Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
backward pass
U
پاس عرضی یا به عقب
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
backward
U
بازیابی داده از سیستم آسیب دیده
backward
U
ارسال داده که توسط گیرنده کنترل میشود
backward
U
جستجو برای دادهای که از موقعیت نشانه گر شروع میشود یا از انتهای فایل و به ابتدای فایل می رسد
backward
U
در جهت عقب یا در خلاف جهت
backward and f.
U
پس وپیش
backward and f.
U
عقب و جلو
backward
U
به عقب
to go backward
U
تنزل کردن
to go backward
U
پس رفتن
backward-looking
U
ایدهوعملمخالفتآمیز
backward
U
تصحیح خطا که توسط گیرنده تشخیص داده شده است و ارسال سیگنال به فرستنده برای ارسال مجدد داده
backward
U
سیگنال کنترل و handshaking
backward
U
عقب افتاده
backward
U
به پشت ازپشت
backward
U
وارونه
backward
U
عقب مانده کودن
backward
U
عقب مانده
backward
U
کانال از گیرنده به فرستنده برای ارسال گیرنده
backward
U
پس گشت
backward
U
کانالی از گیرنده به فرستنده برای حمل سیگنالهای کنترل
backward
U
روشی در هوش مصنوعی برای محاسبه هدف از بین چندین قانون
backward pawn
U
پایده عقبمانده شطرنج
backward dive
U
شیرجهبهپشت
backward bucket
U
سطلوارونه
backward somersault
U
پشتک از پشت
backward search
U
جستجوی پسرو
backward reference
U
ارجاع به عقب
backward linkages
U
اثرهای قهقرائی
backward reaction
U
واکنش برگشت
backward notion
U
حرکت قهقرایی یا وارونه
backward linkages
U
اثرهای نشیب
backward chaining
U
روشی برای استدلال که ازهدف مطلوب شروع و به سمت حقایق از قبل شناخته شده ادامه می یابد
backward effect
U
اثر واشوری
shift backward
U
حرکت به سمت عقب
backward association
U
تداعی وارونه
backward chaining
U
زنجیرهای کردن وارونه
backward chaining
U
زنجیره پسرو
backward child
U
کودک عقب مانده
backward read
U
یک نوع مشخصه موجود دربعضی از سیستمهای نوارمغناطیسی که در ان واحدهای نوار مغناطیسی باحرکت در جهت معکوس می توانند داده ها را به حافظه کامپیوتر منتقل کنند
backward conditioning
U
شرطی کردن وارونه
backward countries
U
کشورهای عقب مانده
backward economy
U
اقتصاد عقب مانده
backward effect
U
اثر اشفتگی
shift backward
U
انتقال به عقب
backward bucket cylinder
U
سیلندرسطلوارونه
Underdeveloped ( backward) countries .
U
کشورهای عقب افتاده
backward bending supply curve
U
منحنی عرضه به عقب خم شونده
backward leg hook and underarm
U
سوبلس با استفاده از پا
two pass
U
دوگذری
by pass
U
لوله یدکی جا گذاشتن
by pass
U
دور زدن مانع
by pass
U
گذرگاه فرعی
by pass
U
لوله فرعی
two pass
U
دو گذری
to pass over
U
نادیده رد شدن ازپهلو
pass through
U
دیدن
by pass
U
شنت کردن
by pass
U
بای پاس کردن پل زدن راه فرعی ساختن اتصال کوتاه کردن مجرای فرعی
by pass
U
گذرگاه فرعی مسیر فرعی
by pass
U
اتصال کوتاه
This too wI'll pass.
U
این نیز بگذرد
To get a pass.
U
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
come to pass
U
اتفاق افتادن
come to pass
U
رخ دادن
to pass over
U
صرف نظرکردن از
to pass over
U
چشم پوشیدن از
pass up
U
رد کردن صرفنظر کردن
pass off
U
نادیده گرفتن
pass off
U
بخرج دادن قلمداد کردن
pass off
U
به حیله از خود رد کردن
pass off
U
بیرون رفتن
pass off
U
برگزار شدن
pass off
U
برطرف شدن
through pass
U
پاس کوتاه از میان مدافعان
to come to pass
U
واقع شدن
to come to pass
U
روی دادن
pass on
U
پیش رفتن
pass on
U
در گذشتن
pass on
U
ردکردن
pass under
U
رد شدن از جلو موج سواردیگر
pass through
U
متحمل شدن
pass over
U
چشم پوشیدن
pass over
U
غفلت کردن
pass over
U
عید فطر
pass over
U
عید فصح
pass out
U
مردن ضعف کردن
pass out
U
ناگهان بیهوش شدن
pass on
U
دست بدست دادن
pass by
U
ول کردن
pass by
U
از پهلوی چیزی رد شدن نادیده انگاشتن
pass away
U
درگذشتن
to pass off
U
ازمیان رفتن
to pass off
U
برگذارشدن گذشتن
to pass off
U
تاشدن
to pass off
U
بیرون رفتن
to pass off
U
خارج شدن
to pass on
U
پیش رفتن
to pass on
U
گذشتن
to pass on
U
درگذشتن
to pass on
U
امدن
one pass
U
تک گذری
one pass
U
یک گذری
second pass
U
گذر دوم
pass away
U
مردن
to pass
U
سدی راشکستن ودل بدریازدن
to pass a way
U
گذشتن
to pass a way
U
درگذشتن
to pass a way
U
مردن نابود شدن
to pass by any one
U
از پهلوی کسی رد شدن
to pass for
U
پذیرفته یا شناخته شدن بجای
outside pass
U
رد کردن چوب امدادی بادست چپ به دست راست یار
to pass for
U
قلمدادشدن بجای
to pass on
U
رخ دادن
pass off
U
تاشدن
pass
U
اجازه عبور
pass
U
گذراندن تصویب شدن
pass
U
یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
pass
U
برنامه اسمبلر که کد اصلی را در یک عمل ترجمه میکند
pass
U
عمل حرکت دادن تمام طول نوار مغناطیسی روی نوکهای خواندن /نوشتن
pass
U
1-اجرای حلقه یک بار. 2-یک عمل
pass
U
گذر
pass
U
بلیط
pass
U
گذراندن
pass
U
جواز گذرنامه
pass
U
پروانه
pass
U
گردونه گدوک
pass
U
راه
pass
U
انتقال یافتن منتقل شدن
pass
U
جواز
pass
U
مسیر کوتاه جنگی
pass
U
معبر
pass
U
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pass
U
معبر جنگی
pass
U
گذرگاه کارت عبور گذراندن
pass
U
عبورکردن
pass
U
یک دور حرکت در مسیرمسابقه اسکی روی اب انصراف از پرش برای انتخاب اندازههای بالاتر
pass
U
رد کردن چوب امدادی
pass
U
تصویب شدن
pass
U
کلمه عبور
pass
U
صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
pass
U
گذرگاه
pass
U
گذر عبور
pass
U
اجتناب کردن
pass
U
تصویب کردن قبول شدن
pass
U
رد شدن سپری شدن
over-pass
U
پل هوایی
pass
U
عبور کردن
pass
U
گذشتن
pass
U
رخ دادن
pass out
<idiom>
U
ضعیف وغش کردن
pass on
<idiom>
U
مردن
pass on
<idiom>
U
رد کردن چیزی که دیگر
pass off
<idiom>
U
تظاهر کردن
pass off
<idiom>
U
جنس را آب کردن
over-pass
U
پل روگذر
pass
U
تمام شدن
pass
U
وفات کردن
pass
U
پاس
to pass somebody something
U
به کسی چیزی دادن
pass
U
سبقت گرفتن از خطور کردن
pass
U
پاس دادن
pass
U
گردنه
pass
U
رایج شدن
pass
U
قبول کردن
pass muster
<idiom>
U
آزمایش را با موفقیت
to pass in review
U
سان دیدن
sell the pass
U
خیانت به مرام دسته خودکردن
snap pass
U
پاس سریع با پیچش سریع مچ
slap pass
U
پاس اریب
sell to pass
U
خیانت به مرام دسته خودکردن
shovel pass
U
پاس اززیر بازو
suicide pass
U
پاس به دریافت کننده از پشت سرش
spot pass
U
پاس غیرمستقیم
to pass one's word
U
قول دادن
spot pass
U
پاسی که بجای فرستادن به بازیگر به نقطه معینی فرستاده میشود
sprint pass
U
مبادله نامرئی چوب امدادی
shovel pass
U
پاس از زیر بازو
to bring to pass
U
بوقوع رساندن
three pass assembler
U
همگذار سه گذره
pass the buck
<idiom>
U
مسئولیت خودرا به دیگری دادن
free pass
U
مجوزورود
boarding pass
U
کارتمخصوصیکهمسافرانباید بههمراهداشتهباشند
ore pass
U
عبورسنگمعدن
by-pass taxiway
U
محلعبورلولهآب
to pass the ball to somebody
U
توپ را به کسی پاس دادن
wall pass
U
پاس مستقیم
two pass assmbler
U
هم گذر دو گذری
I could pass for a Greek .
U
می توانم خودم رایونانی جابزنم
make a pass at someone
<idiom>
U
to pass a disease on
U
بیماری منتقل کردن
pass a judgement
U
قضاوت کردن
To pass a bI'll through parliament .
U
لایحه یی را از مجلس گذراندن
To pass the exam on the first try.
U
یک ضرب در امتحان قبول شدن
to get a pass in physics
U
در امتحان فیزیک قبول شدن
two pass assembler
U
همگذار دوعبوری
two pass assembler
U
همگذار دو گذره
to pass the buck
<idiom>
U
مسئولیت ناخوشایند
[تقصیر یا زحمت]
را به دیگری دادن
to pass muster
U
پذیرفته شدن
to pass into silence
U
مسکوت عنه ماندن
to pass into silence
U
فراموش شدن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com