English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
yoke U پشت بند قالب در موقع بتن ریزی
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
green sand molding U قالب ریزی تر
swage U قالب ریزی کردن
molded U قالب ریزی کردن
transfer molding U قالب ریزی انتقالی
molds U قالب ریزی کردن
moulds U قالب ریزی کردن
found U قالب ریزی کردن
mould U قالب ریزی کردن
founds U قالب ریزی کردن
mold U قالب ریزی کردن
moulded U قالب ریزی کردن
canned routine U روال قالب ریزی شده
platen U صفحه پهن فلز قالب ریزی و ریخته گری نورد ماشین تحریر و غیره
In the fullness lf time . U به موقع خود ( به موقع مقرر همگام با گذشت زمان )
linear programming U برنامه ریزی خطی طرح ریزی عملیات صنعتی ونظامی برحسب خطوط مشخص ومعین
basic type single tier formwork U قالب بندی نیمه لغزان با پایههای معادل ارتفاع قالب
importing U 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
imported U 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
import U 1-آوردن چیزی از خارج سیستم . 2-تبدیل فایل ذخیره شده در یک قالب به قالب پیش فرض که توسط برنامه استفاده میشود
plasticize U قالب پذیر کردن از قالب در اوردن
blow-up U تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow up U تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow-ups U تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
moulting U پر ریزی موی ریزی
planning comission U هیات برنامه ریزی کمیسیون برنامه ریزی
planning factor U معیارهای طرح ریزی عوامل طرح ریزی
planning directive U دستورالعمل طرح ریزی راهنمای طرح ریزی
simplex method U روش سیمپلکس در برنامه ریزی خطی روش سیستماتیک و منظم برای حل مسائل برنامه ریزی خطی
compression molding process U فرایند قالب گیری تراکمی طریقه قالب گیری تراکمی
occasioned U موقع
nail U به موقع
nails U به موقع
siting U موقع
when U در موقع
ill-timed U بی موقع
inopportunely U بی موقع
periods U موقع
period U موقع
seasonably U به موقع
at an unearthy hour U بی موقع
nailed U به موقع
inapposite U بی موقع
premature U بی موقع
at the precise moment U در سر موقع
occasioning U موقع
occasions U موقع
unseasonably U بی موقع بی جا
occasion U موقع
terming U موقع
termed U موقع
behind time U بی موقع
term U موقع
unseasonable U بی موقع بی جا
the proper time to do a thing U موقع مناسب
till his return U تا موقع برگشتن او
on the dot <idiom> U دقیقا سر موقع
tactful U موقع شناس
tactfully U موقع شناس
belatedly U دیرتر از موقع
belated U دیرتر از موقع
timed U فرصت موقع
thitherto U تا ان موقع تاقبل از ان
juncture U موقع بحرانی
e. to the occasion U درخور موقع
nails U به موقع پرداختن
nicking U موقع بحرانی
on the button <idiom> U درست سر موقع
at a later period U در موقع دیگر
by this U تا این موقع
tactlessly U موقع نشناس
tactless U موقع نشناس
criticalness U اهمیت موقع
nicked U موقع بحرانی
place U مکان موقع
nicks U موقع بحرانی
places U مکان موقع
inopportune U بی موقع نامناسب
placing U مکان موقع
positioning U موقع یابی
situations U محل موقع
rooms U محل موقع
to be proper for U به موقع بودن
room U محل موقع
time U فرصت موقع
times U فرصت موقع
situation U محل موقع
seed time U موقع تخمکاری
nailed U به موقع پرداختن
payment in due cource U پرداخت به موقع
post entry U ثبت پس از موقع
meal time U موقع خوراک
in due course U در موقع خود
noontime U موقع فهر
on one occasion U دریک موقع
nick U موقع بحرانی
discreet <adj.> U موقع شناس
discrete <adj.> U موقع شناس
prudent [discreet] <adj.> U موقع شناس
nail U به موقع پرداختن
discretional <adj.> U موقع شناس
fieldcorn U موقع جولان
opportuneness U موقعیت موقع بودن
playtime U موقع شروع نمایش
d. situation U موقع یا موقعیت باریک
what time ate we supposed to take (have ) lunch ? U چه موقع قراراست بخوریم ؟
i was up late last night U دیشب تا ان موقع هنوزنشسته
mealtimes U موقع صرف غذا
to profit by the accasion U موقع را مغتنم شمردن
pro hac vice U برای این موقع
exigence U ضرورت موقع تنگ
to profit by the accasion U از موقع استفاده کردن
seedtime U موقع تخم کاری
To have a good sense of timing . To have a sense of occasion j. U موقع شناس بودن
put in force U به موقع اجرا گذاشتن
early resupply U تجدید اماد به موقع
premature U قبل از موقع نابهنگام
the hour has struck U موقع بحران رسید
mealtime U موقع صرف غذا
here U در این موقع اکنون
show up U سر موقع حاضر شدن
planning guidance U راهنمای طرح ریزی راهنمای طرح ریزی فرمانده
backfires U منفجر شدن قبل از موقع
backfired U منفجر شدن قبل از موقع
it is toolate.to go U دیگر موقع رفتن نیست
backfire U منفجر شدن قبل از موقع
abrazitic U مادهای که در موقع ذوب نمیجوشد
prematureness U نابهنگامی زودتر از موقع بودن
backfiring U منفجر شدن قبل از موقع
He arrived in the nick of time . U درست به موقع رسید ( سر بزنگاه )
The train came in on time . U قطار به موقع رسید ( سروقت )
pull a punch U در موقع ضربه دست را کشیدن
cut short U پیش از موقع قطع کردن
bedtimes U وقت استراحت موقع خوابیدن
bedtime U وقت استراحت موقع خوابیدن
cod U وصول وجه در موقع تحویل کالا
predate U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
dimout U خاموشی چراغ ها در موقع حمله هوایی
predates U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
muzzle energy U نیروی یک گلوله در موقع خروج از لوله
predated U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
nonce word U واژهای که به تقاضای یک موقع ویژه بسازند
gravitas U موقع سنجی و خوش طبعی در گفتار
tallyho U صدای شکارچی در موقع دیدن روباه
times U به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
slack water U موقع سکون وارامش اب دریا اب ساکن
predating U قبل از موقع بخصوص واقع شدن
high time U اصل موقع وکمی هم گذشته ازموقع
time U به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
timed U به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
gesturing U اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
ballast U کیسه شنی که در موقع صعودبالون پایین میاندازند
fleshing U تنگ اشغال گوسفند در موقع پوست کنی
cash with order U پول نقد همراه سفارش پرداخت به موقع
He cut himself while shaving. U موقع تراشیدن ( اصلاح کردن ) صورتش را برید
gesture U اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
Will you tell me when to get off? U ممکن است به من بگویید چه موقع پیاده شوم؟
gestured U اشارات وحرکات در موقع سخن گفتن وضع
Is there train running on time? U آیا قطاری که به موقع رفت و برگشت کند دارید؟
shuttered fuze U ماسوره منفجر شده یا عمل کرده قبل از موقع
funny bone <idiom> U جایی پشت آرنج که موقع ضربه سوزش وخارش میکند
You should always be careful walking alone at night. U همیشه موقع پیاده روی تنها در شب باید مراقب باشید.
godchildren U طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
godchild U طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید
throw U باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
throwing U باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
pile helmet U کلاهکی که سر شمعها را می پوشاند تا در موقع چکش کاری صدمهای وارد نیاید
throws U باخت عمدی پرتاب توپ به بالا در موقع سرویس فنون پرتابی
The striker's injury puts a question mark over his being fit in time for the tournament. U آسیب مهاجم آمادگی سر موقع او [مرد] را برای مسابقات نامشخص می کند.
counsel U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
blue key U نقطه کمکی ابی برای تنظیم عکس در موقع فاهر کردن فیلم
counsels U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselling U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counseled U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
counselled U در CL به bariester ها و در موقع گفتگو از موکلین ایشان یاsolicitor مربوط به انها گفته میشود
shrouding U شن ریزی
molt U پر ریزی
gravelling U شن ریزی
inpouring U تو ریزی
deplumation U پر ریزی
foundation U پی ریزی
tininess U ریزی
fillings U خاک ریزی
filling U خاک ریزی
planning U طرح ریزی
planning <adj.> برنامه ریزی
effusions U برون ریزی
suffusion U زیر ریزی
casting U چدن ریزی
budgeting U بودجه ریزی
perspiration U عرق ریزی
effusion U برون ریزی
bloodbaths U خون ریزی
libation U ساغر ریزی
foundries U چدن ریزی
modelling U طرح ریزی
projecting U طرح ریزی
bloodbath U خون ریزی
evacuation U برون ریزی
sweats U عرق ریزی
sweating U عرق ریزی
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com