English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
She pressed the child to her side. U بچه را به خودش چسباند
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
He was pressed for pressed for ad answer . U به اوفشار آوردند تا جواب بدهد
pressed U کمبودزمانییامالی
pressed powder U پنکیک
pressed area U ناحیهفشردهشده
he is pressed for money U از بی پولی در مضیقه است
hard pressed <idiom> U بارمسئولیت ووفیفه
She pressed my hand . U دستم را فشار داد
the people pressed in U مردم زور اورده داخل شدند
hand pressed U دست افشار
hard pressed U سخت گرفتار
hard pressed U سخت موردتعقیب
hard-pressed U سخت گرفتار
hard-pressed U سخت موردتعقیب
hard pressed <adj.> U دست تنگ
pressed for time <idiom> U با اشکال وبه سختی وقت
to be pressed for time U عجله داشتن
die pressed part U بخش فشرده حدیدهای
iam pressed for space U جایم تنگ است
iam pressed for space U از حیث جا در زحمتم
united pressed pawns U پیادههای رونده متصل شطرنج
She furtively pressed my hand . U یواشکی دستم را فشارداد
cold pressed forging U اهنگری فشاری سرد
hot pressed part U بخش پرس شده داغ
We are pressed for money ( time ) . U ازنظرمالی ( وقت ) تحت فشار هستیم
I am in a great hurry . I am pressed for time . U خیلی عجله دارم
side by side columns U ستونهای پهلو به پهلو
To take someones side . To side with someone. U از کسی طرفداری کردن
the child is a wonder U این بچه عجوبه ایست
he is my only child U فرزند یگانه من است
child U بچه
child U ولد
child U طفل
from a child U ازهنگام بچگی
with child <idiom> U حامله شدن
child U ionship relat child parent
i would i were a child U ای کاش بچه بودم
with child U ابستن حامله
to get with child U ابستن کردن
child U کودک
child U فرزند
only child U تک فرزند
child U یک رکورد داده که تنها با توجه به محتوی رکوردهای موجوددیگر میتواند ایجاد شود
child U parent
Watch the child ! U مواظب بچه باش !
child study U کودک پژوهی
child window U پنجرهای در پنجره اصلی
child window U پنجره کوچکتر نمیتواند از مرز پنجره بزرگتر خارج شود و وقتی پنجره اصلی بسته است آن هم بسته میشود
child psychology U روانشناسی کودک
child psychiatry U روانپزشکی کودک
child process U تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child abuse U بهره کشی از کودک
child adoption U فرزند خواندگی
child centered U کودک محور
child development U رشد کودک
child custody U حضانت
child in the womp U حمل
unborn child U حمل
child law U حقوق کودک
child of the second bed U بچه زن دوم
poor child U بیچاره بچه
nurse child U فرزند خوانده
foster child U فرزند خوانده
god child U بچه تعمیدی
grand child U نوه
lost child U طفل لقیط
he treated me as a child U بامن مانند بچه رفتارکرد
To spoil child . U بچه یی را لوس کردن
latchkey child [کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
The child is going to go to bed. U بچه دارد می رود بخواب
gutter child U بچه موچه گرد
natural child U بچه نامشروع
nurse child U فرزند رضائی
god child U فرزندتعمیدی
I asked for the child. من یک برای بچه سفارش دادم.
elf child U بچهای که پریان بجای بچهای که دزدیده اندمیگذارند
Could we have a plate for the child? U آیا ممکن است بشقابی برای بچه مان به ما بدهید؟
feral child U کودک وحشی
natural child U طفل حرامزاده
in child birth U درحال زایمان
illegitimate child U طفل نامشروع
an abortive child U بچه سقط شده
child's play U بازی کودکان
child's play U هر کار بسیار آسان
she is quick with child U جنبش بچه رادرشکم حس میکند
hardly a child anymore U دیگر به سختی بچه ای
she has brone a child U ان زن بچه زائیده است
adopted child U فرزند خوانده
latchkey child [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
child prodigy U بچهبا استعداد
rejected child U کودک مطرود
child program U تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
love child U حرامزاده - بچهایکهپدرمادرشهرگزبایکدیگرازدواجنکردهاند
elf child U بچه عوضی
problem child U فیل جناح وزیر درصورتی که راه گسترش ان مسدود باشد
problem child U فرزند مسئله دار
child's play U بچه بازی
an abortive child U فگانه
the child is a great t. to us U این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
the losser of a child U فقدان یا داغ فرزند
to beat a child U کتک زدن بچه
Ask the truth from the child . <proverb> U یرف راست را از بچه بپرس.
to i. a child with vaccine U ابله بچه ایی را کوبیدن
big with child U حامله
to vaccinate a child U ابله بچهای را کوبیدن
wolf child U کودک گرگ پرورده
you will spoil the child U بچه را فاسد خواهیدکرد
to tuck in a child U پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
backward child U کودک عقب مانده
problem child U کودک مشکل افرین
big with child U ابستن
to tuck up a child [British E] U پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
The child is beginning to talk. U بچه دارد زبان باز می کند
parent child relationship U رابطه پدر و پسر
to i. obedience intoa child U فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن
to kiss away a child's tears U بابوسیدن بچه اشکهایش راپاک کردن
To adopt a child ( an infant ) . U کودکی را بفرزندی قبول کردن
female slave with a child U ام ولد
female slave with a child U master her from child witha
child death rate U نرخ مرگ و میر کودکان
child guidance clinic U درمانگاه راهنمایی کودک
child labor laws U قوانین کار کودکان
child labour legislation U قانون مربوط به کارخردسالان
child langmuir equation U معادله چایلد- لنگمیور قانون چایلد- لنگمیور
child rearing practices U شیوههای پرورش کودک
You are stll a child in her eyes. U به چشم اوهنوز یک بچه هستی
Dont spoil the child . U بچه را خراب نکنید (لوس نکنید )
The child fell off the balcony. U بچه از ایوان پرت شد
blood money of an unborn child U دیه جنین
The child [kid,baby] has taken after her mother. بچه به مادرش رفته.
The child of ones old age is a bell hung from ones. <proverb> U بجه سر پیرى زنگوله تابوت است .
He beats his own child to frighten his neighbour. <proverb> U بچه خود را مى زند که همسایه بترسد .
blood money of an unborn child U غره
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal. U مانند هر کودک، او [زن] وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
the child belongs to the marriage bed U الولد الفراش
He had the air of a frightened(scared)child. U حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود
putative father of an illegitimate child U پدر مفروض فرزندی نامشروع
His new luxury mansion is a dar cry from the one bedroom cottage he lived in as a child. U عمارت لوکس جدیدش کجا و کلبه یک خوابه ای که کودکی اش را در آن به سر برد کجا.
side out U خراب کردن سرویس
over the side U خارج از ناو
near side U سمت اسباب که ژیمناست بدان نزدیک میشود
on side U پایان بازی
on side U در داخل خط خارج نشده
right side up U وارونه
On that side . U درآن طرف
near side U سمت چپ اسب
side out U خطای سرویس
out side of U جز غیراز
off side U خارج از خط
out side U دریافت کننده سرویس دریافت کننده سرویس اسکواش
off side U سمت راست زمین کریکت مقابل زمین توپزن
side by side U پهلو به پهلو
right side up U پشت رو
side U کناره
on the other side <adv.> U طور دیگر
on the other side <adv.> U درمقابل
on the other side <adv.> U ازطرف دیگر
side U بر
on the other side <adv.> U به ترتیب دیگر
side U جنب جانب
on one side <adv.> U یکی انکه
side U طرف
side U ضلع
side U طرفداری کردن از
side U پهلو کناره
side U در یکسو قرار دادن
on one side <adv.> U در یک طرف
side U پهلو
side U سمت
side U سو
side U تیم
along side U در پهلو
along side U در کنار
in side U سمت سرویس زمین اسکواش
side U سمت کنار
along side of U درپهلوی
side with <idiom> U عاشق چیزی بودن
he is on our side U طرف ما
he is on our side U طرفدار مااست
in side U سمت سرویس زمین
side U جهت
on the other side <adv.> U از سوی دیگر
along side of U درقبال
along side of U دربرابر
along side U پهلو به پهلوی
along side U تا کنار
to win over to one's side U مجذوب خود کردن
flip side U پشت هرچیز
to win over to one's side U بطرف خوداوردن
to win over to one's side U غالب امدن بر
weather side U سمت بادگیر
flip side U پشت صفحهی گرامافون
weak side U حمله باتعداد کم جبههای با تعدادکمتر بازیگر
weak side U زمین دور از توپ
side lane U راهعبورجانبی
flip side U بخش ثانوی هرچیز
to be on the safe side U باقی نباشد
side ward U ازپهلو
side ward U ضلعی
side ward U پهلویی
side ward U یک بری
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com