English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
to feel a pang of jealousy U ناگهانی احساس حسادت کردن
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
to be touched [hit] by a pang of regret U ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
a pang of hunger U احساس ناگهانی گرسنگی
to feel a pang of guilt U ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
extrasensory U ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst U احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
ambivalence U توجه ناگهانی و دلسردی ناگهانی نسبت بشخص یاچیزی
nose dive U شیرجه ناگهانی در هواپیما تنزل ناگهانی قیمت
envies U حسادت
envying U حسادت
jealousies U حسادت
envy U حسادت
heartburning U حسادت
jealousy U حسادت
enviousness U حسادت
flurry U اشفتن طوفان ناگهانی باریدن ناگهانی
flurries U اشفتن طوفان ناگهانی باریدن ناگهانی
delusion of jealousy U هذیان حسادت
envious U حسادت امیز
enviable U حسادت انگیز
green with envy U از حسادت ترکیدن
feels U احساس کردن
appreciating U احساس کردن
sense U احساس کردن
appreciates U احساس کردن
appreciated U احساس کردن
appreciate U احساس کردن
sensed U احساس کردن
feel U احساس کردن
senses U احساس کردن
jealously U از روی حسادت غیورانه
to feel cold U احساس سردی کردن
to freeze U احساس سردی کردن
to be humbled U احساس فروتنی کردن
to feel humbled U احساس فروتنی کردن
scunner U احساس نفرت کردن
forefeel U ازپیش احساس کردن
wamble U احساس تهوع کردن
too big for one's breeches/boots <idiom> U احساس بزرگی کردن
To feel lonely (lonesme). U احساس تنهائی کردن
feel a bit under the weather <idiom> U [یک کم احساس مریضی کردن]
warm one's blood/heart <idiom> U احساس راحتی کردن
synesthesia U احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
to feel humbled U احساس شکسته نفسی کردن
to feel fear U احساس ترس کردن [داشتن]
sensate U اماده پذیرش حس احساس کردن
to be humbled U احساس شکسته نفسی کردن
surged U یک تغییر ولتاژ یا جریان کوتاه ناگهانی و معمولا"نامطلوب در یک مدار در حال کار افزایش ناگهانی ولتاژ ضربه
surges U یک تغییر ولتاژ یا جریان کوتاه ناگهانی و معمولا"نامطلوب در یک مدار در حال کار افزایش ناگهانی ولتاژ ضربه
surge U یک تغییر ولتاژ یا جریان کوتاه ناگهانی و معمولا"نامطلوب در یک مدار در حال کار افزایش ناگهانی ولتاژ ضربه
spurting U جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
spurted U جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
spurt U جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
spurts U جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
His jealousy is completely uncalled-for. U حسادت او [مرد] کاملا بی ربط است.
have half a mind <idiom> U احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
consternate U احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
There's pure jealousy in his every word. U هر کلمه ای که از زبان او [مرد] در می آید حسادت را بیان می کند.
misses U از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed U از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
to feel like something U احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
miss U از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
braids U ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braided U ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braid U ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
nosediving U افت ناگهانی کردن
nosedived U افت ناگهانی کردن
nosedives U افت ناگهانی کردن
to bolt U ناگهانی حرکت کردن
nosedive U افت ناگهانی کردن
to feel any one's pulse U حس کردن احساس کردن دریافتن
to flounce U حرکت تند و ناگهانی کردن
shock action U غافلگیری حمله ناگهانی غافلگیر کردن دشمن
lunge U حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
lunged U حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
lunges U حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
lunging U حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
zaps U حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapping U حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapped U حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zap U حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
auto U توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos U توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
plucked U عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
plucking U عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
plucks U عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
pluck U عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
touches U وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touch U وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
feeling U احساس
sensations U احساس
impressions U احساس
sense line U خط احساس
percipience U احساس
feelings U احساس
gusto U احساس
esthesis U احساس
senses U حس احساس
sensed U احساس
senses U احساس
sensed U حس احساس
appriciation U احساس
apperception U احساس
sense U احساس
apathetic U بی احساس
sensation U احساس
sensing U احساس
thick skinned U بی احساس
sense U حس احساس
aesthesiogenic U احساس زا
sentiment U احساس
aesthsis U احساس
impression U احساس
sensibilities U احساس ودرک هش
sensibility U احساس ودرک هش
supersensory U مافوق احساس
handles U احساس بادست
handle U احساس بادست
pang U احساس بد وناگهانی
subjective sensation U احساس غیرعینی
itchiness U احساس خارش
chilled to the bones <idiom> U احساس یخ زدگی
nostalgia U احساس غربت
malaise U احساس مرض
heavy heart <idiom> U احساس ناراحتی
carebaria U احساس فشار در سر
stolid U فاقد احساس
malease U احساس مرض
stolidly U فاقد احساس
dual sensation U احساس دوگانه
sense switch U گزینهء احساس
perished [British] [colloquial] [feeling extremely cold] <adj.> U احساس یخ زدگی
esthesiometer U احساس سنج
sense wire U سیم احساس
perception U دریافت احساس
tail between one's legs <idiom> U احساس شرمندگی
feeling of inadequacy U احساس نابسندگی
sense organ U عامل احساس
guilt feeling U احساس گناه
impassible U فاقد احساس
aggro U احساس پرخاشگری
amenability U احساس مسئولیت
antipathy U احساس مخالف
humiliation U احساس حقارت
aesthesia U قوه احساس
sensorium U مرکز احساس
perceptions U دریافت احساس
feelers U احساس کننده
euthymia U احساس سرحالی
dreaded <adj.> U پر از احساس هراس
feeler U احساس کننده
really U احساس میکنم
limen U استانه احساس
sensation of hunger U احساس گرسنگی
feeling of inadequacy U احساس بی کفایتی
ill at ease <idiom> U احساس عصبانیت وناراحتی
ahedonia U فقدان احساس لذت
hate one's guts <idiom> U احساس انزجار از کسی
anhedonia U فقدان احساس لذت
apperceptive U وابسته به درک و احساس
impercipient U بی احساس ادم بی بصیرت
traction sensation U احساس کشیدگی پوست
palpability U قابل احساس و لمس
referred sensation U احساس جابه جا شده
give voice to <idiom> U احساس ونظرت رابیان کن
unreality feeling U احساس ناواقعی بودن
inapprehensible U نامفهوم غیرقابل احساس
sense winding U سیم پیچ احساس
feel like a million dollars <idiom> U احساس خوبی داشتن
hunched U فن احساس وقوع امری در اینده
hunch U فن احساس وقوع امری در اینده
esthesia U فرفیت احساس و ادراک حساسیت
a pang of love U احساس رنج آور عشق
Do you feel hungry? U شما احساس گرسنگی می کنید؟
sensory U وابسته به مرکز احساس حساس
impassibly U بی نشان دادن احساس درد
prenotion U احساس قبلی نسبت بچیزی
I've got the munchies. U یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
amoral U بدون احساس مسئولیت اخلاقی
dysphoria U بیقراری احساس ملالت وکسالت
hunches U فن احساس وقوع امری در اینده
I feel faint with hunger. U از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
hunching U فن احساس وقوع امری در اینده
abklingen U محو شدن تدریجی احساس
intangibly U چنانکه نتوان احساس کرد
to t. on any one's corn U احساس کسی راجریحه دارکردن
(the) creeps <idiom> U احساس تنفر ویا ترس شدید
nurse a grudge <idiom> U احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
siege mentality U احساس مورد حمله و خصومت بودن
I'm not a bit hungry. U یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
prickling U احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
pins and needles U احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
valetudinarianism U احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
conscience-stricken U دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
membrane keyboard U احساس کننده فشار را فعال میکند
impassively U بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
see one's way clear to do something <idiom> U احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
he felt a t. on his shoulder U احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
the bird is p of that event U مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
sensitive U آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
subliminally U غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Perdic.com