English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 112 (8 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
No man can serve two masters. <proverb> U با یک دست نمى شود دو هندوانه را برداشت .
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
old masters U نقاشی هر یک از این هنرمندان
masters U داده مرجع که در فایل اصلی ذخیره شده است
masters U سیستم با کامپیوتر کنترل اصلی و یک فرعی که از اصلی دستور می گیرد
masters U نرم افزاری که عملیات سیستم را کنترل میکند
masters U کامپیوتر در سیستم چند پردازنده که سایر پردازنده ها و کارهای اختصاص داده شده را کنترل میکند
masters U سیگنال زمانی که تمام قط عات سیستم با آن سنکرون می شوند
masters U اولین کارت پانج در بسته که حاوی اطلاعاتی درباره بقیه کارتهاست
masters U 1-دیسکی که حاوی تمام فایلهای یک کار است . 2-دیکی که حاوی کد سیستم عامل کامپیوتر است که پیش از عملیات سیستم باید باز شود
masters U مدل اصلی
masters U جامع
masters U مخدوم
masters U رسانه مغناطیسی که حاوی تمام برنامههای مورد نیاز یک برنامه کاربردی است
masters U سیستمی که هر پردازنده آن اصلی و مخصوص یک کار است
old masters U هر یک از نقاشان بزرگ اروپایی قبل از قرن هیجده
masters U ماهر شدن
masters U ارباب صاحب
masters U آموزش و فهمیدن یک زبان یا فرآیند
masters U مهمترین شخص یا وسیله در سیستم . به روزترین و درست ترین فایل
masters U مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود
masters U ترمینالی در شبکه که نسبت به سایرین تقدم دارد و توسط مدیر سیستم برای تنظیم سیستم یا انجام دستورات مقدم به کار می رود
masters U و وقتی کامپیوتر روشن میشود بار میشود.
masters U نوار مغناطیسی که حاوی تمام توابع حیاتی سیستم عامل است
masters U قطعه کار اصلی
masters U خوب یادگرفتن
masters U ماهرشدن
masters U صاحب
masters U پیر
masters U مدیر مرشد
masters U رئیس
masters U کارفرما
masters U ارباب استاد
masters U چیره دست
masters U دانشور
masters U استادشدن
masters U تسلط یافتن بر
masters U رام کردن
masters U کاپیتان کشتی
masters U استاد شطرنج
masters U کسب مهارت کردن
masters U ماهر شدن در چیزی
masters U تسلط یافتن
masters U اصلی
masters of ceremonies U متصدی تفریحات یا معرف نطاق جلسه
masters and misses U جوانان
past masters U استاد قدیمی
past masters U استاد پیشین
Masters of Arts U صاحب درجهای از دانشگاه که اصولا` میتواند در دانشگاه اموزگاری کند
masters of ceremonies U رئیس تشریفات
to serve ad an example U سرمشق شدن
serve one out U تلافی بسر کسی دراوردن
to serve one out U تلافی بسر کسی دراوردن
to serve one s a U دوره شاگردی خودرابه پایان رساندم
to serve out U بخش کردن دادن
to serve up U گذاردن یادرفرف ریختن
serve someone right <idiom> U تنبیه یا نتیجهای که شخص سزاوارش است
to serve as something U به کار رفتن به عنوان چیزی
to serve something U غذا [چیزی] آوردن
serve U کفایت کردن
serve U خدمت کردن به
serve U سرو
serve U خدمت ارتشی کردن
serve U در خدمت بودن
serve U نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve U رفع کردن براوردن احتیاج
serve U نخ پیچی کردن
serve U توپ رازدن
serve U سرو زدن
serve U نوبت
serve U خدمت کردن
serve U خدمت انجام دادن
serve U گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
serve U بکار رفتن
serve U بدردخوردن
serve one's purpose <idiom> U مفیدبودن شخص برای کاری مشخص
to serve one's term U دوره خدمت خود را طی کردن
to serve in the army U درارتش خدمت کردن
to serve one's term U خدمت خودرا انجام دادن
Can you serve me immediately? U آیا ممکن است غذایم را فورا بیاورید؟
to serve time U زندانی بودن
to serve time U در زندان بسربردن
to serve oneself U از خود پذیرایی کردن
to serve with a summons U با خواست برگ خواندن
serve time <idiom> U زمانی رادرزندان بودن
to serve a subpoena on U فرستادن
to serve in the ranks U خدمت سربازی کردن
serve one's term U دوره خدمت خود را طی کردن
out of hand serve U سرویس پایین دست
flick serve U سرو تند و کوتاه با چرخش مچ
to serve one a trick U بکسی حیله زدن
serve one a trick U بکسی حیله زدن
serve notice on U اخطار کتبی دادن به
to serve at table U پیشخدمتی کردن
serve at table U پیشخدمتی کردن
serve a sentence U به حکم دادگاه زندانی شدن دوره حبس خود را طی کردن
lob serve U سرویس قوسدار بلند سرویس هوایی قوسدار
serve time U درزندان بسر بردن
serve time U در زندان به سر بردن
to serve apprenticeship U خودراگذراندن
to serve apprenticeship U دوره شاگردی
to serve a subpoena on U با خواست برگ فراخواندن احضاریه برای
to serve a notice on some one U اخطار یا یاد داشت برای کسی فرستادن
kick serve U سرویس پیچشی
to serve a legal p on any one U ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
they serve it with butter U کره به ان میزنند
they serve it with butter U با کره انرامی اورند
that will not serve ourp U این به کارمانخواهد خورد این مقصودمارا انجام نخواهدداد
serve a notice on someone U برای کسی اخطار فرستادن
to serve notice on a person U رسما بکسی اخطار کردن
serve one's term of imprisonment U حبس خود را گذراندن
to serve the city with water U اب برای شهر تهیه کردن
There is no point in his staying here . His staying here wont serve any purpose. U ماندن او در اینجا بی فایده است
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com