English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 145 (8 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
wolf child U کودک گرگ پرورده
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
wolf U گرگ حریصانه خوردن
wolf U بوحشت انداختن
she wolf U ماده گرگ
she wolf U گرگ ماده
wolf pack U حمله گرگ
keep the wolf from the door <idiom> U نان بخور و نمیری گیر آوردن
to wolf one's food <idiom> U مثل گاو خوردن
wolf pack U حمله چندزیردریایی با هم به هدف
wolf rearrangement U نوارایی ولف
wolf spider رتیل
wolf's claw U رصن نبات کبریت گیاه کبریت
wolf vault U پرش گرگی روی خرک بااوردن یک پا جمع یک پا باز
cry wolf <idiom> U چوپان دروغگو
wolf's bane U تاج الملوک اقونیطون عصاره اقونیتون
To cry wolf . U آی گرگ آی گرگ کردن ( اشاره بداستان چوپان دروغگه )
wolf's milk U فرفیون فربیون مادریون
wolf-whistle U نوعیسوتکهسببتغییرصدااززنبهمردشود
wolf pack U گله گرگ
wolf-whistle <idiom> U سوتی که مرد برای جلب توجه زن(جذاب) می زند
to cry wolf too often U انقدربدروغ فریاد
to keep the wolf from the door U خودرا ازگرسنگی یا قحطی رهانیدن
wolf dog U سگ گله
wolf dog U سگ گرگ
wolf hound U سگ تازی
wolf hound U تازی درشت اندام
sea wolf U فیل یاخرس دریایی
to cry wolf too often U کردن هنگام راست بودن هم کسی باورنکند
to hold a wolf by the ear U میان زمین واسمان معلق بودن
wolf in sheep's clothing <idiom> گرگ با لباس میش
A wolf which has been drenched by rain . <proverb> U گرگ باران دیده .
wolf kishner reaction U واکنش ولف- کیشنر
alfred wolf gambit U گامبی لاندشتراسه
alfred wolf gambit U گامبی الفرد وولف در گشایش رتی شطرنج
Though the wolf may lose his teeth but never loses. <proverb> U گرگ یتى اگر دندانهایش را هم از دست بدهد سرشت خود از دست نخواهد داد .
from a child U ازهنگام بچگی
he is my only child U فرزند یگانه من است
only child U تک فرزند
to get with child U ابستن کردن
with child U ابستن حامله
the child is a wonder U این بچه عجوبه ایست
with child <idiom> U حامله شدن
child U طفل
child U ionship relat child parent
child U parent
child U ولد
child U یک رکورد داده که تنها با توجه به محتوی رکوردهای موجوددیگر میتواند ایجاد شود
child U بچه
i would i were a child U ای کاش بچه بودم
child U کودک
child U فرزند
Could we have a plate for the child? U آیا ممکن است بشقابی برای بچه مان به ما بدهید؟
to beat a child U کتک زدن بچه
the losser of a child U فقدان یا داغ فرزند
to i. a child with vaccine U ابله بچه ایی را کوبیدن
to vaccinate a child U ابله بچهای را کوبیدن
hardly a child anymore U دیگر به سختی بچه ای
latchkey child [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
child prodigy U بچهبا استعداد
child's play U هر کار بسیار آسان
child's play U بچه بازی
you will spoil the child U بچه را فاسد خواهیدکرد
The child is going to go to bed. U بچه دارد می رود بخواب
Ask the truth from the child . <proverb> U یرف راست را از بچه بپرس.
To spoil child . U بچه یی را لوس کردن
I asked for the child. من یک برای بچه سفارش دادم.
Watch the child ! U مواظب بچه باش !
poor child U بیچاره بچه
to tuck in a child U پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
child's play U بازی کودکان
love child U حرامزاده - بچهایکهپدرمادرشهرگزبایکدیگرازدواجنکردهاند
adopted child U فرزند خوانده
child process U تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child program U تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
big with child U ابستن
child psychiatry U روانپزشکی کودک
child psychology U روانشناسی کودک
child study U کودک پژوهی
child window U پنجرهای در پنجره اصلی
child window U پنجره کوچکتر نمیتواند از مرز پنجره بزرگتر خارج شود و وقتی پنجره اصلی بسته است آن هم بسته میشود
elf child U بچه عوضی
elf child U بچهای که پریان بجای بچهای که دزدیده اندمیگذارند
child of the second bed U بچه زن دوم
child law U حقوق کودک
unborn child U حمل
an abortive child U بچه سقط شده
backward child U کودک عقب مانده
big with child U حامله
child abuse U بهره کشی از کودک
child adoption U فرزند خواندگی
child centered U کودک محور
child custody U حضانت
child development U رشد کودک
child in the womp U حمل
feral child U کودک وحشی
foster child U فرزند خوانده
god child U بچه تعمیدی
rejected child U کودک مطرود
lost child U طفل لقیط
problem child U فیل جناح وزیر درصورتی که راه گسترش ان مسدود باشد
problem child U فرزند مسئله دار
natural child U بچه نامشروع
natural child U طفل حرامزاده
nurse child U فرزند رضائی
problem child U کودک مشکل افرین
nurse child U فرزند خوانده
in child birth U درحال زایمان
latchkey child [کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
god child U فرزندتعمیدی
grand child U نوه
gutter child U بچه موچه گرد
he treated me as a child U بامن مانند بچه رفتارکرد
illegitimate child U طفل نامشروع
she is quick with child U جنبش بچه رادرشکم حس میکند
an abortive child U فگانه
the child is a great t. to us U این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
she has brone a child U ان زن بچه زائیده است
She pressed the child to her side. U بچه را به خودش چسباند
child langmuir equation U معادله چایلد- لنگمیور قانون چایلد- لنگمیور
child death rate U نرخ مرگ و میر کودکان
to i. obedience intoa child U فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن
to tuck up a child [British E] U پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
child guidance clinic U درمانگاه راهنمایی کودک
You are stll a child in her eyes. U به چشم اوهنوز یک بچه هستی
The child fell off the balcony. U بچه از ایوان پرت شد
Dont spoil the child . U بچه را خراب نکنید (لوس نکنید )
to kiss away a child's tears U بابوسیدن بچه اشکهایش راپاک کردن
child rearing practices U شیوههای پرورش کودک
female slave with a child U master her from child witha
The child is beginning to talk. U بچه دارد زبان باز می کند
To adopt a child ( an infant ) . U کودکی را بفرزندی قبول کردن
female slave with a child U ام ولد
child labour legislation U قانون مربوط به کارخردسالان
child labor laws U قوانین کار کودکان
parent child relationship U رابطه پدر و پسر
putative father of an illegitimate child U پدر مفروض فرزندی نامشروع
the child belongs to the marriage bed U الولد الفراش
The child of ones old age is a bell hung from ones. <proverb> U بجه سر پیرى زنگوله تابوت است .
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal. U مانند هر کودک، او [زن] وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
blood money of an unborn child U غره
blood money of an unborn child U دیه جنین
The child [kid,baby] has taken after her mother. بچه به مادرش رفته.
He had the air of a frightened(scared)child. U حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود
He beats his own child to frighten his neighbour. <proverb> U بچه خود را مى زند که همسایه بترسد .
His new luxury mansion is a dar cry from the one bedroom cottage he lived in as a child. U عمارت لوکس جدیدش کجا و کلبه یک خوابه ای که کودکی اش را در آن به سر برد کجا.
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com