English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 183 (3 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
opportunity target U هدف ناگهانی
opportunity target U هدفی که غیرمنتظره فاهر میشود
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
target of opportunity U هدف ناگهانی
target of opportunity U هدف انی
Other Matches
Do not let this opportunity slip.Do not lose ( pass up ) this opportunity . U این فرصت را از دست ندهید
We would like to take this opportunity to … U مواقع را مغتنم شمرده ...
opportunity U فرصت
opportunity U مجال
opportunity U دست یافت فراغت
To seize an opportunity . U فرصت را غنیمت شمردن
if i find an opportunity U اگر مجالی باشد
if i find an opportunity U اگر فرصتی پیداکنم
if i find an opportunity U اگر دست دهد
gain opportunity U فرصت را مغتنم شمردن
gain opportunity U اغتنام وقت کردن
gain opportunity U اغتنام فرصت کردن
golden opportunity <idiom> U موقعیت طلایی وعالی
market opportunity U فرصت بازار
to seize the opportunity U فرصت را غنیمت شمردن
opportunity cost U هزینه فرصت از دست رفته
opportunity cost U هزینه فرصت
opportunity cost U هزینههای کالای تولیدی
to cathan an opportunity U فرصت راغنیمت شمردن
opportunity to invest U فرصت سرمایه گذاری
to seize the opportunity U ازموقع استفاده کردن
To take advantage of an opportunity. U از فرصت استفاده کردن
throw away a chance or opportunity <idiom> U لگدزدن به بخت واقبال
to wait for a favorable opportunity U منتظر یک فرصت مطلوب بودن
I had no opportunity to discuss the matter . U فرصت نشد که موضوع را مورد بحث قرار بدهم
To make ( find , get ) an opportunity . U فرصت ( فرصتی ) بدست آوردن
Every crisis should be viewed [seen] as an opportunity. U هر بحرانی باید به عنوان یک فرصت دیده شود.
To seize the opportunity . To take time by the forelock . He is an opportunist. U فرصت را غنیمن ( مغتنم ) شمردن
known target U هدف شناخته شده یا مشخص
on target U روی هدف
on target U بالای اماج زمان روی هدف
known target U هدف معلوم
target U هدف
target U سینه حریف
target U اماج
target U گل
target U سیبل
target U تخته هدف
target U نقطه برداشت یا قرائت
target U سپر
target U هدف مشخص
target U تیر نشانه
target U هدف گیری کردن
target U نشان
target U نشانگاه
target U هدف فرود هدف شمشیرباز
target U هدفی که می خواهید به آن برسید
target U مدت زمانی که برنامه هدف اجرا میشود
target U کامپیوتری که نرم افزار روی آن اجرا میشود.
target U دیسکی که روی آن فایل کپی میشود
target U حالت پردازش محاورهای برای اجرای برنامه
target U برنامه هدف یا برنامه کامپیوتری به صورت کد هدف که توسط کامپایلر حفافت میشود
target U پنجرهای که متن یا گرافیک روی آن نمایش داده می شوند
target U زبانی که زبان از زبان اصلی به آن ترجمه خواهد شد
target U حد و مرز
target price U قیمت مورد نظر
target program U برنامه مقصود
target overlay U کالک اماج
target overlay U کالک هدفها
target pattern U شکل قرار گرفتن هدف
target profit U سود مطلوب
target point U تیر نوک تیز
target pattern U شکل هدف مسیر تک هواپیما به هدف
target profit U سود مورد نظر
target price U قیمت موردنظر
target echo U علایم دریافتی از هدف یاپدیدار شده روی صفحه راداراز هدف
target materials U مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
target indicator U شاخص نشان دهنده هدف شاخص هدف
target indications U اطلاعات مربوط به هدف
target language U زبان مقصود
target list U لیست هدفها
target list U لیست اماجها
target indications U عناصر هدف
target language U زبان هدف
target market U بازاری که سخت افزار یا نرم افزار مخصوصا برای ان طراحی شود
target grid U مختصات هدف
target grid U شبکه هدف
target folders U پوشههای پرونده هدف پوشه اطلاعات هدف
target program U برنامه هدف
target programm U برنامه هدف
target range U برد هدف
transient target U هدف متحرک
transient target U هدف موقت هدف درحال حرکتی که مدت کمی در میدان دید قرار می گیرد
triplane target U هدف کش زیرابی
target areas U ناحیههدف
target-oriented <adj.> U هدف گرا
soft target U هدفبدوندفاع
To hit the target. U بهدف خوردن
target-oriented <adj.> U هدف دار
target-oriented <adj.> U مقصد گرا
time over target U زمان رسیدن روی هدف زمانی که هواپیما روی هدف می رسد
time on target U زره
target range U مسافت هدف میدان تیر مشقی
target rifle U تفنگ مشقی
target rifle U تفنگ مخصوص تیراندازی به هدف
target round U یک دور تیراندازی با تیر وکمان
target routine U روال هدف
target selector U دوربین انتخاب هدف دوربینی که مخصوص انتخاب هدفها به وسیله توپ است
target system U سیستم هدفها
target system U سیستم هدفهای میدان تیر سری هدفهای مستقر در یک منطقه
thermal target U هوای گرم بالارونده برای بالون
time on target U زمان روی هدف
time on target U اتش زمان روی هدف
target dossiers U پرونده اطلاعات جمع اوری شده درمورد هدفهای منطقه
area target U هدف منطقهای
lost target U تیر خطا
pinpoint target U هدف دقیق تعیین شده
planned target U هدف طرح ریزی شده
planned target U اماج طرح ریزی شده هدف پیش بینی شده
point target U هدف کوچک
point target U اماج نقطهای
record as target U اماج را ثبت کنید
record as target U ثبت کردن بعنوان هدف
record as target U ثبت اماج
scheduled target U اماج طبق برنامه
silhouette target U ادمک
silhouette target U هدف مصنوعی هیولای هدف
silhouette target U سایه هدف
sleeve target U هدف کش هوایی استوانهای برای تیراندازی ضد هوایی
linear target U هدفهای درخط
linear target U هدفهای خطی
area target U اماج منطقهای
auxiliary target U هدف کمکی
auxiliary target U نقطه کمکی
crossing target U هدف متحرک
crossing target U هدفی که درسمت حرکت میکند هدف عبور کننده در مسیر رژه
crossing target U هدفهای متحرک عرضی
demolition target U هدف تخریب
demolition target U منطقه تخریب منطقه در نظر گرفته شده برای تخریب
disappearing target U هدف ناپدید شونده
disappearing target U هدف غایب شونده هدف ناپایدار
phantom target U جعبه بازاوا
fleeting target U هدف متحرک و زودگذر هدفی که با سرعت حرکت میکند
fresh target U هدف جدید
off target hit U ضربه بی ارزش شمشیرباز
strategic target U هدف مهم نظامی
target allocation U واگذاری هدف
target allocation U سهمیه بندی هدف
target cap U گشتی هوایی رزمی مخصوص تجسس منطقه هدف
target captain U عضو تیم چهارنفره تیراندازی با تیر و کمان که ضمنا"دستور اغاز و پایان را میدهد
target chart U نقشه هدفهای بمباران هوایی
target computer U کامپیوتر هدف
target date U زمان حمله به هدف یا تاریخ حمله به هدف
target description U خصوصیات هدف
target description U شرح مشخصات هدف
target description U شرح هدف
target designation U سیستن انتخاب هدف
target designation U روش انتخاب هدف
target discrimination U قدرت رادار برای درگیری باهدفهای مختلف یا تشخیص هدفهای مختلف
target disk U دیسک مقصود
target diving U شیرجه از ارتفاعات مختلف به روی اب بمنظور سنجش دقت
target bow U کمان مخصوص تیراندازی باتیر و کمان
target dossiers U پرونده هدفها
target angle U زاویه هدف
pinpoint target U هدف نقطهای
target aquisition U سیستم هدف یابی
target aquisition U سیستم تجسس هدف
target archery U مسابقه تیراندازی از فاصله معین با تیر و کمان
target area U منطقه هدف
target array U نیمرخ هدف
target array U نمودار گرافیک نیروها و تاسیسات و وضعیت دشمن در منطقه هدف
target arrow U تیر مخصوص تیراندازی
target behavior U رفتار اماج
target audience U افراد مورد نظر
target audience U گروه اجتماعی که هدف تبلیغ هستند
target audience U جماعت هدف تبلیغات
air target chart U نمودارهدفهای هوایی
air target chart U نقشه هدفهای هوایی
air target mosaic U مجموعه عکسهای تهیه شده از هدف عکس موزاییک هدفهای هوایی
target detection radar U رادارحمایتکنندههدف
aerial target aquisition U هدف یابی هوایی
The aim [target] is 5 Euros. U هدف [کسب] ۵ ایرو است.
target information center U مرکز جمع اوری اطلاعات هدفها
target information center U مرکز اطلاعات هدف
gun target line U خط توپ هدف
target offset methode U روش نشان دادن هدفها روی نقشه ها یا طرحهای عملیاتی
target approach point U اخرین نقطه بازرسی درمنطقه فرود یا بارریزی
His plan miscarried . He missed the target U تیرش بخطا رفت
air target material program U برنامه تهیه اماد برای تک به هدفهای هوایی
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com