English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 126 (7 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
He told me in so many words . U عینا" اینطور برایم گفت
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Search result with all words
Mark my words . Remember what I told you . U یادت باشد چه گفتم
Other Matches
i told him not to go U به او گفتم نرود
such a one told me U یک زیدی بمن گفت
such a one told me U یک کسی بمن گفت
i merely told him that U فقط به او گفتم که
i merely told him that U همینقدربه او گفتم که
i told him not to go U به او گفتم نرو
I was told ... U به من گفته شد ...
If only you had told me . U کاش به من گفته بودی
all told U روی هم رفته
told U گفته شده
to have ones fortune told U فال گرفتن
You should have told me earlier. U باید زودتر به من می گفتی
Do you want to have your fortune told? U می خواهی برایت فال بگیرم ؟
I told you , didnt I ? U من که بتو گفتم ( گفته بودم )
nothing remains to be told U چیزی برای گفتن باقی نمیماند
Hasn't anyone told you? U هیچ کس به شما چیزی نگفت؟
Hasn't anyone told you? U کسی به شما چیزی نگفت؟
He told us what the score was. U جریان را برایمان تعریف کرد ( گفت )
One gets amusement and has his fortune told as well. <proverb> U هم فال هم تماشا.
He was favorably impressed by what I told him . U حرفم دردلش نشست
This jock that you told me is as old as Adams . U این لطیفه که گفتی خیلی دیگه کهنه است
When told to carry a load , the ostrich was a bird. <proverb> U به شتر مرغ گفتند بار ببر گفت مرغم گفتند پرواز کن گفت شترم.
they had words U حرفشان شد
in other words <adv.> U به کلام دیگر
the f. words U کلمات زیرین
they had words U باهم نزاع کردند
in other words <adv.> U به عبارت دیگر
in so many words U با عین این کلمات
In our other words. U بعبارت دیگر
words U الفاظ
to ask somebody to say a few words U خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
in so many words U عینا
of few words U کم حرف
in other words <idiom> U به کلام دیگر
I gave him a piece of my mind . I told him off. I gave him a good dressing down . U اورا شستم وگذاشتم کنار ( پر خاش )
The two are rhyming words . U این دو لغت هم قافیه هستند
In the words of Ferdowsi … U بقول فردوسی
You mark my words . U ببین کجاست که بهت می گویم ؟( بگفته ام گوش کن )
words in contracts should U الفاظ عقود محمول است برمعانی عرفیه
You took the words out of my mouth. U جانا سخن از زبان ما می گویی
Hear it in his own words. U از زبان خودش بشنوید
You mark my words. U این خط واینهم نشان
A dictionary tell you what words mean . U فرهنگ زبان معنی کلمات را میدهد
eat one's words <idiom> U حرف خود قدرت دادن
take the words out of someone's mouth <idiom> U سخن از زبان کسی گفت
choice of words U بیان
choice of words U کلمه بندی
choice of words U جمله بندی
war of words U بحث وجدل
war of words U منازعه
to help with words and deeds <idiom> U با پند دادن و عمل کمک کردن
weigh one's words <idiom> U مراقب صحبت بودن
take the words out of someone's mouth <idiom> U حرف دیگری راقاپیدن
play on words <idiom> U بازی با کلمات
he was provoked by my words U از سخنان من رنجید
play upon words U جناس بکار بردن
i ran the words through U ان کلمات را خط زدم
waste one's words U زبان خود را خسته کردن
big words U حرفهای گنده
words are but wind U حرف جزو
words are but wind U هواست
put into words U به عبارت دراوردن
he was provoked by my words U سخنان من باو برخورد
your words offended her U سخنان شما به احساسات اوبرخورد
to play upon words U جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
imitative words U واژههای تقلیدی
to gloze over one's words U سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
precatory words U عبارتی در وصیتنامه که دران موصی تقاضایی از موصی له کرده باشد
imitative words U مورموریاغرغر کردن
reserved words U کلمات ذخیره شده
reserved words U کلمههای رزرو
reserved words U کلمههای محافظت شده
the a.of boreign words U اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
to be sparing of words U مضایقه ازحرف زدن کردن کم حرفی کردن
to eat ones words U سخن خودراپس گرفتن
your words offended her U از سخنان شمارنجید
english words U واژه ها یا لغات انگلیسی
control words U کلمات کنترلی
acceptance by words U قبول قولی
to i. from somebodies words U از حرفهای کسی استنباط کردن
code words U کلمات رمزی
Acrimonious words کلمات تلخ و نیشدار
He is too stingy for words. U دست توی جیبش نمی کند ( خسیس است )
They have had words ,I hear . U شنیده ام حرفشان شده ( بحث ؟ جدل لفظی )
code words U کلمه رمز
play on words U تجنیس
play on words U جناس
apt words U ابرو
swear-words U کفر
swear-words U ناسزا
big words U لاف
buzz words U رمز واژه
words of limitation U الفاظ تعیین کننده سهم هرکس در سند
buzz words U لغت بابروز
apt words U مجرای اب
four-letter words U واژهیچهار حرفی
four-letter words U واژهی قبیح
swear-words U فحش
he took my words in good part U سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
his words injured my feelings U سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
my words hurt his feelings U سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
The exam was too easy for words . U امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
To bandy words . to argue. U بگو مگه کردن ( ,,یکی بدو کردن )
Bluntly. Without mincing words. U صاف وپوست کنده
To argue ( exchange words ) with someone . U با کسی یک بدوکردن
This knife is too blunt for words . U این چاقو ماست راهم نمی برد ( خیلی کند است )
put words in one's mouth <idiom> U چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
to pour out abusive words U سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
Her words are empty of meaning. U حرفهایش خالی از معنی ومفهوم است
To put the words into someones mouth. U حرف توی دهن کسی گذاشتن
Fine words butter no parsnips. U از تعارف کم کم وبر مبلغ افزای
He left fily a few choice words. U چند تا حرف مفت ( ناسزا )تحویل داد
His deeds fail to square with his words. U عملش با حرفش نمی خواند
To put the words in somebodys mouth. U حرف دردهان کسی گذاشتن
sweet words (voice,sleep U کلمات ( صدا خواب )شیرین
I didnt mince my words . I put it very well . U قشنگ حرفم رازدم
Actions speak louder than words . U دو صد گفته چونیم کردار نیست
To speak firmly . Not to mince ones words . U محکم حرف زدن ( با قا طعیت )
fair words butter no parsnips U به حلواحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
fine words butter no parsnips U بحلوابحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
fine words butter no parsnips <proverb> U از حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود
action speaks louder than words <proverb> U دو صد گفته چون نیم کردار نیست
With soft words one may persuade a serpent out of . <proverb> U با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون مى کشند .
a man of words and not of deeds is like a garden full of weeds <proverb> U با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com