English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
qualify for U واجد شرایط بودن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
eligible U واجد شرایط
bona fide U واجد شرایط
qalified U واجد شرایط
qualify U واجد شرایط
qualification U واجد شرایط
qualifies U واجد شرایط
qualified U واجد شرایط
qulifications U واجد شرایط
quantified U واجد شرایط شدن
quantifies U واجد شرایط شدن
quantifying U واجد شرایط شدن
eligible U واجد شرایط مطلوب
possessing the necessary qualifications U واجد شرایط لازم
qualificatory U واجد شرایط کننده
entry group U گروه واجد شرایط
qualified U واجد شرایط لازمه
quantify U واجد شرایط شدن
qualify U صلاحیت داشتن واجد شرایط شدن
qualifies U صلاحیت داشتن واجد شرایط شدن
qualified person U شخص واجد شرایط کارشناس متخصص
eligible U واجد شرایط برای انتخاب شدن
meets U مطابق شرایط بودن
meet U مطابق شرایط بودن
reasonableness of terms in contract U معقول بودن شرایط قرارداد
ceteris paribus U ثابت بودن سایر شرایط
dynamic condition U شرایط و مقتضیات پویای اقتصادی تغییر شرایط اقتصادی ناشی از تحول سلیقه تقاضا کنندگان وهزینه و مخارج تولید ونسبت جمعیت
synoptic situation U شرایط جوی محلی موجود شرایط جوی اندازه گیری شده منطقهای
homozygote U واجد صفات پدرومادر
animalization U واجد صفات حیوانی
qui tam action U دعوی کیفری که واجد جنبه عمومی و خصوصی باشد
second best theory U نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت
humanize U انسان شدن واجد صفات انسانی شدن
humanized U انسان شدن واجد صفات انسانی شدن
humanises U انسان شدن واجد صفات انسانی شدن
humanizes U انسان شدن واجد صفات انسانی شدن
humanizing U انسان شدن واجد صفات انسانی شدن
humanising U انسان شدن واجد صفات انسانی شدن
humanised U انسان شدن واجد صفات انسانی شدن
conditions U شرایط
terms U شرایط
the conditions U شرایط ان
terming U شرایط
termed U شرایط
term U شرایط
standard temperature and pressure U شرایط متعارفی
requirements U شرایط لازم
marginal conditions U شرایط نهائی
dis qualified U فاقد شرایط
adverse factors U شرایط نامساعد
ambient conditions U شرایط محیطی
delivery terms U شرایط تحویل
makings U شرایط لازم
present conditions U شرایط فعلی
plateau U شرایط پایا
tropical condition U شرایط گرمسیری
payment terms U شرایط پرداخت
plateaus U شرایط پایا
plateaux U شرایط پایا
actude conditions U شرایط حاد
actude conditions U شرایط شدید
admission requirements U شرایط پذیرش
fair play U شرایط برابر
requirements of the credit U شرایط اعتبار
ballistic conditions U شرایط بالیستیکی
normal temperature and pressure U شرایط متعارفی
standard temperature and pressure U شرایط استاندارد
boundary conditions U شرایط حدی
conditions U شرایط اوضاع
boundary conditions U شرایط مرزی
average conditions U شرایط متوسط
normal temperature and pressure U شرایط استاندارد
qualification U وضعیت شرایط
credit terms U شرایط اعتبار
qualifications U شرایط لازم
mutual terms U شرایط متقابل
conference terms U شرایط کنفرانس
conditions of purchase U شرایط خرید
condition of readiness U شرایط امادگی
necessary conditions U شرایط لازم
average conditions U شرایط عادی
spring conditions U شرایط بهاری
light conditions U شرایط نور
second order conditions U شرایط ثانوی
given conditions U شرایط معلوم
sufficient conditions U شرایط کافی
given conditions U شرایط معینه
liner terms U شرایط خط کشتیرانی
ball games U شرایط وضعیت
ball game U شرایط وضعیت
conditions of (the) competition U شرایط رقابت
competitive conditions U شرایط رقابت
no bed of roses <idiom> U شرایط سختوبد
tight spot <idiom> U شرایط سخت
stability conditions U شرایط ثبات
terms of shipment U شرایط حمل
shipping terms U شرایط حمل
settlement terms U شرایط تسویه
settlement terms U شرایط پرداخت
standard condition U شرایط استاندارد
initial condition U شرایط اولیه
standard conditions U شرایط متعارفی
Russian roulette <idiom> U شرایط پرخطر
implied terms U شرایط تلویحی
implied terms U شرایط ضمنی
final cinditions U شرایط فینال
competition conditions U شرایط رقابت
final cinditions U شرایط پایانی
suitable conditions U شرایط مناسب
conditions of use U شرایط کاربرد
existing circumstances U شرایط موجود
equilibrium conditions U شرایط تعادل
emergency conditions U شرایط اضطراری
disadvantages U شرایط نامساعد
disadvantage U شرایط نامساعد
usual conditions U شرایط معمول
terms of trade U شرایط مبادله
terms and conditions U ضوابط و شرایط
conditions of contract U شرایط قرارداد
terms of payment U شرایط پرداخت
working conditions U شرایط کار
terms of trade U شرایط معامله
through the mill <idiom> U تجربه شرایط مشکل
terms and conditions of the credit U ضوابط و شرایط اعتبار
volcanism U شرایط و خصوصیات اتشفشانی
feudatory U تابع شرایط تیول
ineligible U فاقد شرایط لازم
turn the tables <idiom> U عوض کردن شرایط
unqualified U فاقد شرایط لازم
make a difference <idiom> U شرایط را عوض کردن
machining requirments U شرایط براده برداری
investigation of foundation conditions U تحقیق شرایط شالوده
it does not s. the condition U واجدان شرایط نیست
ineligibility U فقدان شرایط لازم
conditions of sale U شرایط اساسی معامله
other things being equal U اگر شرایط دیگررابرابربگیریم
circumstance U شرایط محیط اهمیت
tight squeeze <idiom> U شرایط سخت تجاری
to impose conditions U با شرایط سنگین بارکردن
qualified U دارای شرایط لازم
support conditions U شرایط تکیه گاهی
second order conditions U شرایط مرتبه دوم
provisions of a contract U شرایط قرار داد
tenders conditions U شرایط عمومی مناقصه
conditions U مقررات و شرایط اسبدوانی
bend U شرایط خمیدگی زانویی
disqualify U فاقد شرایط لازم دانستن
entry group U واجدین شرایط تخصصی شغلی
time utility U بهره گیری از شرایط زمانی
get in the swing of things <idiom> U به شرایط جدید عادت کردن
size up <idiom> U بسته به شرایط ،برانداز کردن
desirability U درجه تمایل شرایط مطلوب
loan conversion U تجدید نظر در شرایط وام
debt rescheduling U تجدید نظر در شرایط وام
restructures U شرایط وام را عوض کردن
Are you prepared to accept my conditions? U حاضر ید شرایط مرا بپذیرید؟
restructured U شرایط وام را عوض کردن
ligting conditions U شرایط روشنایی نسبتهای نور
disqualified U فاقد شرایط لازم دانستن
disqualifies U فاقد شرایط لازم دانستن
come into one's own <idiom> U به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
disqualifying U فاقد شرایط لازم دانستن
fall back U سیستم پشتیبان در شرایط اضطراری
restructure U شرایط وام را عوض کردن
However difficult the circumstances [are] , ... U هر قدر هم که شرایط دشوار هستند، ...
climate for growth U شرایط لازم برای رشد
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . U مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate U سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
to have short views U د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contains U در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained U در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain U در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
make the best of <idiom> U دربدترین شرایط بهترین را انجام دادن
put someone in the picture <idiom> U شرایط را شرح دادن برای کسی
play it by ear <idiom> U تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
to satisfy conditions U شرایط را برآورده کردن [ریاضی] [فیزیک]
rescheduling U در شرایط وام تجدید نظر کردن
demand oriented pricing U قیمت گذاری با توجه به شرایط تقاضا
rescheduled U در شرایط وام تجدید نظر کردن
reschedule U در شرایط وام تجدید نظر کردن
condition book U کتابچه حاوی شرایط ومقررات اسبدوانی
reschedules U در شرایط وام تجدید نظر کردن
dead duck <idiom> U در شرایط ناامید کننده قرار داشتن
corresponds U بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond U بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded U بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbered U از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering U از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumber U از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> U مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to be in one's right mind U دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumbers U از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to mind U مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
differential effects U اثرتغییر شرایط استاندارد روی سهمی گلوله
breeding grounds U محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
To stipulate. U شرط کردن (بعنوان شرایط قرار دادن )
let (something) ride <idiom> U ادامه دادن بدون عوض شدن شرایط
To preserve the status quo . U وضع موجود ( شرایط فعلی ) را حفظ کردن
ineligibly U بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب
breeding ground U محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
It is for the Court to fix the terms. [ The terms are a matter for the Court to fix.] U این مربوط به دادگاه می شود که شرایط را تعیین کند.
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com