Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 102 (1 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
broken hardening
U
سخت گردانی شکسته
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
hardening
U
سخت گردانی
hardening
U
سخت شدن
after hardening
U
دوباره سخت کردن پلاستیک
hardening
U
سفت شدگی
hardening room
U
اطاق سخت گردانی
nitrogen hardening
U
سخت گردانی ازتی
precipitation hardening
U
سخت گردانی رسوبی
hardening of mortars
U
سخت شدن ملاتها
rapid hardening
U
زود سخت
hardening of concrete
U
سخت شدن بتن
hardening furnace
U
کوره سخت گردانی
case hardening
U
سخت گردانی سطحی
dispersion hardening
U
سخت گردانی فلزات با پراکندن ذرات ریزی با فازهای مختلف داخل ان
radiation hardening
U
سخت گردانی تابشی
flame hardening
U
سخت گردانی سطح فلز توسط شعله
hardening and temper
U
بهتر کردن تشویه ی فولاد
hardening constituent
U
جزء سخت گردانی
hardening crake
U
ترک سخت گردانی
double hardening
U
سخت گردانی مضاعف
hardening strain
U
تغییر طول سخت گردانی
selective hardening
U
سخت گردانی انتخابی
work hardening
U
سخت گردانی سرد
work hardening
U
سخت کاری فلزات
temper hardening
U
سخت گردانی بازپخت
strain hardening
U
سخت شدن فلز دراثر تغییرشکل نسبی
self hardening steel
U
فولاد خود سخت گردانی
water hardening
U
سختگردانی با اب
hardening distortion
U
شکستگی سخت گردانی
age hardening
U
سخت گردانی زمانی
age hardening
U
سخت گردانی همبسته ها به وسیله تشکیل محلول جامد فوق اشباع و رسوب مقادیراضافی در اثر گذشت زمان
air hardening
U
سخت گردانی زمانی در دمای معمولی
depth of hardening zone
U
عمق سختی
air hardening steel
U
فولاد هوا سخت شده
depth of hardening zone
U
عمق ناحیه سخت گردانی
quench age hardening
U
سخت گردانی و ترساندن
gas case hardening
U
سخت گردانی پوسته گازی
strain age hardening
U
سخت گردانی کرنشی زمانی
oil hardening steel
U
فولاد سخت گردانی روغنی
age hardening susceptibility
U
تقبل سخت گردانی زمانی
salt bath hardening
U
سخت گردانی حمام نمک
broken
<adj.>
U
شکسته
[دستگاهی]
broken
<adj.>
U
خراب
broken down
U
ازپای درامد
broken-down
U
ازپای درامد
broken
U
نقض شده
broken
U
شکسته
broken
U
منقطع منفصل
broken
U
شکسته شده
broken
U
رام واماده سوغان گیری
high frequency induction hardening
U
سخت گردانی القایی فرکانس بالا
rapid hardening portland cement
U
سیمان پرتلند با مقاومت زیاد
salt bath case hardening
U
سخت گردانی سطحی حمام نمک
wind broken
U
ریوی شده
wind broken
U
دچار پربادی
broken stone
U
خرده سنگ
Burglars have broken in.
U
دزد ها
[با زور]
آمده بودند تو.
broken home
U
خانواده گسیخته
wind broken
U
خسته
broken-hearted
U
دلشکسته
a broken arm
U
بازوی شکسته
broken homes
U
خانواده گسیخته
to be broken on the wheel
U
روی چرخ گاری مردن
[نوعی مجازات اعدام در قرون وسطی]
My car has broken down.
اتومبیلم خراب شده است.
The lamp is broken.
لامپ خراب است.
The socket is broken.
پریز برق شکسته است.
broken-hearted
<adj.>
U
دل شکسته
broken hearted
U
دلشکسته
In my broken English .
U
با انگلیسی دست وپا شکسته ام
broken bricks
U
پاره اجر
broken marriage
U
زناشویی گسیخته
broken money
U
پول خرد
broken rock
U
صخره
broken sleep
U
خواب بریده بریده
broken stone
U
سنگریزه
broken stone
U
سنگ شکسته
broken stowage
U
فضای خالی اطراف امادها وبارها در داخل کشتی
broken weather
U
هوای بی قرار
broken winded
U
تنگ نفس
broken ground
U
زمین ناهموار
broken country
U
زمین دوعارضه
broken english
U
انگلیسی دست و پا شکسته
broken fibres
U
تار عضلانی پاره شده
broken field
U
محوطه دفاعی فراسوی خط تجمع
heart broken
U
محنت زده
heart broken
U
دل شکسته
broken country
U
زمین مضرس
broken bricks
U
سنگریزه
broken wind
U
یلپپیک
gas fired hardening tempering furnace
U
کوره سخت گردانی و بازپخت گازسوز
broken traffic line
U
خط گسسته برای امد و شد
I had my car broken into last week.
U
هفته پیش از ماشینم دزدی کردند.
broken traffic line
U
خط چین برای امد و شد
To speake broken French.
U
فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
The door – handle has broken off.
U
دسته درشکسته است
My face has broken with pimples.
U
صورتم جوش زده است
he received a broken hand
U
دستش شکست
He broken an Olympic record.
U
رکورد المپیک را شکست
The dog has broken loose .
U
سگ زنجیرش را باز کرد وفرار کرده است
That jar is broken and that measure spilt .
<proverb>
U
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.
He felt like he'd finally broken the jinx.
U
او
[مرد]
این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
The house next door was broken into/burgled/burglarized yesterday.
U
دیروز دزد خانه همسایه را زد.
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com