English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 197 (9 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to carry into execution U اجراکردن
to carry into execution U انجام دادن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
carry into execution U اجرا کردن
Other Matches
To carry out . To implement . To carry into action . U عمل کردن
execution U اجرا
execution U محلی در حافظه که اولین دستور برنامه ذخیره شده است
execution U خطای تشخیص داده شده هنگام اجرای یک برنامه
execution U 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
execution U اجرای برنامه کامپیوتری یا فرآیند
to do execution U خرابی وارداوردن
non execution U عدم اجرا
execution U اجرا [حکم دادگاه]
execution U مدت زمان بین اجرای یک دستور
execution U قتل
execution U ضبط توقیف
execution U عمل کردن
execution U اعدام
execution U امضا
execution U بدار زدن اعدام اجرا کردن
execution U انجام
execution time U هنگام اجرا
command of execution U ریاست اجرایی
mode of execution U طرز اجرا
mode of execution U روش انجام کاری
program execution U اجرای برنامه
budget execution U اجرای بودجه
execution time U حین اجرا
execution time U مدت اجرا
execution time U زمان اجرا
command of execution U فرمان اجرای عمل یکان اجرایی
stay of execution U مجازبهتخطیازقانون
concurrent execution U اجرای همزمان
execution of wills U اجرای وصایا
execution for debt U اقدام برای طلب وصول
execution cycle U چرخه اجرا
execution of judgments U اجرای احکام
concurrent program execution U اجرای همزمان برنامه
to suspend [stay] a ruling [proceedings] [the execution] U تعلیق کردن حکمی [دعوایی ] [ اجرای حکمی] [قانون]
to carry over U منقول ساختن
to carry away U ازجادربردن
carry out U تکمیل کردن
carry out U صورت دادن
to carry away U ربودن
to carry out U اجراکردن
to carry out U کاربستن
to carry over U انتقال دادن
to carry through U انجام دادن
to carry through U بپایان رساندن
to carry to a U بحساب بردن
Carry the one [two] . U یک [دو] در ذهن داریم. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
carry through <idiom> U برای کاری نقشهای کشیدن
carry (something) out <idiom> U گماردن ،قراردادن
carry out U اجرا کردن
carry out U انجام دادن
carry out U واقعی کردن
carry out U عملی کردن
carry out U واقعیت دادن
carry out U صورت گرفتن
to carry off U ربودن
to carry off U کشتن
carry out U به انجام رساندن
to carry on U ادامه دادن
to carry on U پیش بردن
carry over <idiom> U برای بعد نگهداری کردن
carry too far U بدرجه جدی رساندن
carry U وام ایجاد شده در وام توسط جمع کننده
carry U انداختن یک یا دو میله بولینگ
carry U حمل غیرمجاز توپ
Carry the one [two] . U یک [دو] بر دست. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
carry U گذشتن گوی از یک نقطه یا شی ء مسافتی که گوی در هوا می پیماید
carry U گرفتن توپ ودویدن برای کسب امتیاز
carry U وام ایجاد شده در جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی
carry U رانینگ
carry U جبران ضعف یار
carry U انتقال دادن
carry all U درشکه یک اسبه وچهارچرخه چنته یا خورجین
carry U زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carry on U ادامه دادن
carry U عملی که در آن یک وام در جمع کننده تولید وام میکند و همه در یک عمل رخ می دهند
carry U با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carry U نشانه وقوع وام
carry U محل ذخیره سازی وام های ایجاد شده در جمعهای موازی به جای ارسال مستقیم
carry U خیر ناشی از جمع کننده در وام ایجاد شده
carry U رقم ناشی از نتیجه زیادی که از عدد پایه استفاده شده بزرگتر است
carry U حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry U سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
carry U تیررسی حالت دوش فنگ
carry away U ربودن
carry out U تحقق بخشیدن
carry U حمل کردن
carry one U ده بر یک
carry-on U ادامه دادن
carry out U انجام دادن
carry U بدوش گرفتن
carry out U اجرا کردن
carry out U جامه عمل پوشاندن
carry over U انتقال به صفحه بعد دادن
carry over U انتقال دادن
carry away U از جا در بردن
carry it all U همه رامیدید
carry U رقم نقلی
carry out U به اجرا در آوردن
carry U حمل ونقل کردن
carry U تیر رسی داشتن
carry U بردن
carry U روپوش پرچم
to carry a motion U پیشنهادی را اجرا کردن
carry the torch <idiom> U نشان دادن وفاداری به کسی
carry the ball <idiom> U قسمت مهم وسخت را به عهده داشتن
to carry out a transaction U معامله ای انجام دادن
Could you help me carry my luggage? U ممکن است در حمل اسباب و اثاثیه ام به من کمک کنید؟
to carry a weapon U اسلحه ای با خود حمل کردن
carry the day <idiom> U برنده یا موفق شدن
carry into effect U واقعیت دادن
carry into effect U عملی کردن
carry ineffect U به انجام رساندن
carry into effect U به انجام رساندن
carry ineffect U تکمیل کردن
carry into effect U صورت دادن
carry into effect U به اجرا در آوردن
carry ineffect U به اجرا در آوردن
carry into effect U تحقق بخشیدن
carry ineffect U تحقق بخشیدن
carry into effect U تکمیل کردن
carry ineffect U صورت دادن
carry ineffect U عملی کردن
carry into effect U واقعی کردن
carry into effect U جامه عمل پوشاندن
carry ineffect U انجام دادن
carry into effect U انجام دادن
carry ineffect U اجرا کردن
carry into effect U اجرا کردن
carry ineffect U واقعیت دادن
to carry a weapon U مسلح بودن
carry ineffect U واقعی کردن
carry ineffect U جامه عمل پوشاندن
cash and carry U نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
crawl carry U انتقال خزشی
end around carry U رقم نقلی دورگشتی
end around carry U رقم نقلی دور گشتی
it does not carry the point U مقصودرا نمیرساند
partial carry U رقم تقلی جزئی
partial carry U فضای ذخیره سازی موقت تمام ارقام نقلی جمع کننده موازی بجای ارسال مستقیم
propagated carry U رقم نقلی پخش شده
ripple through carry U عملیاتی که رقم نقلی خروجی از جمع و رقم نقلی ورودی ایجاد کند
to carry a cane U عصادست گرفتن
to carry a watch U ساعت همراه داشتن
to carry a watch U ساعت دربغل گذاشتن
to carry arms U سربازشدن
carry ship U کشتی حامل زندانیان جنگی کشتی غیر مسلحی که تضمین عبور داشته باشد
carry propagation U پخش رقم نقلی
cash-and-carry U نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
cascade carry U وام ایجاد شده در یک جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی, رقم نقلی ابشاری
cascaded carry U رقم نقلی ابشاری
carry arms U دوش فنگ
carry forward U منقول ساختن
carry forward U مبلغ منقول
carry into effect U اجرا کردن
carry light U نورافکن روشن نگهداشتن هدف برای تعقیب
carry lookahead U با پیش بینی رقم نقلی
carry on business U داد و ستد کردن
carry one's bat U تا پایان بازی ادامه دادن کارتوپزن بدون سوختن
carry out the obligations U اجرای تعهدات
to carry arms U سلاح برداشتن
to carry authority U نفوذیاقدرت داشتن
to carry costs U هزینه مرافعه دادن
to carry to excess U افراط کردن در
to carry the day U فتح کردن
to carry the day U فیروزشدن
to carry sword U شمشیر جستن
to carry weight U نفوذ یا اهمیت داشتن
to carry to excess U بحدافراط رساندن
fireman's carry U یک دست و یک پا
to carry out a proposal U پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
to carry oneself U خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
to carry oneself U سلوک کردن
to carry one off his feet U کسیراسرغیرت اوردن یاتحریک کردن
to carry forward U منقول ساختن
to carry into effect U اجراکردن
to carry into effect U بموقع اجراگذاشتن
To carry ones point. To have ones way. U حرف خود را به کرسی نشاندن ( پیش بردن )
to carry off to prison U بزندان کشیدن
to carry water in a sieve U اب درهاون کوبیدن
to carry water in a sieve U ساییدن مگس درهوارگ زدن
To carry iron to india . <proverb> U آهن به هند بردن .
cross to bear/carry <idiom> U رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
Did you carry (deliver) the letter ? U نامه را بردی یا نه ؟
to carry a motion by acclamation U درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
to carry a piece at safety U تفنگی رادرحالی که ضامن ان انداخته است باخود بردن
fireman's carry from outside and reverse U پیچ یک دست و یک پا از پشت دست
fireman's carry from outside & semisoupl U پیچ یک دست و یک پای مخالف
To carry out to the letter . To do something very meticulously . U موبه مو انجام دادن
to carry something to a successful issue U چیزی را با موفقیت به پایان رساندن
fireman's carry from kneeling position U نوعی یک دست و یک پا
fireman's carry and barrel roll U یک دست از کمر
fireman's carry and leg block U نوعی فن کشتی یک دست و یک پا
When told to carry a load , the ostrich was a bird. <proverb> U به شتر مرغ گفتند بار ببر گفت مرغم گفتند پرواز کن گفت شترم.
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com