English Persian Dictionary - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About |
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (18 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
English Persian Menu
conditional U مین کننده وقوع چندین کار مشخص
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
descriptor U کدی که مشخص کننده نام فایل یا نام برنامه یا کد رمز به فایل را مشخص میکند
broadcasts U شبکه ارسال داده به چندین دریافت کننده
broadcast U شبکه ارسال داده به چندین دریافت کننده
marker U مشخص کننده
markers U مشخص کننده
discriminant U مشخص کننده
indicating U مشخص کننده
indication lamp U لامپ مشخص کننده
check indicator U مشخص کننده مقابله
overflow indicator U مشخص کننده سرریزی
determiners U مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
insigne U علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
insignia U علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
determiner U مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
marker circle U دایره مشخص کننده مرکزمنطقه فرود هوایی یا باندفرود هواپیما
lumber's line U خط شاخص قلب نما که مشخص کننده سینه ناو است
claim frame U فریم مخصوص برای مشخص کردن ایستگاه آغاز کننده شبکه
campus environment U محل بزرگی که چندین اتصال کاربر با چندین شبکه دارد مثل دانشگاه یا بیمارستان
retrieval U سیستم جستجوکه تامین کننده اطلاعات مشخص ازپایگاه داده ها برای کاربراست
communication U پردازندهای که شامل چندین تابع handshaking وتشخیص خطا برای چندین اتصال بین وسایل است
return U کدیا کلید مشخص کننده انتهای خط ورودی وحرکت نشانه گربه شروع خط بعد
returning U کدیا کلید مشخص کننده انتهای خط ورودی وحرکت نشانه گربه شروع خط بعد
returned U کدیا کلید مشخص کننده انتهای خط ورودی وحرکت نشانه گربه شروع خط بعد
returns U کدیا کلید مشخص کننده انتهای خط ورودی وحرکت نشانه گربه شروع خط بعد
multivalent U دارای چندین قدر چندین بنیانی
polygenetic U دارای چندین نیا یا چندین تخم
Q Channel U یکی از هشت کانال اطلاعاتی که داده مشخص کننده شیار و زمان گردش مطلق را نگهداری میکند
BIM U نشانه مشخص کننده شروع رشته دادهای که روی دیسک درایو یا نوار ضبط شده است
beach marker U علامت یا وسیله مشخص کننده ساحل یا تاسیسات ساحلی شاخص خط ساحل
algorithm U قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
algorithms U قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
editing run U در پردازش دستهای برنامه ویرایش کننده داده را از نظردرستی فاهری بررسی کرده و هر گونه اشتباه را برای تصحیح و ارائه مجدد مشخص میکند
oasis U یک سیستم عامل چند استفاده کننده که در چندین سیستم ریزکامپیوتر استفاده می گردد
oases U یک سیستم عامل چند استفاده کننده که در چندین سیستم ریزکامپیوتر استفاده می گردد
marking current U جریان نشان دهنده مسیرعبور جریان الکتریسیته جریان مشخص کننده مدار
motif U گلی خاص در زمینه فرش [این طرح ها با توجه به منطقه بافت دارای اشکال و ابعاد مختلفی بوده و تا حدودی مشخص کننده منطقه بافت می باشد.]
cell U جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
cells U جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
quartz clock U بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
rs c U استاندارد صنعتی برای مخابره غیر همزمان داده سری میان دستگاههای ترمینالی مجموعهای از استانداردهادر ارتباطات داده که کاراکترهای مکانیکی والکتریکی مختلفی را برای رابط بین کامپیوترها ترمینالها و تلفیق و تفکیک کننده ها مشخص میکند
far between U کم وقوع
incidence U وقوع
occurrence U وقوع
outbreak U وقوع
occurance U وقوع
occurence U وقوع
occurrences U وقوع
outbreaks U وقوع
bring to pass U به وقوع رساندن
frequentness U کثرت وقوع
externality U وقوع درخارج
presence U وقوع وتکرار
frequency U کثرت وقوع
incidence U تصادف وقوع
infrequency U ندرت وقوع
scenes U جای وقوع
scene U جای وقوع
the scene is laid in paris U جای وقوع
chronological U بترتیب وقوع
imminence U قرابت وقوع
frequencies U کثرت وقوع
contingency U احتمال وقوع
contingencies U احتمال وقوع
done U وقوع یافته
come off U وقوع یافتن
localities U محل وقوع
come through U وقوع یافتن
rede U وقوع مصلحت
under way U درشرف وقوع
interjacency U وقوع در میان
locality U محل وقوع
recurrenge U وقوع مکرر
centricity U وقوع درمرکز
rollover U صفحه کلید با بافرکوچک موقت به طوری که میتواند داده صحیح را وقتی چندین کلید با هم انتخاب می شوند داده صحیح را وقتی چندین کلید با هم انتخاب می شوندارسال کند
prejudgment U قضاوت قبل از وقوع
chronological U ترتیب زمانی وقوع
failure logcing U ثبت وقوع خرابی
carrying U نشانه وقوع وام
allopatric U بتنهایی وقوع یافته
carried U نشانه وقوع وام
imminence U وقوع خطر نزدیک
alpha radiation U وقوع طبیعی پرتو
carry U نشانه وقوع وام
trichromatism U وقوع درسه حالت
accident proof U علت وقوع حادثه
red handed U حین وقوع جنایت
carries U نشانه وقوع وام
imminency U وقوع خطر نزدیک
bring about U سبب وقوع امری شدن
hunches U فن احساس وقوع امری در اینده
mark time <idiom> U منتظر وقوع چیزی بودن
hunch U فن احساس وقوع امری در اینده
hunched U فن احساس وقوع امری در اینده
latest event time U دیرترین زمان وقوع یک واقعه
venue U محل وقوع جرم یا دعوی
venues U محل وقوع جرم یا دعوی
hunching U فن احساس وقوع امری در اینده
early event time U زودترین زمان وقوع یک واقعه
rhyme scheme U ترتیب وقوع قوافی در بندشعری
straw in the wind <idiom> U نشانه کوچک قبل از وقوع حادثه
pigs might fly U وقوع هر چیزبعید نیست کاردنیا را چه دیدی
precluding U مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
preclude U مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
preordain U قبلا وقوع امری را ترتیب دادن
precluded U مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
word order U ترتیب وقوع کلمه در عبارت یا جمله
precludes U مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
impend U اویزان کردن در شرف وقوع بودن
corrector U جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
the bird is p of that event U مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
anticipation U سبقت وقوع قبل از موعد مقرر پیشدستی
loop U ترتیب دستورات که تا وقوع یک شرط تکرار می شوند
looped U ترتیب دستورات که تا وقوع یک شرط تکرار می شوند
a stitch in time saves nine <proverb> U علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
alibis U غیبت هنگام وقوع جرم جای دیگر
loops U ترتیب دستورات که تا وقوع یک شرط تکرار می شوند
alibi U غیبت هنگام وقوع جرم جای دیگر
attended operation U فرآیندی که در صورت وقوع مشکل یک عملگر آماده دارد
intercurreace U مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
flag U بیت ای در کلمه که در صورت وقوع سر زیر ریاضی یک میشود
flag U نشانه وقوع عدد نقلی ناشی از تفریق یا جمع
flags U نشانه وقوع عدد نقلی ناشی از تفریق یا جمع
flags U بیت ای در کلمه که در صورت وقوع سر زیر ریاضی یک میشود
special vertict U رایی که وقوع قضیهای راثابت میکندولی نتیجهای ازان نمیگیرد
error handling U به حداقل رساندن احتمال وقوع خطا روش رفع اشکال
locating U تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located U تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locate U تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates U تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
to prove an a U اثبات اینکه شخص هنگام وقوع جرم دران محل نبوده
fault U خودکار فرآیندی که به طور منط قی یا ریاضی وقوع خطا درمدار را تشخیص میدهد
faulted U خودکار فرآیندی که به طور منط قی یا ریاضی وقوع خطا درمدار را تشخیص میدهد
condition U 1-وضعیت یک مدار یا وسیله یا ثبات 2-وسایل مورد نیاز برای وقوع یک عمل
faults U خودکار فرآیندی که به طور منط قی یا ریاضی وقوع خطا درمدار را تشخیص میدهد
fallout U خرابی مولفههای الکترونیکی که به هنگام کنترل کیفی یک قطعه جدید از تجهیزات به وقوع می پیوندد
counter revolution U عملیاتی و تدابیری که بعد از وقوع انقلاب برای خنثی کردن ان انجام و اتخاذ میشود
this day six months U شش ماه بعد در چنین روزی جهت بیان امر غیر قابل وقوع بکار می رود
metal deactivator U مادهای که برای کاهش امکان وقوع واکنشهاالکتروشیمیایی در تانک سیستم به سوختهای هیدروکربنی افزوده میشود
unconditional U دستوری که کنترل را از یک بخش برنامه به دیگری منتقل میکند , بدون بستگی داشتن به وقوع شرایط ی .
multifold U چندین
lot U چندین
multipoint U با چندین خط وط
multiple U چندین
ten U چندین
several U چندین
Several persons ( people ). U چندین تن
flow diagram U دیاگرامی که محل وقوع تصمیمات منط ق در یک ساختار را نشان میدهد و تاثیر آنها روی اجرای برنامه
flowchart U دیاگرامی که محل وقوع تصمیمات منط ق در یک ساختار را نشان میدهد و تاثیر آنها روی اجرای برنامه
multivalve U چندین دریچهای
on any number of occasions <adv.> U چندین بار
time and again U چندین بار
oft [archaic, literary] <adv.> U چندین بار
various U چندتا چندین
often <adv.> U چندین بار
many times <adv.> U چندین بار
over and over U چندین بار
multicolour U با چندین رنگ
multilineal U دارای چندین خط
multivincular U چندین پیوندی
alternate U چندین بار
alternated U چندین بار
many U چندین بسا
alternates U چندین بار
on several occasions U در چندین وهله
frequently <adv.> U چندین بار
a lot of times <adv.> U چندین بار
many books U چندین کتاب
many a time U چندین بار
dozens of times U چندین بار
manifold copies U چندین نسخه
for reasons U به چندین دلیل
many times U چندین بار
several thousands U چندین هزار
manyfold U چندین مرتبه
over and over again U چندین بار
regularly [often] <adv.> U چندین بار
over again U چندین بار
master keys U کلید چندین قفل
multivocal U دارای چندین معنی
swarms U چندین اشکال برنامه
swarm U چندین اشکال برنامه
swarmed U چندین اشکال برنامه
multitasking U اجرای چندین کار
ends U در انتها یا پس از چندین مشکل
ended U در انتها یا پس از چندین مشکل
end U در انتها یا پس از چندین مشکل
multi tasking U اجرای چندین کار
multicoloured U دارای چندین رنگ
multifoliate U دارای چندین برگچه
multiplicate U چندین نسخه برداشتن از
variform U دارای چندین شکل
multistorey U ساختمان چندین طبقه
master key U کلید چندین قفل
high-rise U ساختمان چندین اشکوبه
pooh bah U صاحب چندین مقام
A multi-storey building. U ساختمان چندین طبقه
cluster-block U چندین طبقه آپارتمان
He received several bullet wounds U چندین تیربه اوخورد
polyphonic U نماینده چندین صدا
integration U انجام چندین عمل با هم
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Perdic.com