English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 172 (8 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
rozenzweig picture frustration study U ناکامی سنج مصورروزنزوایگ
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
picture frustration test U ازمون ناکامی سنج تصویری
symonds' picture study test U ازمون تفسیر تصاویرسایموندز
frustration U عقیم گذاری
frustration U خنثی سازی محروم سازی
frustration U ناکامی
frustration U غیر ممکن شدن اجرای قراردادبه دلیل دخالت وقایع غیرمترقبه
frustration U نا امیدی
frustration tolerance U تحمل ناکامی
frustration of contract U بی نتیجه ماندن قرارداد
study U طرح ازمایشی
study U تحقیق
study U بررسی
study U سنجیدن
study U ارزیابی کردن
to study out U با بر رسی یا مطالعه پیداکردن
to study up U خود را اماده امتحانات کردن
self study U مطالعه پیش خود
s.for study U ذوق تحصیل
s.for study U میل به تحصیل
I have to study U من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
study U عیار گرفتن
study U محک زدن
study U تجزیه کردن
study U مطالعه کردن
study U بررسی کردن
study U تحقیق کردن
study U مطالعه
study U بررسی کردن
study U درس
study U تحصیل
study U غور بررسی
study U موضوع تحصیلی اتاق مطالعه
study U تحصیل کردن مطالعه کردن
study U درس خواندن خوانش
system study U مطالعه سیستم
my unwillingness to study U بی میلی من نسبت بتحصیل بیزازی من از تحصیل
motion study U تحرک سنجی
motion study U مطالعه ی حرکت
motion study U حرکت پژوهی
study habits U عادتهای مطالعه
methodical study U بررسی روشمند
he applied him self to study U مشغول تحصیل شد
to make a study of something U برای بدست اوردن چیزی کوشیدن
brown study U عالم رویا و هپروت
to make a study of something U چیزی را بررسی یا مطالعه کردن
time study U بررسی زمانی
to study for the bar U درس حقوق خواندن
to study for the bar U تحصیل حقوق کردن
threat study U بررسی توسعه تهدید دشمن
threat study U بررسی امکانات رزمی دشمن
to study persian U زبان فارسی تحصیل کردن
study for bar U دوره تعلیماتی و کاراموزی کانون وکلا را طی کردن درس حقوق خواندن
pilot study U بررسی مقدماتی
What is your branch of study? U رشته تحصیلیتان چیست ؟
staff study U بررسی ستادی
he applied him self to study U دست بتحصیل زد
graduate study U تحصیلات دانشگاهی
feasibility study U مطالعه امکان سنجی
case study U بررسی موردی
case study U مورد پژوهی
application study U بررسی پذیرش اماد
feasability study U مطالعات اجرایی
feasibility study U امکان سنجی
feasibility study U مطالعه امکانپذیری
empirical study U بررسی ازمودی
application study U بررسی امکان کاربرد اقلام جدید اماد
child study U کودک پژوهی
empirical study U بررسی تجربی
area study U بررسی منطقه
capability study U مطالعه امکان انجام کار
feasibility study U مطالعه قابلیت اجرای کار بررسی امکان اجرای کار
area study U بررسی منطقهای
field study U بررسی میدانی
feasability study U مطالعه امکان اجرای چیزی مطالعه اقتصادی بودن امری
time study man U وقت نگه دار
time and motion study U بررسی زمان و حرکت
methods of economic study U روشهای مطالعه علم اقتصاد
picture U مجسم کردن
picture U تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
picture U دیدن شی یا صحنه
picture U عکس
self picture U خودانگاره
picture U منظره
to picture U شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
picture U سینما با عکس نشان دادن
To be in the know . To be in the picture . U وارد بودن ( مطلع وآگاه )
picture U روشن ساختن
picture U نمایش [فیزیک] [ریاضی]
picture U تصویر
picture U ارسال تصویر روی خط تلفن
picture U تصور وصف
picture U آنالیز اطلاعات یک تصویر با روشهای کامپیوتری یا الکترونیکی برای تامین تشخیص شی در تصویر
picture U الگوریتم فشرده سازی تصویر در سیستم ویدیوی DVI شرکت Intel
picture U کوچکترین واحد یا نقط ه روی صفحه نمایش که رنگ و شدت روشنایی آن قابل کنترل است
picture U و یا تغییر شدت آن طبق سیگنال دریافتی
picture U حرکت اشعههای الکترون در تلویزیون
picture U که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
picture U نقاشی کردن
After dinner he likes to retire to his study. U پس از شام او [مرد] دوست دارد به اتاق مطالعه خود کناره گیری بکند.
picture rail U قابعکس
as pretty as a picture <idiom> U مثل ماه شب چهارده
Heisenberg picture U نمایش هایزنبرگ [فیزیک]
sharp picture U تصویر واضح
clear picture U تصویر واضح
sharp picture U تصویر شفاف
clear picture U تصویر شفاف
You have come out well in this photo(picture). U ازمد افتادن
snowy picture U صفحه نمایش پر از پارازیت
The picture is not straight . U عکس کج است ( راست قرار نگرفته )
put someone in the picture <idiom> U شرایط را شرح دادن برای کسی
the picture on the wall U این عکس روی دیوار
picture postcard U کارت پستال
word picture U بیان یا شرح روشن
picture noise U پارازیت روی تمام صفحه نمایش
to picture to oneself U مجسم کردن
moving picture U فیلم سینما
picture frequency U فرکانس تصویر
picture gallery U نگارخانه
picture gallery U اطاق نقاشی
picture graph U نمودار تصویری
picture hat U کلاه زنانه لبه پهن
picture palace U جایگاه سینما
picture palace U نمایش گاه تصاویر متحرک
motion picture U سینما
picture point U نقطه نشانی یا نقطه بازرسی موجود در روی عکس هوایی
picture postcard U کارت پستال عکس دار
picture frequency U بسامد تصویر
picture frame قاب عکس
moving picture U سینما
transter picture U عکس برگردان
fancy picture U عکس خیالی
folded picture U تصویر تا خورده
living picture U نمایش یاتصویر برجسته
noisy picture U تصویر همهمهای
picture book U کتاب عکس دار
picture element U سازه تصویر
picture element U کوچکترین واحد یا نقط ه روی صفحه نمایش که رنگ و شدت روشنایی آن قابل کنترل است
picture element U عنصر تصویر
picture processing U پردازش تصویری
picture screen U صفحه تصویر
picture window U پنجره دل باز وخوش منظره پنجره بزرگ
picture writing U تصویر نگاری
picture writing U خط تصویری
living picture U پرده نقاشی
picture palace U سینما
string picture U روزنه کمان
the picture of joy U مظهر خوشی
the picture of joy U خوشی مجسم
to picture to oneself U تصور کردن
picture signal U علامت تصویر
picture signal U سیگنال تصویر
picture theatre U جایگاه سینما
picture theatre U سینما نمایش گاه متحرک
picture to oneself U پیش خود مجسم کردن
picture tube U لامپ تصویر
allport vernon lindzey study of values U ارزش سنج الپورت- ورنون- لیندزی
tricolor picture tube U لامپ تصویر سه لولهای
three gun picture tube U لامپ تصویر سه لولهای
To draw a check ( picture ) . U چک ( عکس ) کشیدن
slow motion picture U تصویر با حرکت اهسته
I am in the dark. Iam not in the picture. U من در جریان نیستم
magnetic picture recording U ضبط تصویر مغناطیسی
picture arrangement test U ازمون تنظیم تصویرها
to paint a rosy picture of something U امیدوارانه به چیزی [موضوعی] نگاه کردن
picture completion test U ازمون تکمیل تصویر
picture interpretation test U ازمون تفسیر تصاویر
It must be left to the future to repeat the study under better controlled conditions U این را باید به آینده باقی گذاشت که پژوهش را در شرایط کنترل شده بهتر تکرار کرد.
make a picture story test آزمون داستان سازی مصور
healy picture completion test U ازمون تکمیل تصاویر هیلی
peabody picture vocabulary test U ازمون واژگان مصور پی بادی
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. U اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com