English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 150 (7 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
food chains U زنجیره غذایی
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
I havent had a morself of food since Monday. I havent touched food since Monday . U از دوشنبه لب به غذانزده ام
chains U از کلمه قبلی
chains U لیستی که در آن هر عنصر شامل داده و آدرس عنصر بعدی در لیست است
chains U فایلی که در آن هر ورودی داده و آدرس ورودی بعدی را که همان محتوای داده را دارد
chains U دارد.
chains U رکود داده در یک فایل زنجیری
chains U باس ارتباطی که یک وسیله را به دیگری متصل میکند. و هر وسیله میتواند دادهای که در خط به سوی وسیله دیگر وجود دارد دریافت یا ارسال یا تغییر بدهد
chains U چاپگری که حروف آن به ترتیب پشت سر هم قرار دارند
chains U لیستی از دستورات در فایل که به ترتیب در یک سیستم دستهای اجرا می شوند
chains U روش وصل کردن یک وسیله با یک کابل که داده را از یک ماشین به دیگری منتقل میکند.
chains U لیستی از داده که در آن هر اطلاع حاوی آدرس موضوع بعدی در لیست است
chains U 1-مجموعهای از فایل ها یادادههای متصل بهم به ترتیب 2-مجموعهای از دستورالعمل ها که به ترتیب اجرا می شوند
chains U متصل کردن فایل و داده ها پشت سر هم به طوری که به هر فایل یا داده بعدی یک اشاره گر وجود دارد
chains U مراجعه کنید به CATENA
chains U زنجیر 09 متری برای اندازه گیری خط پیشروی
chains U :زنجیر
chains U کند وزنجیز حلقه
chains U رشته
chains U سلسله
chains U : زنجیرکردن
chains U شبکه زنجیری
chains U زنجیره
chains U زنجیر
chains U سری عکسهای یک منطقه زنجیر
chains U سلسله سلسله مراتب
chains U سری
chains U سلسله کوه
chains U مجموعهای از کلمات که هر کلمه مشتق شده
chains U زنجیر مساحی
to put somebody in chains <idiom> U دست و پای کسی [چیزی] را بستن [اصطلاح]
to hug oneŠs chains U خوشنودبه بندگی بودن
to hug oneŠs chains U بغل گیری
to hug oneŠs chains U دراغوش گیری گلاویزی
to hug oneŠs chains U گیر
Please help yourself ( with the food ) . U لطفا" برای خودتان غذا بکشید
Do you want some more food ? U بازهم غذا می خواهی ؟
food U خوراک
Have you had enough (food) U سیر شدی ؟
food U طعام
food U قوت
food U غذا
convenience food U غذایی که پختن یا کشیدن آن آسان باشد
junk food U هله هوله
food processor U اجزایمخلوطکن
junk food U گنده خوراک
food aid U کمکغذائی
food mixer U ماشینهمزنبرقی
To cook food. U غذا پختن
To assimilate food. U غذا را جذب کردن
junk food U غذای ناسالم
to be food for worms U مردن
to spit out food U تف کردن غذا
to spit out food U بیرون دادن غذا
convenience food U خوراک پیش پخته
fast food U تند خوراک تندکار
food stamp U تمبر خوراک
food stamps U تمبر خوراک
health food U خوراک بهداشتی
to be food for fishes U غرق شدن
Please heat up my food. U لطفا" غذایم را داغ کنید
When it comes to me there is no more food (left). U به من که می رسد غذا تمام شده
to dress [food] U آماده کردن [پختن] [غذا یا دسرت]
restorative food U غذای مقوی
to wolf one's food <idiom> U مثل گاو خوردن
food shop U خواربار فروشی
food shop U بقالی
burnt food U ته دیگ [برنج]
To pick at ones food . U از روی سیری خوردن
To kI'll animals for food . U جانوران را برای غذا کشتن
To heat up the food. U غذا را گرم کردن
This food is very nourshing . U این غذا خیلی قوت دارد
food for thought <idiom> U درمورد چیز باارزش فکر کردن
First food , then talk . <proverb> U اول طعام آخر کلام .
The food is cold. غذا سرد است.
to burn the food U بگذارند غذا ته بگیرد
to toy with one's food U با غذای خود بازی کردن
food for powder U تیر خوردنی
food container U فرف غذا
food production U تولید غذا
food for powder U کشته شدنی
food chemistry U شیمی غذا
food program U رژیم تغذیه
food pyramid U هرم غذایی
food rationing U جیره بندی مواد غذائی
food science U علم غذا
food container U فرف غذای قابل حمل
food deprivation U محرومیت غذایی
food freezer U فریزر
food freezer U یخچال فریزر
food gathering U خوراک اوری
food industries U صنایع غذایی
food packet U بسته غذایی
food packet U جیره بسته بندی شده
food perference U رجحان غذایی
food preference U پسند غذایی
different kinds of food U غذاهای جوربه جور
plant food U غذای گیاهی
food poisoning U مسمویت غذایی
plant food U غذای گیاه
preparation of food U تهیه خوراک
staple food U مواد غذائی ضروری
health food U غذای سالم
the food was smoked U خوراک بوی دود میداد خوراک بوی دود گرفته بود
the garden provides food U باغ خوراک تهیه میکند
the garden provides food U باغ غذا
the garden provides food U میدهد
food chain U زنجیره غذایی
frugal food U حاضری
frugal food U خوراک ساده
articles of food U موادغذایی یا خوراکی
food web U شبکه غذایی
food program U برنامه غذایی
food tide U سیل
food tide U طغیان اب
annual food plan U برنامه غذایی سالیانه
dailgy food allowance U جیره روزانه
food dtufe stuff U ماده غذایی
food and agricultural organization U سازمان خواروبار وکشاورزی
I musn't eat food containing ... من نباید غذایی را که دارای ... هستند بخورم.
food dtufe stuff U خوار و بار
food dtufe stuff U خوردنی
food and agricultural organization U از موسسات وابسته به سازمان ملل متحدکه به سال 5491 تاسیس وهدفش بررسی وضع تولیدمحصولات کشاورزی و سایراغذیه است
dailgy food allowance U جیره غذایی روزانه
There isnt much food in the house. U زیاد غذاتوی خانه نداریم ( نیست )
Frozen meat ( food ) . U گوشت ( غذای ) یخ زده
Oily skin (food). U پوست ( غذای ) چرب
their principal food is rice U خوراک عمده انها برنج است
it is highly valued as food U برای خوراک بسیارمطلوب است
grazing food chain U زنجیره غذایی چرندگان
table of food equivalents U جدول ارزش جیره غذایی
basic source of food U منابعاولیهغذا
food stamp program U برنامه کمک مواد غذائی ازطرف دولت به نیازمندان
pollution of food in water U آلودگیحاصلازموادغذاییدرآب
pollution of food on and in the ground U آلودگیغذاییودرزمین
Our food supply is getting low. U ذخیره غذایمان دارد ته می کشد
Be carefull not to spI'll the food . U مواظب باش غذاهارانریزی زمین
Dont stint the food . U سر غذااینقدر گه ابازی درنیاور
The food has a salty taste . U غذا شور مزه است
The food was not fit to eat. U غذای ناجوری بود ( قابل خوردن نبود )
Good wholesome food . U غذای سالم وکامل
Plain food (dress). U غذا ( لباس ) ساده
Rice is a wholesome food . U برنج غذای کاملی است
central food preparation facility U کارخانجات مرکزی تهیه موادغذایی
The smell of food permeated through the flat . U بوی غذا تمام آپارتمان را فراگرفته بود
food regarded as cooked by a specified person U دست پخت
a copious choice of food and drink U غذا و نوشیدنی فراوان
Mexican food is hot 9spicy). U غذاهای مکزیکی تند است
The way he eats his food disgusts [revolts] [repulses] me. U به نحوه ای که او [مرد] غذا می خورد حال من را بهم می زند.
In the long run fatty food makes your arteries clog up. U در دراز مدت مواد غذایی پر چربی باعث گرفتگی رگها می شوند .
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com