Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (21 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
forewarn
U
ازپیش اخطار کردن
forewarned
U
ازپیش اخطار کردن
forewarns
U
ازپیش اخطار کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
forefeel
U
ازپیش احساس کردن
foredoom
U
ازپیش مقدر یا محکوم کردن
pre engage
U
ازپیش برای خود تهیه کردن تعهد قبلی کردن
notifying
U
اخطار کردن به
notifies
U
اخطار کردن به
cite
U
اخطار کردن
warns
U
اخطار کردن به
cautioning
U
اخطار کردن به
caution
U
اخطار کردن به
notify
U
اخطار کردن به
cautioned
U
اخطار کردن به
cited
U
اخطار کردن
warned
U
اخطار کردن به
misfeasance
U
اخطار کردن
cautions
U
اخطار کردن به
warn
U
اخطار کردن به
previse
U
اخطار کردن
citing
U
اخطار کردن
notified
U
اخطار کردن به
cites
U
اخطار کردن
notify someone
U
به کسی اخطار کردن
issue a warning
U
اخطار صادر کردن
preferment
U
ازپیش
to serve notice on a person
U
رسما بکسی اخطار کردن
to give the guy to
U
گریختن ازپیش
foretell
U
ازپیش اگاهی دادن
advances
U
: ازپیش فرستاده شده
advance
ازپیش فرستاده شده
bespeak
U
ازپیش سفارش دادن
foretells
U
ازپیش اگاهی دادن
it was p of evil
U
بدی را ازپیش خبرمیداد
advancing
ازپیش فرستاده شده
foretelling
U
ازپیش اگاهی دادن
the bird is p of that event
U
مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
make something out
<idiom>
U
ازپیش بردن برای دیدن یا خواندن چیزی
to knock a person's head off
U
به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
notifies
U
اعلام کردن اخطار کردن
announces
U
اعلان کردن اخطار کردن
announce
U
اعلان کردن اخطار کردن
notify
U
اعلام کردن اخطار کردن
announcing
U
اعلان کردن اخطار کردن
notifying
U
اعلام کردن اخطار کردن
notified
U
اعلام کردن اخطار کردن
announced
U
اعلان کردن اخطار کردن
hare and hounds
U
بازی ای که دوتن بنام خرگوش ازپیش دویده خردههای کاغذبرزمین م
theory of epigensis
U
فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه
caveats
U
اخطار
signalled
U
اخطار
caveat
U
اخطار
notice
U
اخطار
penalties
U
اخطار
prenotion
U
اخطار
penalty
U
اخطار
premonitions
U
اخطار
signaled
U
اخطار
warnings
U
اخطار
talking to
U
اخطار
bidding
U
اخطار
signal
U
اخطار
warning line
U
خط اخطار
warning
U
اخطار
premonition
U
اخطار
tip-offs
U
اخطار
noticing
U
اخطار
tip-off
U
اخطار
monition
U
اخطار
yello card
U
اخطار
talking-to
U
اخطار
notices
U
اخطار
notification
U
اخطار
tip off
U
اخطار
noticed
U
اخطار
cautioned
U
اخطار توجه
till further notice
U
تا اخطار ثانوی
denunciations
U
اخطار تهدیدامیز
admonishment
U
اخطار تنبیه
point of order
U
اخطار نظامنامهای
denunciation
U
اخطار تهدیدامیز
caveat emptor
U
اخطار به خریدار
cautioning
U
اخطار توجه
caveat subscriptor
U
اخطار به عضو
caveat subscriptor
U
اخطار به مشترک
until further notice
U
تا اخطار ثانوی
notifiable
U
اخطار کردنی
caveat venditor
U
اخطار به فروشنده
warning sign
U
علامت اخطار
points of order
U
اخطار نظامنامهای
warner
U
اخطار کننده
cautions
U
اخطار توجه
caution
U
اخطار توجه
penalties
U
پنالتی اخطار
cognizance
U
اخطار رسمی
premonitions
U
اخطار قبلی
premonition
U
اخطار قبلی
premonitory
U
اخطار کننده
forewarning
U
اخطار قبلی
cognizance
U
اخطار قانونی
signaller
U
اخطار کننده
penalty
U
پنالتی اخطار
premonitor
U
از پیش اخطار کننده
serve notice on
U
اخطار کتبی دادن به
bleeping
U
ایجاد صدای اخطار
bleeped
U
ایجاد صدای اخطار
alarms
U
اعلان خطر اخطار
premonitory
U
متضمن اخطار قبلی
alarum
U
اخطار شیپور حاضرباش
alarmingly
U
اعلان خطر اخطار
bleeps
U
ایجاد صدای اخطار
short notice
U
اخطار کوتاه مدت
at ten minutes notice
U
با ده دقیقه اخطار قبلی
alarmed
U
اعلان خطر اخطار
alarm
U
اعلان خطر اخطار
monitorial
U
مبصر اخطار امیز
bleep
U
ایجاد صدای اخطار
at his call
U
بر حسب اخطار یا احضار او
He took no heed of my warning.
U
به اخطار من توجهی نکرد
beeped
U
صدای اخطار قابل شنیدن
bleep
U
صدای اخطار قابل شنیدن
beeping
U
صدای اخطار قابل شنیدن
beep
U
صدای اخطار قابل شنیدن
give two months notice
U
دو ماه پیشتر اخطار دادن
beeps
U
صدای اخطار قابل شنیدن
bleeped
U
صدای اخطار قابل شنیدن
bleeps
U
صدای اخطار قابل شنیدن
monitory
U
وابسته به اخطار یا اگاهی یاانگیزه
serve a notice on someone
U
برای کسی اخطار فرستادن
bleeping
U
صدای اخطار قابل شنیدن
alert
U
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
alerted
U
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
alerts
U
وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
stuck beacon
U
ایستگاه مرتباگ فریمهای اخطار می فرستد
to serve a notice on some one
U
اخطار یا یاد داشت برای کسی فرستادن
alarm
U
زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
alarmed
U
زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
alarmingly
U
زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
alarms
U
زنگ یا صدای دیگری که اعلام اخطار میکند
false
U
اخطار خطا وقتی که هیچ خطایی رخ نداده باشد
disorderly close down
U
آسیبی در سیستم که اخطار لازم برای قط ع طبیعی نداده است
alerts
U
تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
indicator
U
نوری که برای اخطار دادن یا بیان وضعیت یک قطعه به کار می رود
alert
U
تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
alerted
U
تابلوی اخطار روی صفحه نمایش برای آگاهی دادن به کاربر
light strike
U
اعتصاب با اخطار کم مدت اعتصاب برقی
counter memorial
U
یادداشت متقابل اخطار متقابل
foul
U
فول مانند چنگ زدن هل دادن دویدن یا پریدن غیرمجاز لغزیدن و زدن بازیگر مقابل و مجازات این خطاها اخطار و اخراج موقت یا دیسکالیفه و اکسکلود است نقض مقررات
fouled
U
فول مانند چنگ زدن هل دادن دویدن یا پریدن غیرمجاز لغزیدن و زدن بازیگر مقابل و مجازات این خطاها اخطار و اخراج موقت یا دیسکالیفه و اکسکلود است نقض مقررات
foulest
U
فول مانند چنگ زدن هل دادن دویدن یا پریدن غیرمجاز لغزیدن و زدن بازیگر مقابل و مجازات این خطاها اخطار و اخراج موقت یا دیسکالیفه و اکسکلود است نقض مقررات
fouler
U
فول مانند چنگ زدن هل دادن دویدن یا پریدن غیرمجاز لغزیدن و زدن بازیگر مقابل و مجازات این خطاها اخطار و اخراج موقت یا دیسکالیفه و اکسکلود است نقض مقررات
fouls
U
فول مانند چنگ زدن هل دادن دویدن یا پریدن غیرمجاز لغزیدن و زدن بازیگر مقابل و مجازات این خطاها اخطار و اخراج موقت یا دیسکالیفه و اکسکلود است نقض مقررات
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
U
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
U
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
U
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
U
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
U
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
U
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
U
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
U
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
U
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
U
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
U
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
U
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
survey
U
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
assigns
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
U
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to inform on
[against]
somebody
U
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
concentrating
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
U
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up
U
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk
U
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serves
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
U
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
U
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal
[to]
U
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
soft pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
U
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
married under a contract unlimited perio
U
زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
point
U
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
checks
U
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checked
U
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
infringe
U
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com