Perdic.com
English Persian Dictionary - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 182 (9 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English
Persian
Menu
Catch not at the shadow and lase the substance.
<proverb>
U
به فرع نپرداز که اصل را از دست دهى.
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
substance
U
دوام
substance
U
ذات جوهر
substance
U
مسند
substance
U
جسم
substance
U
ماده
substance
U
شی
substance
U
جنس
substance
U
ذات
substance
U
جوهر
substance
U
مفاد مفهوم
substance
U
استحکام
substance
U
عین
in substance
U
اصولا
in substance
U
در اصل
substance
U
ماده اصلی
coloring substance
U
ماده رنگ
dissymmetric substance
U
جسم نامتقارن
exereta substance
U
ماده پس داده
pure substance
U
جسم ناب
substance and accidents
U
جوهروعرض
substance and form
U
جوهروعرض
substance of endowment
U
عین موقوفه
substance withdrawal
U
ترک دارو
symmetry substance
U
ماده متقارن
the colouring p of a substance
U
ماده رنگ دهنده جسمی
asymmetric substance
U
جسم بی تقارن
toxic substance
U
ماده سمی
allelopathic substance
U
ماده دورساز
abiotic substance
U
ماده بیجان
Form without substance .
U
صورت بدون معنی
All show and no substance.
<proverb>
U
از ظاهر کسی نمی شود به باطنش پی پرد.
[ضرب المثل]
To shadow someone.
U
مثل سایه کسی را تعقیب کردن
shadow
U
بحریف خیالی مشت زدن
shadow
U
سایه
shadow
U
فل
shadow
U
سایه افکندن بر رد پای کسی را گرفتن
shadow
U
پنهان کردن
shadow
U
شبح سایه
shadow
U
هواپیمای یدک کش
shadow
U
چسبیدن به حریف
shadow
U
شدو سایه
drop shadow
U
سایه برجسته
to be afraid of one's own shadow .
از سایه خود هم ترسیدن .
shadow price
U
شبه قیمت قیمت ضمنی
shadow memory
U
شبه حافظه
shadow printing
U
چاپ سایهای
shadow RAM
U
روش بهبود کارایی PC با کپی کردن محتوای قطعه
shadow ROM
U
حافظه مجازی فقط خواندنی
shadow page
U
جدول مبدل که محلهای حافظه واقعی را با معادل محلهای مجازی آن ها بیت میکند
shadow zone
U
منطقه کور عمق اب
He fight with his shadow.
<proverb>
U
او با سایه خود مى جنگد (از سایه خود مى ترسد).
shadow price
U
قیمت سایهای
half shadow
U
نیم سایه
shadow memory
U
حافظه ثانوی موقت
shadow memory
U
محلهای حافظه مکرر که با کد مخصوص قابل دستیابی است
shadow page
U
محلهای حافظه مکرر که با کد مخصوص قابل دستیابی است
shadow mask
U
صفحه مشبک
shadow factor
U
ضریب انحراف سایه
shadow factor
U
ضریب مربوط بانحراف سایه در عکس هوایی برای تعیین ارتفاع اشیاء
shadow play
U
نمایش سایه ها
shadow play
U
نمایش ارواح
shadow memory
U
جدول مبدل که محلهای حافظه واقعی را با معادل محلهای مجازی آن ها بیت میکند
wind shadow
U
منطقه اب نسبتا راکد در سمت پناهگاه قایق از باد
shadow RAM
U
ROM به یک قطعه RAMسریع تر در هنگام روشن کردن کامپیوتر
eye-shadow
U
سایهی چشم
thermal shadow
U
سایه روشن حرارتی
thermal shadow
U
سایههای حرارتی
To cast a shadow.
U
سایه انداختن
To cast a shadow .
U
سایه انداختن
shadow ball
U
تمرین گوی اندازی
five-o'clock shadow
U
ته ریش
He is afraid of his own shadow.
ازسایه خودش می ترسد .
[خیلی ترسو است.]
shadow tuning indicator
U
میزان نمای سایهای
mirror writing shadow reading
U
کامپیوتر میزبان با دو دیسک فیزیکی برای بالا بردن سرعت دسترسی
Inevitably it invites/evokes comparison with the original, of which the remake is merely a pale shadow.
U
این به ناچار مقایسه با نسخه اصلی را مجبور می کند که بازسازی فیلمش کاملا قلابی است.
I wI'll try to catch up.
U
سعی می کنم خودم را برسانم ( جبران عقب افتادگه )
Nobody can catch up with him.
U
کسی به پایش نمی رسد
catch on
<idiom>
U
فهمیدن
catch 22
U
کجدار و مریز
to catch up
U
گرفتن ربودن
catch on
<idiom>
U
همه گیر شدن
catch-22
<idiom>
U
هرکاری انجام بدی نتیجهاش بد است
to catch on
U
دریافتن
to catch at something
U
برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
to catch away
U
ربودن
to catch away
U
گرفتن وبردن
to catch on
U
فهمیدن
to catch on
U
گرفتن
to catch up
U
رسیدن به
catch up with (someone or something)
<idiom>
U
وقف دادن به کسی یا چیزی
catch
U
گرفتن
catch
U
دچار شدن به
catch
U
عمل گرفتن
catch
U
اخذ دستگیره
catch
U
لغت چشمگیر
catch
U
رسیدن به نفر جلو
catch
U
شعار
catch
U
پارو به اب
catch
U
بل گیری
catch
U
کشتی کج
catch
U
بازی دستش ده
catch
U
بل گرفتن دخول پارو در اب
catch
U
مانوردادن روی موج و رانده شدن موج سواربطرف ساحل
catch at
U
برای گرفتن چیزی کوشیدن
catch
U
نیروی اولیه بازوی شناگر در شروع حرکت ماهی گرفتن
catch as catch can
U
کشتی ازاد
catch
U
فهمیدن
catch up
U
رسیدن به
catch up
U
تحرک بیشتر برای جبران عقب ماندگی
catch
U
جلب کردن
catch
U
بدست اوردن
catch
U
از هوا گرفتن
catch
U
درک کردن
catch on
U
گرفتن
catch up
U
ربودن
catch-as-catch-can
<idiom>
U
به هر راه ممکنی
catch cold
U
زکام شدن
There must be a catch(trick)in it.
U
باید حقه ای درکار باشد
adjustable catch
دستگیره قابل تنظیم
catch glove
U
دستکشمخصوصتوپگرفتن
magazine catch
U
جایگاهانبارخشاب
catch-phrase
U
واژهی گیرا
safety catch
U
ضامنتفنگ
catch
[latch]
U
دندانه
[چفت]
[مهندسی]
to catch the connection
U
وسیله نقلیه رابط را گرفتن
to catch
[to start]
U
روشن شدن
[مثال موتور]
catch one's eye
<idiom>
U
توجه کسی را جلب کردن
to catch a fly
U
بل گرفتن
catch a cold
<idiom>
U
سرما خوردن
catch one's breath
<idiom>
U
نفسهای عادی کشیدن
To catch ones breath .
U
نفس تازه کردن
To catch someone in the very act .
U
مچ کسی را گرفتن ( حین ارتکاب )
to catch with one's pants down
U
مچ
[کسی ]
را گرفتن
[حین ارتکاب]
bascket catch
U
گرفتن توپ با کف دست به طرف بالا در سطح کمر
i wonder he did not catch cold
U
که سرما نخورد
to catch a fly
U
توپی را ازهواگرفتن
to catch a glimpse of
U
نگاه مختصرکردن
to catch a likeness
U
چیزیرادیدن ومانند انرادرست کردن
to catch a tartar
U
با خرس درجوال رفتن
catch fence
U
نرده محکم سر پیچ
catch feeder
U
مادی
catch feeder
U
جوی ابیاری
to catch cold
U
سرماخوردن
catch hold of
U
محکم نگاهداشتن
catch meadow
U
چمنی که دردامنه تپهای باشد
catch of guage
U
گیرنده بارانسنج
i wonder he did not catch cold
U
تعجب میکنم
give a catch
U
زدن ضربهای که ممکن است بل گرفته شود
fair catch
U
بل گرفتن توپ لگدزده یا بلندشده از زمین یا پرتاب شده
circus catch
U
گرفتن توپ با حرکات ژیمناستیکی گرقتن توپ ضربه خورده با روشی عجیب
catch trial
U
کوشش مچ گیری
catch sight of
U
دیدن
catch pit
U
مجرای روباز زهکش
catch penny
U
قابل تبدیل به پول
to catch cold
U
زکام شدن
to catch fever
U
تب کردن
catch driver
U
راننده اجیر ارابه
to catch out a batsman
U
گوی رادرهواگرفتن وبدین وسیله نوبت را ازدست چوگان زن بیرون کرد
to catch the fancy of
U
خوش امدن
catch cold
U
سرما خوردن
to muff a catch
U
از بی دست و پایی توپ رانگرفتن
catch a rail
U
برخورد تخته موج سواری باموج و سرنگونی
catch-phrase
U
تکیه کلام
catch-phrase
U
واژه یا عبارتی که جلب توجه کند
catch a crab
U
تصادفا پارو را داخل اب کردن
catch-phrases
U
تکیه کلام
catch-phrases
U
واژه یا عبارتی که جلب توجه کند
catch-phrases
U
واژهی گیرا
to catch napping
U
در حال غفلت و بی خبری گرفتن
catch em alive
U
کاغذ مگس گیر
to catch fever
U
دچارتب شدن
to catch napping
U
چرت زنان گرفتن
to catch fire
U
اتش گرفتن
to catch hold of
U
محکم گرفتن
To catch someone out . To give someone the lie .
U
مشت کسی را باز کردن
catch (someone) red-handed
<idiom>
U
مچ کسی را گرفتن
catch for door bolt
U
ماده
You wont catch me going to his house .
U
غلط می کنم دیگه به منزلش بروم
catch phrase of catchline
U
شعار جذب مشتری
catch for door bolt
U
پل
He muddles the water to catch fish .
<proverb>
U
آب را گل آلود مى کند ماهى بگیرد .
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Perdic.com