English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
things have come to a pretty pass U کار بجای باریک رسیده است
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
things have come to a pretty U کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion). U اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
pretty pretty U زیادازحدجویای قشنگی
pretty much U تقریبا
She is a pretty of it . U دختر قشنگی؟ است
pretty U قشنگ
pretty U بطور دلپذیر قشنگ کردن
pretty U خوب
my pretty U خوشگلم
pretty U تاحدی
pretty U شکیل
pretty U خوش نما
my pretty U قشنگم
pretty U اراستن
pretty to look at [to watch] U زیبا [خوشگل] برای نگاه کردن
sitting pretty <idiom> U درشراط دلخواه بودن
joly and pretty U شوخ وقشنگ
as pretty as a picture <idiom> U مثل ماه شب چهارده
pretty good U نه چندان بد
pretty fellow U جلف
pretty fellow U کج کلاه
pretty good U نسبه خوب
iam pretty well U نسبه حالم بد نیست
pretty pretties U چیزهای قشنگ و نادان فریب
iam pretty well U بد نیستم
pretty fellow U ادم خود ساز
it is a pretty kettle of fish U عجب وضعی است
he played a pretty trick U خوب حقهای زد
he played a pretty trick U خوب حیلهای زد
it is a pretty kettle of fish U بد وضعی است
to be in a nice [pretty] pickle <idiom> U بدجور در وضعیت دشواری بودن [اصطلاح روزمره]
She was pretty when I saw her at close quarters . U از نزدیک که اورا دیدم خوشگه بود
pretty good privacy U یات پرداخت در اینترنت به کار می رود
It is pretty(fairly)second rate. U همچنین چیز مهمی نیست
what a pretty mess he made U خوب سرهم بندی کرد
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby. U ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
To play ducks and drades with someone. To stall someone . To lead somebody a pretty dance. U کسی را سر دواندن
things U اموال
things U اشیا
the r. of all things U برگشت همه چیزبحال کامل خودردر روزمعاد
take away your things U اسباب خود را از اینجا ببرید
see things <idiom> U چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
I must think things over. U باید راجع به این چیز ها فکر کنم
It is one of those things. U گاهی پیش می آید ،دیگر چه می شود کرد
things were at the U مغلوب کردن
the four last things U اخرت
the four last things U مراحل چهارگانه
things U اسباب
among other things U میان چیزهای دیگر
That's (just) the way things are. U موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
Things can't remain this way. <idiom> U این جسارت است ! [اصطلاح روزمره]
priceable things U اموال یا اشیا قیمتی
outward things U محیط
Things will turn out all right! U همه چیز دوباره خوب میشود!
swimming things U لباس شنا [حمام]
bathing things U لباس شنا [حمام]
swimming things U لوازم شنا [حمام]
things hired U اعیان مستاجره
Things can't remain this way. <idiom> U این اهانت است ! [اصطلاح روزمره]
Things can't remain this way. <idiom> U این گستاخی است ! [اصطلاح روزمره]
to stir [things] up U دعوا راه انداختن [اصطلاح روزمره]
if things shape right U درامدن
if things shape right U از اب درامدن
if things shape well U مایه امید واری بودن
of all [things or people] <adv.> U مخصوصا [چیزی یا کسی]
other things being equal U اگر برای چیزهای دیگر نباشد
other things being equal U اگر شرایط دیگررابرابربگیریم
outward things U جهان برونی یا فاهر
It is in the nature of things. U این موضوع ذاتا اینطور است.
things in action U اموال دینی
things in action U اموالی که بالفعل در تصرف شخصی نیستند ولی نسبت به ان ها حقی دارد ومیتواند از طریق طرح دعوی ان ها را مطالبه کند
Moderation in all things. <proverb> U در همه چیز اعتدال داشته باش.
Take things as you find them. <proverb> U مسائل را همانگونه نه هستند بپذیر .
nature [of things] U سرشت [ماهیت] [خوی] [ذات] [طبیعت]
to botch things up U تباهی کردن
to botch things up U زیرورو کردن چیزی
all things come to him who waits <proverb> U بر اثر صبر نوبت ظفر آید
to keep things to oneself U نگه داشتن [رازی]
get in the swing of things <idiom> U به شرایط جدید عادت کردن
things in possession U اموال عینی
things in possession U اموالی که بالفعل در تصرف شخص هستند
bathing things U لوازم شنا [حمام]
keep an eye on things. U مواظب جریان باش
to be congenial to somebody [things] U برای کسی مطبوع بودن [اشیا]
to be congenial to somebody [things] U برای کسی دلپذیر بودن [اشیا]
To fix things for someone. U کار کسی را راه انداختن
to botch things up U بهم زدن چیزی
to be congenial to somebody [things] U برای کسی سازگار بودن [اشیا]
to keep things to oneself U حفظ کردن [رازی]
Keep an eye on things. U هوای کاررا داشته باش
Things are going well for me these days . U وضع من این روزها میزان است
forbidden things U محرمات
forbidden things U نواهی ممنوعات
forbidden things U مناهی
forbidden things U منهیات
She is fond of sweet things. U از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
We don't do things halfway. U کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things by halves. U کاری را ناقص انجام ندادن
to send things flying U [بخاطر ضربه] به اطراف در هوا پراکنده شدن
to make things hum U کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
We don't do things halfway. U کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by halves. U کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
to always look for things to find fault with U همیشه دنبال یک ایرادی گشتن
If things changer one day then … U اگر روزی ورق برگردد آنوقت ...
to speak [things indicating something] U بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
To put things straight(right). U کارها را درست کردن
It all depends on how things develop. U بستگی دارد چه پیش بیاید
To take things easy(lightly) U کارها را آسان گرفتن
Such things just dont interest me. U توی این خطها نیستم
To make a distinction between two things. U بین دوچیز امتیاز قایل شدن
We don't do things by half-measures. U کاری را ناقص انجام ندادن
To spoilt things . To mess thing up . U کارها را خراب کردن
Things are very slack (quiet) at the moment. U فعلا" که کارها خوابیده
free loan of non fungible things U عاریه
Surely things wI'll turn out well for him in the end. U مطمئنا" عاقبت بخیر خواهد شد
to set or put things straight U چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
Things are coming to a critical juncture . U کارها دارد بجاهای با ریک می کشد
worst amoung permitted things U ابغض الحلال
We don't do things by half-measures. U کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
see the world (things) through rose-colored glasses <idiom> U فقط خوبیهای یکچیز را دیدن
To get things moving. To set the wheels in motion. U کارها راراه انداختن
Three things to avoid:a crumbling wall, a biting . <proverb> U از دیوار شکسته و سگ درنده و زن سلیطه یذر کنید .
I am a great believer in using natural things for cleaning. U من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
In the nature of things, young people often rebel against their parents. U طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
Tune in tomorrow when we'll be exploring what things to look for in a bike computer. U کانالتان را فردا [به این برنامه] تنظیم کنید وقتی که ما بررسی می کنیم به چه چیزهایی درکامپیوتر دوچرخه توجه کنیم.
One must avoid three things: crumbling walls, vicious dogs, and harlots U از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things. U کارها را قبضه کردن
over-pass U پل هوایی
by pass U شنت کردن
To get a pass. U امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
This too wI'll pass. U این نیز بگذرد
two pass U دوگذری
two pass U دو گذری
by pass U لوله یدکی جا گذاشتن
by pass U دور زدن مانع
second pass U گذر دوم
over-pass U پل روگذر
pass U انتقال یافتن منتقل شدن
pass U یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
pass U برنامه اسمبلر که کد اصلی را در یک عمل ترجمه میکند
by pass U اتصال کوتاه
by pass U گذرگاه فرعی مسیر فرعی
by pass U بای پاس کردن پل زدن راه فرعی ساختن اتصال کوتاه کردن مجرای فرعی
pass U عمل حرکت دادن تمام طول نوار مغناطیسی روی نوکهای خواندن /نوشتن
pass U 1-اجرای حلقه یک بار. 2-یک عمل
pass U گذر
pass U گذراندن
by pass U گذرگاه فرعی
by pass U لوله فرعی
to pass for U پذیرفته یا شناخته شدن بجای
to pass on U پیش رفتن
pass out <idiom> U ضعیف وغش کردن
to pass U سدی راشکستن ودل بدریازدن
to pass off U خارج شدن
to pass off U بیرون رفتن
to pass off U تاشدن
to pass off U برگذارشدن گذشتن
to pass a way U گذشتن
to pass a way U درگذشتن
to pass a way U مردن نابود شدن
to pass by any one U از پهلوی کسی رد شدن
to pass on U گذشتن
to pass on U درگذشتن
pass off <idiom> U جنس را آب کردن
pass off <idiom> U تظاهر کردن
through pass U پاس کوتاه از میان مدافعان
to pass over U صرف نظرکردن از
to pass over U چشم پوشیدن از
pass on <idiom> U رد کردن چیزی که دیگر
pass on <idiom> U مردن
to pass off U ازمیان رفتن
to pass on U رخ دادن
to come to pass U واقع شدن
to come to pass U روی دادن
to pass on U امدن
to pass for U قلمدادشدن بجای
pass away U درگذشتن
pass U مسیر کوتاه جنگی
pass U اجازه عبور
pass U معبر جنگی
pass U گذرگاه کارت عبور گذراندن
one pass U یک گذری
one pass U تک گذری
pass U عبورکردن
pass U کلمه عبور
pass U گردنه
pass away U مردن
to pass over U نادیده رد شدن ازپهلو
pass over U چشم پوشیدن
pass U گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
come to pass U رخ دادن
pass U معبر
outside pass U رد کردن چوب امدادی بادست چپ به دست راست یار
pass U جواز
pass U گذراندن تصویب شدن
pass U بلیط
pass U پاس
pass U وفات کردن
pass U تمام شدن
pass U قبول کردن
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com