Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (35 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
intimidate
U
با تهدید وادار کردن
intimidates
U
با تهدید وادار کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
overhang
U
تهدید کردن
overhangs
U
تهدید کردن
bullyrag
U
تهدید کردن
threat
U
تهدید کردن
threats
U
تهدید کردن
launch a threat
U
تهدید کردن
menace
U
تهدید کردن
menaced
U
تهدید کردن
menaces
U
تهدید کردن
to show one's teeth
U
تهدید کردن
threatens
U
تهدید کردن
denouncing
U
تهدید کردن
denounced
U
تهدید کردن
denounce
U
تهدید کردن
threaten
U
تهدید کردن
threatened
U
تهدید کردن
denounces
U
تهدید کردن
enforcing
U
وادار کردن
enforces
U
وادار کردن
enforced
U
وادار کردن
impelled
U
وادار کردن
endue
U
وادار کردن
impels
U
وادار کردن
impelling
U
وادار کردن
impel
U
وادار کردن
enforce
U
وادار کردن
compelling
U
وادار کردن
inducing
U
وادار کردن
persuading
U
وادار کردن
induce
U
وادار کردن
force
U
وادار کردن
forcing
U
وادار کردن
persuades
U
وادار کردن
compelled
U
وادار کردن
induces
U
وادار کردن
forces
U
وادار کردن
induced
U
وادار کردن
persuade
U
وادار کردن
compel
U
وادار کردن
compels
U
وادار کردن
threat
U
دشمن تهدید کردن
threats
U
دشمن تهدید کردن
threaten
U
تهدید کردن ترساندن
threatened
U
تهدید کردن ترساندن
hectors
U
تهدید یا ازار کردن
threaten with death
U
تهدید به قتل کردن
hector
U
تهدید یا ازار کردن
hectored
U
تهدید یا ازار کردن
threatens
U
تهدید کردن ترساندن
hectoring
U
تهدید یا ازار کردن
hustles
U
بزور وادار کردن
pacify
U
به صلح وادار کردن
enforces
U
وادار کردن مجبورکردن
to make repeat
U
وادار به تکرار کردن
pacifying
U
به صلح وادار کردن
hustle
U
بزور وادار کردن
enforced
U
وادار کردن مجبورکردن
enforce
U
وادار کردن مجبورکردن
hustled
U
بزور وادار کردن
enforcing
U
وادار کردن مجبورکردن
pacifies
U
به صلح وادار کردن
coerce
U
بزور وادار کردن
coerced
U
بزور وادار کردن
coerces
U
بزور وادار کردن
coercing
U
بزور وادار کردن
pacification
U
به صلح وادار کردن
penance
U
وادار به توبه کردن
bring on
U
وادار به عمل کردن
to persuade in to an act
U
وادار بکاری کردن
pacified
U
به صلح وادار کردن
entrap into
U
با اغفال وادار کردن به .....
hustling
U
بزور وادار کردن
overpersuade
U
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
assaulted
U
تهدید به ضرب کردن کسی
assault
U
تهدید به ضرب کردن کسی
assaults
U
تهدید به ضرب کردن کسی
to instigate something
U
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
constrain
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains
U
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
oblige
U
وادار کردن مرهون ساختن
have
U
مجبور بودن وادار کردن
to lead on
U
وادار به اقدامات بیشتری کردن
obliges
U
وادار کردن مرهون ساختن
obliged
U
وادار کردن مرهون ساختن
having
U
مجبور بودن وادار کردن
to persuade somebody of something
U
کسی را وادار به چیزی کردن
trick someone into doing somethings
U
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to put any one through a book
U
کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
change of engagement
U
وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
imprest
U
وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
enforces
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
incite
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
incited
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
incites
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcing
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement
U
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforced
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce
U
مجبور کردن وادار کردن به کاری
inciting
U
باصرار وادار کردن تحریک کردن
change of leg
U
وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collect
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
suborn
U
به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
collecting
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collects
U
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
extend
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending
U
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
leads
U
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
lead
U
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
moves
U
وادار کردن تحریک کردن
move
U
وادار کردن تحریک کردن
moved
U
وادار کردن تحریک کردن
hopple
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling
U
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
threat
U
تهدید
blackmail
U
تهدید
intimidation
U
تهدید
blackmailed
U
تهدید
fulmination
U
تهدید
minacity
U
تهدید
menaces
U
تهدید
menaced
U
تهدید
blackmailing
U
تهدید
blackmails
U
تهدید
threats
U
تهدید
menace
U
تهدید
mullion=middle post
U
وادار
muntin
U
وادار
trumeau
U
وادار
menacingly
U
از روی تهدید
threateningly
U
تهدید امیز
menacing
<adj.>
U
تهدید آمیز
minacious
U
تهدید کننده
imminent
U
تهدید کننده
coercion
U
تهدید واجبار
threat appeal
U
توسل به تهدید
threatener
U
تهدید کننده
minatory
U
تهدید امیز
menacingly
U
تهدید کنان
he threatened or resingn
U
تهدید کرد
hoid up
U
راهزنی با تهدید
death thread
U
تهدید به مرگ
minatory
U
تهدید کننده
minaciously
U
تهدید کنان
threatening
U
تهدید امیز
racketeering
U
اخاذی به تهدید
minatorily
U
از روی تهدید
intimidatory
U
تهدید امیز
prompter
U
وادار کننده
persuasible
U
وادار کردنی
suasive
U
وادار کننده
impeller
U
وادار کننده
impellor
U
وادار کننده
prompters
U
وادار کننده
he was made to go
U
وادار به رفتن شد
persuasive
U
وادار کننده
inducible
U
وادار کردنی
transom
U
وادار افقی
persuadable
U
وادار کردنی
blackest
U
تهدید امیز عبوسانه
blacked
U
تهدید امیز عبوسانه
blacks
U
تهدید امیز عبوسانه
blacker
U
تهدید امیز عبوسانه
impendent
U
تهدید کننده اویزان
terrorization
U
تهدید وارعاب ارعابگری
imminence
U
خطر تهدید کننده
black
U
تهدید امیز عبوسانه
threat force
U
نیروی تهدید کننده
imminently
U
بطور تهدید کننده
neutralized
U
وادار به بیطرفی شده
i made him go
U
او را وادار کردم برود
impellent
U
محرک وادار کننده
middle lintel in window
U
وادار میانی پنجره
incitation
U
وادار سازی اغوا
robberies
U
دزدی مقرون به ازار یا تهدید
extort
U
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
menaced
U
چیزی که تهدید کننده است
extorted
U
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
extorting
U
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
extorts
U
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
menace
U
چیزی که تهدید کننده است
threat study
U
بررسی توسعه تهدید دشمن
menaces
U
چیزی که تهدید کننده است
robbery
U
دزدی مقرون به ازار یا تهدید
To put in an appearance .
U
نشانت میدهم ( درمقام تهدید)
deterrence
U
منع از راه ارعاب و تهدید
I'll show you ! just you wait !
U
حالاخواهی دید ! ( درمقام تهدید )
he acted from impluse
U
اورابکردن ان کار وادار کرد
make
U
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
makes
U
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
coast is clear
<idiom>
U
هیچ خطری تورا تهدید نمیکند
Is that your final word ?
U
همین ؟( درمقام اتمام حجت یا تهدید )
He threatened to thrash the life out of me.
U
مرا به یک کتک حسابی تهدید کرد
The party was latched on to him. He was saddled with the party.
U
میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
to compel the attendance of a witness
U
وادار به حاضر شدن شاهدی
[قانون]
I wI'll show you! Who do you think you are ?I know how to handle (treat) people like you !
U
خیال کردی! خیالت رسیده ! ( درمقام تهدید )
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com