی کردن
levies U مالیات بستن بر جمع اوری کردن
lace U بندکفش را بستن یراق دوزی کردن
gag U پوزه بند بستن محدود کردن
levy U مالیات بستن بر جمع اوری کردن
gagged U پوزه بند بستن محدود کردن
gagging U پوزه بند بستن محدود کردن
simulator U دستگاه وانمود ساز
simulators U دستگاه وانمود ساز
lacevi U بستن با بند سفت کردن حاشیه دارکردن
buckles U باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
shut off <idiom> U بستن شیرآب یا خاموش کردن کلید برق
buckled U باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
to occlude U بستن [جلو چیزی راگرفتن ] [مسدود کردن]
buckle U باسگک بستن دست وپنجه نرم کردن
To be out to do some thing . U کمر همت بستن ( کمر انجام کاری را بستن )
assembly U بستن و سوار کردن قطعات اسلحه اجتماع یکانها
he pretended to be asleep U چنین وانمود کرد که خواب است
Dont sidetrack the issue. U خودت را به کوچه علی چپ نزن ( وانمود به ندانستن )
self dramatization U بخود بندی
self trust U اعتماد بخود
self exaltation U بخود بالیدن
introspect U بخود برگشتن
to suck in U بخود کشیدن
self-help U کمک بخود
self help U کمک بخود
aplomb U اطمینان بخود
self importance U دادن بخود
to imbrue with blood U بخود اغشتن
to imbrue in blood U بخود اغشتن
assumes U بخود گرفتن
bethink U بخود امدن
substantive U متکی بخود
assumed U بخود بسته
by it self U خود بخود
spohnge U بخود کشیدن
self dependent U متکی بخود
spontaneous U خود بخود
self respect U احترام بخود
narcissism U عشق بخود
assume U بخود گرفتن
preening U بخود بالیدن
self relative U نسبت بخود
assumable U بخود گرفتنی
preened U بخود بالیدن
preen U بخود بالیدن
self confident U مطمئن بخود
self congratulation U تبریک بخود
self consequence U اهمیت بخود
preens U بخود بالیدن
he was restored to reason U بخود امد
to remember oneself U بخود امدن
self-pity U ترحم بخود
self pity U ترحم بخود
snake in the grass <idiom> U دشمنی که وانمود به دوستی میکند (دشمن دوست نما)
strike an attitude U حالتی بخود گرفتن
monopolizes U بخود انحصار دادن
to permit oneself U بخود اجازه دادن
abiogenesis U تولید خود بخود
autoplasty U پیوند از خود بخود
assumed U بخود گرفته عاریتی
to summon up courage U جرات بخود دادن
lion skin U دلیری بخود بسته
to stand on one's own legs U متکی بخود بودن
muster up your courage U جرات بخود بدهید
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com